چون عربها نميتوانند «چ» را برزبان بياورند، ما ايرانيها، به چمكران ميگوييم: جمكران به چاچرود ميگوييم: جاجرود به چزاندن ميگوييم: جزاندن
چون عربها نميتوانند «ژ» را بيان كنند، ما ايرانيها به دژ ميگوييم: دز (سد دز) به كژ ميگوييم: :كج
به مژميگوييم: :مج به كژآئين ميگوييم: كجآئين به كژدُم ميگوييم عقرب! به لاژورد ميگوييم:لاجورد
فردوسي فرمايد: به پيمان كه در شهر هاماوران سپهبد دهد ساو و باژگران اما مابه باژ ميگوييم: باج
فردوسي فرمايد: پياده شد از اسپ و ژوپين به دست همي رفت شيدا به كردارمست اما ما به اسپ ميگوييم: اسب به ژوپين ميگوييم: زوبين
چون در زبان پارسي واژههائي مانند چركابه، پسآب، گنداب... نداريم، نام اين چيزها را گذاشتهيم فاضلآب،
چون مردمي سخندان هستيم و ازنوادگان فردوسي، به ويرانه ميگوييم خرابه به ابريشم ميگوييم: حرير به ياران ميگوييم صحابه! به ناشتا وچاشت بامدادي ميگوييم صبحانه يا سحري! به چاشت شامگاهي ميگوييم:
عصرانه يا افطار! به خوراك و خورش ميگوييم: غذا و اغذيه و تغذيه ومغذي(!)
به آرامگاه ميگوييم: مقبره به گور ميگوييم: قبر به برادر ميگوييم: اخوي به پدر ميگوييم: ابوي واكنون نميدانيم براي اين كه بتوانيم زبان شيرين پارسي را دوباره بياموزيم و بكار بنديم، بايد از كجا آغاز كنيم؟!
هنر نزد ايرانيان است و بس! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است: تا مرد سخن نگفته باشد، عيب و
هنرش نهفته باشد! بنابراين، چون ما ايرانيان در زبان پارسي واژهي گرمابه نداريم به آن ميگوئيم: حمام!
چون در پارسي واژههاي خجسته، فرخ و شادباش نداريم به جاي «زاد روزت خجسته باد» ميگوئيم: «تولدت
مبارك». به خجسته مي گوئيم ميمون اگر دانش و «فضل» بيشتري بكار بنديم ميگوييم: تولدت ميمون و
مبارك! چون نميتوانيم بگوييم: «دوستانه» مي گوئيم با حسن نيت! چون نميتوانيم بگوييم «دشمنانه» مي گوييم خصمانه يا با سوء نيت چون نميتوانيم بگوئيم اميدوارم، ميگوئيم انشاءالله چون نميتوانيم بگوئيم آفرين، ميگوئيم باركالله چون نميتوانيم بگوئيم به نام وياري ايزد، ميگوييم: ماشاءالله و چون نميتوانيم بگوئيم نادارها، بيچيزان، تنُكمايهگان، ميگوئيم: مستضعفان، فقرا، مساكين! به خانه ميگوييم: مسكن به داروي درد ميگوييم: مسكن (و اگر در نوشتهاي به چنين جملهاي برسيم : «در ايران، مسكن خيلي گران
است» نميدانيم «دارو» گران است يا «خانه»؟ به «آرامش» ميگوييم تسكين، سكون به شهر هم ميگوييم مدينه تا «قافيه» تنگ نيايد! ما ايرانيان، چون زبان نياكاني خود را دوست داريم:
> به جاي درازا مي گوييم: طول به جاي پهنا ميگوييم: عرض به ژرفا ميگوييم: عمق به بلندا ميگوييم: ارتفاع به سرنوشت ميگوييم: تقدير به سرگذشت ميگوييم: تاريخ به خانه و سراي ميگوييم : منزل و
> مأوا و مسكن به ايرانيان كهن مي گوييم: پارس به عوعوي سگان هم مي گوييم: پارس! به پارسها ميگوييم: عجم! به عجم (لال) مي گوييم: گبر چون ميهن ما خاور ندارد، به خاور ميگوييم: مشرق يا شرق! به باختر ميگوييم: مغرب و غرب و كمتر كسي ميداند كه شمال و جنوب وقطب در زبان پارسي چه بوده است! چون «ت» در زبان فارسي كمياب وبسيار گرانبها است (و گاهي هم كوپني ميشود!)
> تهران را مي نويسيم طهران استوره را مي نويسيم اسطوره توس را طوس تهماسپ را طهماسب تنبور را مي نويسيم طنبور(شايد نوايش خوشتر گردد!) همسر و يا زن را مي نويسيم ضعيفه، عيال، زوجه، منزل، مادر بچهها، چون قالي را براي نخستين بار بيابانگردان عربستان بافتند (يا در تيسفون و به هنگام دستبرد،
يافتند!) آن را فرش، مي ناميم! آسمان را عرش ميناميم! و استاد توس فرمود:
چو ايران نباشد، تن من مباد! بدين بوم و بر زنده يكتن مباد! و هركس نداند، ما ايرانيان خوب ميدانيم كه نگهداشت يك كشور، ملت، فرهنگ و «هويت ملي» شدني نيست مگر اين كه از زبان آن ملت هم به
درستي نگهداري شود. ما كه مانند مصريها نيستيم كه چون زبانشان عربي شد، امروزه جهان آنها را از خانوادهي اعراب ميدانند.
البته ايراني يا عرب بودن، هندي يا اسپانيائي بودن به خودي خود نه مايهي برتري است و نه مايه
سرافكندگي. زبان عربي هم يكي از زبانهاي نيرومند و كهن است.
سربلندي مردمان وكشورها به ميزان دانستگيها، بايستگيها، شايستگيها، و ارج نهادن آنها به آزادي و «حقوق بشر» است. با اين همه، همانگونه كه اگر يك اسدآبادي انگليسي سخن بگويد، آمريكايي به شمار نميآيد، اگر يك سوئدي هم، لري سخن بگويد، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا يك چيني كه خودش فرهنگ و زبان و شناسنامهي تاريخي دارد، بيايد و كردي سخن بگويد؟وچرا ملتهاي عرب، به پارسي سخن نميگويند؟ چرا ما ايرانيان بايد نيمهعربي - نيمهپارسي سخن بگوئيم؟ فردوسي، سرايندهي بزرگ ايرانيان در ۱۰۷۰ سال پيش براي اين كه ايراني شناسنامهي ملياش را گم نكند، و همچون مصري از خانوادهي اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به پارسيي گوشنوازي سرود و فرمود:
پي افكندم ازنظم كاخي بلند كه ازباد وبارانش نايد گزند جهان كردهام ازسخن چون بهشت ازاين بيش تخم سخن كس نكشت ازآن پس نميرم كه من زندهام كه تخم سخن من پراگندهام هرآن كس كه دارد هُش وراي و دين پس ازمرگ برمن كند آفرين اكنون منِ ايراني چرا بايد اززيباترين واژههاي دم دستم در«زبان شيرين پارسي» چشم پوشي كنم و از لغات عربي يا انگليسي يا روسي كه معناي بسياري از آنان را هم بدرستي نميدانم بهره بگيرم؟ و به جاي توان و توانائي بگويم قدرت؟ به جاي نيرو و نيرومندي بگويم قوت؟به جاي پررنگي بگويم غلظت؟ به جاي سرشكستگي بگويم ذلت؟ به جاي بيماري بگويم علت؟ به جاي اندك و كمبود بگويم قلت؟
به جاي شكوه بگويم عظمت؟ به جاي خودرو بگويم اتومبيل به جاي پيوست بگويم ضميمه، اتاشه!! به جاي مردمي و مردم سالاري هم بگويم «دموكراتيك» به باور من، براي برخي از ايرانيان، درست كردن بچه، بسيار آسانتر است از پيداكردن يك نام شايسته براي او! بسياري از دوستانم آنگاه كه ميخواهند براي
نوزادانشان نامي خوشآهنگ و شايسته بيابند از من ميخواهند كه ياريشان كنم! به هريك از آنها ميگويم: «جيك جيك تابستون كه بود، فكر زمستونت نبود؟!»
به هر روي، چون ما ايرانيان نامهائي به زيبائي بهرام و بهمن و بهداد و ... نداريم، اسم فرزندانمان را ميگذاريم علياكبر، علياوسط، علياصغر! (يعني علي بزرگه، علي وسطي، علي كوچيكه!)
پسران بعدي را هم چنين نام مينهيم: غلامعلي، زينعلي، كلبعلي (سگِ علي= لقبي كه شاه اسماعيل صفوي برخود نهاده بود و از زمان او رايج گرديد) محمدعلي، حسينعلي، حسنعلي، سبزعلي، گرگعلي، شيرعلي، گداعلي و.... نام آب كوهستانهاي دماوند را هم ميگذاريم آبعلي! وچون در زبان پارسي نامهائي مانند سهراب، سياوش، داريوش و... نداريم نام فرزندانمان را ميگذاريم اسكندر، عمر، چنگيز، تيمور، ...
و چون نامهاي خوشآهنگي همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهيتا، ايراندخت،
مهرانه، ژاله، اليكا (نام ده و رودي كوچك در ايران)، لِويس (نام گل شقايق به گويش اسدآبادي= از امنههاي
زبان پهلوي ساساني) و... نداريم، نام دختران خود را ميگذاريم: زينب و رقيه و معصومه و زهرا و
سكينه و سميه و ...
داناي(حكيم) توس فرمود: بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي از آنجايي كه ما ايرانيان مانند داناي توس، مهر بيكراني به ميهن خود داريم به جاي رستمزائي ميگوئيم سزارين رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود كه مادر نتوانست او را بزايد، بنابراين پزشكان، پهلوي مادر را شكافتند و رستم را بيرون آوردند. چنين وضعي براي سزار، قيصر روم هم پيش آمد و مردم باخترزمين از آنپس به اينگونه زاياندن و زايش ميگويند سزارين. ايرانيان هم ميتوانند به جاي واژهي «سزارين» كه در زبان پارسي روان شده، بگويند: رستمزائي به نوشابه ميگوييم: شربت به كوبش و كوبه ميگوييم: ضربت
به خاك ميگوييم: تربت به بازگشت ميگوييم: رجعت به جايگاه ميگوييم: مرتبت به هماغوشي ميگوييم: مقاربت به گفتاورد ميگوييم: نقل قول به پراكندگي ميگوييم: تفرقه به پراكنده ميگوييم: متفرق به سركوبگران ميگوييم: قواي انتظامي به كاخ ميگوئيم قصر، به انوشيروان دادگر ميگوئيم: انوشيروان عادل
در «محضرحاجآقا» آنقدر «تلمذ» ميكنيم كه زبان پارسيمان همچون ماشين دودي دورهي قاجار، دود و
دمي راه مياندازد به قرار زير: به خاك سپردن = مدفون كردن دست به آب رساندن = مدفوع كردن
به جاي پايداري كردن ميگوييم: دفاع كردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و... به جاي جنگ ميگوييم: مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه. به خراسان ميگوييم: استان قدس رضوي!
به چراغ گرمازا ميگوييم: علاءالدين! يا والور! به كشاورز ميگوييم: زارع به كشاورزي ميگوييم: زراعت اما نااميد نشويم. اين كار شدني است! تا سالها پس از انقلاب مشروطيت
به جاي دادگستري ميگفتيم عدليه به جاي شهرباني ميگفتيم نظميه به جاي شهرداري و راهداري ميگفتيم
بلديه به جاي پرونده مي گفتيم دوسيه به جاي …تمامي ندارد