/*
/*]]>*/
اهميت ژئوپلتيكي جديد افغانستان عمدتا متاثر از دو پديده ي مهم
است،
نخست: تغيير ماهيت روابط و سياست بين
المللي و جامعه ي جهاني نسبت به افغانستان، ودر درجه ي دوم؛ دگرگوني بنياد
ساختارهاي ذهني و سياسي در داخل افغانستان كه در مسير تكوين آرمان ملت سازي مديريت
مي شود. بدين رو، سير تحولات تكوين يافته در سالهاي اخير، حساسيت و منزلت ژئوپلتيكي
اين كشور را بطور فزاينده اي برجسته نموده است. راهبردهاي جديد نظام مسلط بر سياست
جهاني، نسبت به افغانستان، اين كشور را از وضعيت يك "جزيره ي پرخطر" و
نا امن در كانون توجه جامعه ي جهاني تبديل كرد.
بنا براين، مقومهاي عناصر ژئوپلتيك جديد افغنستان عمدتا برچند
گزاره ي اساسي كد گذاري مي شود:
· حضور و حمايت
امريكا
· تكوين سازه هاي
دولت ملي
· تداوم چرخه ي
تروريزم
· پديده ي مواد
مخدر به مثابه اقتصاد سياسي
· همجواري با ايران
حضور و حمايت امريكا
سقوط رژيم طالبان توسط نيروهاي جبهه متحد با حمايت مستقيم و
دخالت جدي امريكا و نقش كاخ سفيد در مديريت تحولات افغانستان، بيانگر اين مسأله
است كه حضور نيروهاي امريكا در افغانستان، حضوري مداوم و نقش آن كشور در ايجاد
ساختارهاي جديد داخلي و تغييرمعادلات منطقه اي، يك نقش راهبردي مي باشد..
موقعيت بين المللي و تأثير جهاني ايالات متحده درحوزه ي سياست،
اقتصاد و فرهنگ از يكسو، و منافع استراتژيك آن كشور در جهت توسعه ي نفوذ و حضور فيزيكي
در خاور ميانه و حوزه ي اسياي ميانه ازسوي ديگر، بهانه و انگيزه ي نيرومندي بدست داده است تا حضور مستقيم و
استراتژيك نيروهاي امريكا را در منطقه توجيه پذير نمايد. افغانستان بد ليل همجواري
با آسياي زرخيز ميانه، چين، ايران و پاكستان، از اهميت ويژه اي برخوردار است.
دسترسي به منابع انرژي آسياي ميانه، كنترل غير محسوس بر سلاحهاي هسته اي پاكستان،
نظارت بر موقعيت استراتژيك چين و ايران، هدف هايي هستند كه اهميت بي بديل ژئوپلتيك
افغانستان را براي ايالات متحده چند برابر نموده است.
حمايت امريكا از افغانستان نيز يك مقوله ي راهبردي بشمار مي آيد.
افغانستان بعنوان يك كشور با ثبات، قدرتمند، دمكراسي طلب و متحد امريكا، از موقعيت
بين المللي و حيثيت منطقه اي ويژه بهره مند مي گردد. منافع متقابل، مهمترين عامل پيوند
راهبردي كابل- واشنگتن محسوب مي شود؛ منافعي كه هردو جانب را از امتيازات بزرگ سياسي
برخوردار مي سازد: افغانستان با تكيه بر حمايت مستقيم سياسي، اقتصادي و نظامي امريكا
فرصت تجديد حيات دوباره پيدا مي كند، به ايجاد يك ساختار سياسي و ثبات داخلي
مبادرت مي ورزد، شأن جهاني و اعتبار منطقه اي بدست مي آورد و اما ايالات متحده ازيكسو
به اهداف استراتژيك خود مبني بر حضور مستقيم و دراز مدت در منطقه ، مي رسد و از سوي
ديگر، در اجراي پروسه ي "نظم نوين"، افغانستان را به الگوي موفقي از عملي
ساختن ايده ي اشاعه "دمكراسي زنجيره اي" در كشور هاي جنوب غرب آسيا و خاورميانه
تبديل خواهد كرد. بنا براين، موفقيت مدل سياسي و "دمكراسي آزمايشي" مورد
تجربه در افغانستان، اهميت منطقه اي و موقعيت بين المللي اين كشور را بطور فزاينده
اي ار تقا خواهد بخشيد..
سياست راهبردي امريكا در عرصه ي بين المللي، اجراي پروژه ي
اشاعه " دمكراسي" در خاورميانه و آسيا مي باشد و در اين ميان، افغانستان
اولين مرحله ي اجراي اين پروژه بشمار مي آيد. ادامه ي پيوندهاي استراتژيك دو كشور
را مي بايد نتيجه ي دستاوردهاي اين مرحله دانست كه به موقعيت ژئوپلتيك افغانستان
فراورده هاي مهمي را اضافه مي كند.
تكوين سازه هاي دولت ملي
به كار آوري مفاد موافقت نامه ي بن، بتدريج زمينه هاي ذهني و
شرايط عيني استقرار زير ساخت هاي يك دولت ملي را فراهم آورده است. برگزاري موفق
انتخابات رياست جمهوري در نهم اكتبر ٢٠٠۴، يك گام مهم و مؤثر در تاريخ سياسي-
اجتماعي افغانستان محسوب مي شود كه گرايش و انعطاف پذيري رهبران سياسي و نخبگان
قومي افغانستان را به سمت نوعي خردگري سياسي و فهم ملي نشاني داده است. ادامه ي اين
روند، بتدريج فرصتي را فراهم خواهد ساخت تا پروسه ي گردش نخبگان به شايستگي رسيده و توليدات ذهني و خرد جمعي
افغانها را سيرت عقلاني بخشد. تكوين و تبلور سازه هاي دولت ملي از رهگذر چنين فرايندي
امكان پذير است. شرايطي كه پس از موافقتنامه ي بن
بوجود آمده است، هر چند در فهرست نمودارهاي ايده آل تلقي شدني نيستند ، اما
نشانه ها و مدلهايي را در جهت تمرين توافق، تفاهم و هم انديشي ملي علامت مي دهد.
تجربه ي تاريخي افغانها از تأسيس دولت ملي، دچارناكامي هاي
پرشماري بوده است و به همين دليل بحران هاي سياسي- اجتماعي بزرگي را تحمل كرده
اند. اين ناكامي ها و بحران ها به مثابه يك آويزه ي سياسي، مي تواند و مي بايد عزم
همگاني افغانها را در جهت كوشش و پويش در راه استقرار و استحكام دولت ملي بر انگيزد.
اشتياق و انگيزه ي مشاركت گسترده در انتخابات رياست جمهوري، تبلوري از چنين عزم و
همتي ، در يك برش حساس زماني، مي باشد كه،مي بايد مورد دقت و تا مل قرار گيرد.
كوشش در جهت ادامه و تقويت پروسه ي دولت ملي، با رشد و همگاني
شدن حس خويشاوندي ملي تمام شهروندان
افغانستان و نيز مساعدت هاي مؤثر جامعه ي بين المللي ميسر بوده و زمينه ي پيشرفت در حوزه ي زندگي جمعي و سرنوشت ملي آنان پيدا
خواهد كرد. آغاز و ادامه ي روند بازسازي زير بناهاي اقتصادي ، بهسازي ساختارهاي سياسي-
اداري، تجديد بناي ارتش و پليس ملي، تأمين
شرايط تدريجي مشاركت قومي وحقوق شهروندي از مؤلفه هاي اساسي استمرار و
استقرار دولت ملي بشمار است كه در صورت ادامه ي حمايت آمريكا و جامعه ي بين المللي،
به آهستگي و پيوستگي به ظهور و بلوغ خواهد
رسيد.
به بلوغ رسيدن دولت ملي، دستاوردهاي سياسي مهمي رابراي
افغانستان كمايي خواهد كرد. ثبات و اقتدار ناشي از تثبيت ساختارهاي ملي، به توسعه ي
سياسي و توانمندي منطقه اي اين كشور مي انجامد. افزايش پتانسيل هاي اقتصادي و
اجتماعي، موقعيت افغانستان را در روابط بين المللي، بطور فوق العاده اي ارتقا
خواهد بخشيد. بنا براين، افغانستان روبه آينده، با برخورداري از تثبيت دولت ملي،
ظرفيت ژئوپلتيك خود را از تأثير چند عامل اساسي و تعيين كننده به غنامندي مي
رساند:
· ارائه مدلي از
توسعه ي سياسي و مصاديق پروسه ي بومي كردن ارزشهاي دمكراسي
· جذب سرمايه
گذاريهاي اقتصادي
· بدست آوردن
شأن برابر در مناسبات و معادلات منطقه اي
· كسب جايگاه
ارجمند حقوقي و سياسي در نظام بين الملل
تداوم چرخه ي تروريزم
ادامه ي سه دهه بحران در افغانستان، اين كشور را بستر توليد و
اشاعه ي بسياري از گروههاي عصيانگر، افراطي و خود سر نموده است. فقدان يك سيستم سياسي
فراگير، تشديد خصومتهاي نظامي و اجتماعي، گسيختگي شيرازه ي اقتصادي و همگاني شدن
فرهنگ خشونت و فقر، زمينه هاي گسترده اي را براي فعاليت و نضج گروههاي مسلح خارجي
در داخل افغانستان فراهم آورد. دوره ي پنجساله ي حاكميت طالبان بدليل ماهيت مذهبي-
فكري اين گروه، دوره ي طلايي براي جولانگري گروههاي افراطي بود. خويشاوندي فكري اين
گروهها با رژيم طالبي، حوزه ي نفوذ و گستره ي حضور و فعاليت آنها را در بسياري از
نقاط و شهر هاي عمده افغانستان گسترش بخشيده و بتدريج اين كشور را پايگاه اصلي و
مركزي گروههاي افراطي خارجي قرار داد. نام و آرمان پديده اي بنام "بن
لادن" و "القاعده" از همين آدرس در سراسر دنيا تكثير گرديد. فراموشي
افغانستان در اذهان جامعه ي بين المللي، اين كشور را به بهشت گروهها ي خارجي وا
بسته به شبكه ي القاعده تبديل نمود. اگر حادثه ي يازدهم سپتامبر ٢٠٠١ در امريكا
اتفاق نمي افتاد، جامعه ي بين المللي نسبت به آنچه در افغانستان درحال و قوع بود،
براحتي و با بي تفاوتي مي گذشتند. حادثه ي
يازدهم سپتامبر، عمق فاجعه ي افغانستان،
ماهيت بحران اين كشور و گستردگي و چگونگي نفوذ، حضور و تكثير ويروس فاجعه باري
بنام "تروريزم" را آشكار نمود؛ ويروسي كه جامعه ي بين المللي بصورت نا
آگاهانه و قدرتهاي جهاني بصورت خودخواسته به ريشه مندي و آبياري بنيه هاي آن كمك رساندند.
بنا براين، افغانستان از دو جهت، وقايع و تحولات مربوط به پديده
ي تروريزم سازمان يافته ي بين المللي را برجسته مي كند: نخست آن كه اين كشور
بعنوان : "منشاء" تكوين و سپس صدور ايدئولوژي تروريزم نشانه گذاري مي
شود. دوم آنكه "مبدأ" مبارزه ي سازمان يافته، جدي و نظامي عليه تروريزم
و هسته ي مركزي آن از همين كشور در سال ٢٠٠١ توسط ائتلاف بين المللي آغاز گرديد.
مبارزه ي جدي و پيگير قدرتهاي بين المللي براي ريشه كن ساختن تروريزم از خاستگاه
افغانستان، تنها به پراكندگي تمركز پايگاه و تكيه گاه قدرت سياسي‑ نظامي آنها منجر
گرديده است، اما توفيق شگرفي در انهدام منابع و مآخذ فكري- تشكيلاتي آنان بدست نياورده
است.
تروريزم به مثابه يك ايدئولوژي، ريشه هاي پرعمقي پيدا كرده كه
عمدتا با مؤلفه هاي ديني- مذهبي، انگيزه هاي سياسي و اهداف اقتصادي آبياري مي
گردد، به همين دليل خشكاندن اين ريشه به زودي و آساني امكان پذير نخواهد بود.
در افغانستان اما، بدليل حضور چند ساله ي رهبران اصلي القاعده
در اين كشور و پيوند ناگسستني آن با گروه طالبان، شبكه ي پيچيده اي از روابط و
نسبتهاي سياسي- مذهبي و حتا خانوادگي پديد آورده است. تأثيرات سياسي اين نسبتها بر
تحولات داخلي و مناسبات بيروني و منطقه اي افغانستان، حوزه ي متغييرهاي ژئوپلتيك اين
كشور را پهناورتر نموده است. تشخيص چگونگي و چرايي چنين نسبتي با چند عامل ژئوپلتيكي
درك شدني است:
1. حمايت برخي از
همسايگان افغانستان از رهبران القاعده و فراهم آوري امكان حضور و امكانات فعاليت
در مرزهاي اين كشور، اهرم مؤثر در اختيار اين همسايگان قرار مي دهد تا براي امتياز
گيري در چانه زني هاي منطقه اي و سود آوري هاي بين المللي بهره بگيرند.
2. خويشاوندي فكري
و سياسي گروه طالبان با رهبري القاعده، نوعي ريشه اجتماعي ومنطقه اي به اين عناصر
و گروهها داده است. تبديل شدن قبور كشته شدگان القاعده و طالبان در برخي از مناطق
جنوب افغانستان به زيارتگاههاي عمومي و مقدس، تفسير چنين مفهوم تأمل برانگيزي مي
باشد.
3. بحران پذيري
ماهيت ساختار نا متعادل سياسي- اجتماعي افغانستان پتانسيل هاي نيرومندي را براي
تجديد و تداوم نا خويشتن داريهاي سياسي- اجتماعي فراهم مي سازد. پيش بيني چنين شرايطي،
ضريب حضور و نفوذ گروههاي تروريستي داخلي و خارجي را بطور مداوم افزايش مي دهد.
گسترش فعاليت و تداوم نفوذ تروريزم در اين كشور، به افزايش حضور قدرتهاي بين المللي
و رقابت هاي منطقه اي در صحنه ي سياسي افغانستان منجر خواهد شد، كه در نهايت، فرايند
اين مفروضات و پيشامدها، احساسيت، اهميت و مفاهيم ژئوپلتيكي اين كشور را قابل
اتساع مي سازد.
پديده ي مواد مخدر به مثابه اقتصاد سياسي
بر اساس گزارش سازمان ملل متحد، افغانستان بيش از سه چهارم ترياك
جهان را توليد مي كند و تجارت غير قانوني آن، نيمي از درآمد اقتصادي كشور را تشكيل
مي دهد. در تحليل ريشه هاي اين موضوع، شايد فقدان دولت مركزي مقتدر و و جود دودهه
بحران در افغانستان مهم تلقي گردد؛ ولي حقيقت اين است كه پديده ي مواد مخدر در اين
كشور، بعنوان يك "اقتصاد سياسي" در تعامل بين المللي "جايگاه"
پيدا كرده است. توليد و تجارت اين مواد، نسبت مستقيم با تحولات و سياست جهاني يافته
و در انحصار سه منبع اصلي قرار دارد:
مافياي اقتصادي
تروريزم سازمان يافته
سياستگران داخلي وعناص وگروههاي خارجي دخيل در تحولات افغانستان
ماهيت سياست بين المللي در قبال افغانستان ايجاب مي كند كه اين
كشور- بدلايل متعدد - همچنان بعنوان كانون گرم تجارت و توليد ترياك باقي بماند،
طرحها و تلاشهاي دولت امريكا براي نابودي مزارع خشخاش و يا تخصيص وزارت مستقلي براي
مبارزه با مواد مخدر در ساختار كابينه ي دولت، نمي تواند تغيير مهمي در اصل
"صورت مسأله" ايجاد كند. اين بدبيني نه بخاطر نا تواني دولت و بي ثباتي
وضع موجود در كشور و نه بدليل نا كارآمدي طرحهاي دولت امريكا و افغانستان در قبال
نابودي مزارع خشخاش، بلكه بدليل پيچيدگي تعامل قدرت در سطح داخلي و بين المللي مي
باشد. شواهد بسياري و جود دارد كه ثابت مي كند سياست كشورهاي منطقه، منافع برخي از
قدرتها و سازمانها بين المللي و نفوذ مافياي قدرتمند اقتصادي مبني برآن است كه
افغانستان همچنان بعنوان حيات خلوت توليد و تجارت ترياك باقي بماند.
مافياي جهاني و تروريزم هم، شبكه اي از تعامل سياسي در حوزه ي
قدرت بين المللي شمرده مي شوند كه اهداف سياسي و منافع اقتصادي خود را در تداوم
چرخه ي بحران ها جستجو مي كنند. افغانستان بخاطر تجربه ي تحولات گذشته و پيچيد گي
شرايط موجود، يكي از مساعد ترين عرصه هاي حضور و نفوذ مافياي اقتصادي و تروريزم مي
باشد كه بخش عظيمي از پروژه ي تجارت ترياك را در اين كشور، مديريت و سهامداري مي
كنند.
ذخيره هاي استعداد بحران در افغانستان، پديده ي مواد مخدر را
بصورت يك گزينه ي استراتژيك د رسياست و منافع بين المللي برجسته كرده است. تلاقي و
تصادم منافع متقابل و متضاد طرفهاي مختلف برمحور اين پديده، پارادوكس ماهيتي نظام
و رفتار عناصر دخيل در تعامل بين المللي را در ميدان افغانستان تبلور داده است؛
وبدين ترتيب اين فرايند، مي تواند يكي از منابع جديد و مؤثر داده هاي ژئوپلتيكي اين
كشور قرار گيرد.
تجارت ترياك از منابع مهم مالي گروه جنگجوي طالبان و تروريزم بين
المللي بشمار مي رود. علاوه براين، سهمگيري برخي از قدرتمندان و سياستگران داخلي
دراين تجارت، وسعت مزارع خشخاش را به مقياس عناصر سياست در افغانستان توسعه مي
بخشد. حضور و نفوذ سازمان هاي بين المللي و مؤسسات داخلي نيز، در تكميل و تداوم اين
پروسه نقش "ذره بيني" دارند. برخي از كشور هاي منطقه و همسايه با فراهم
ساختن تسهيلات و امكانات صدور، در گسترش و پردازش اين نوع تجارت سهم سياسي مي گيرند.
مجموعه ي اين عوامل، روند سازمان يافتگي روند توليد و تجارت مواد مخدر در اين كشور
را به سامان رسانيده و موقعيت حساس سياسي به آن مي بخشد؛ موقعيتي كه در نهايت
افغانستان را در كانون توجه و موضوع سياست
و تعامل منطقه اي و جهاني جهان قرار مي دهد.
همجواري با ايران
جمهوري اسلامي ايران بدليل نوع و ماهيت رژيم حاكم و سياست تنش
زاي منطقه اي وجهاني، به يكي از محور هاي اصلي توجه قدرتهاي بين المللي تبديل شده
است. آنچه كه اين كشور را بعنوان يك "بحث" در دستور استراتژي منطقه اي
قدرتهاي خارجي مطرح مي سازد، چند عنصر استراتژيك مي باشد:
· دسترسي به
دانش هسته اي و اقدام به توليد سلاحهاي اتمي
· برخورداري از
پتانسيل تبديل شدن به يك قدرت نظامي منطقه اي
· تأثير گذاري
برتحولات سياسي منطقه ي خاورميانه
· چگونگي رابطه
با گروههاي سياسي- نظامي فعال در منطقه و جهان كه برخي از آنها متهم و يا مرتبط با
شبكه هاي تروريستي مي باشند
· نزديكي
استراتژيك با چين و روسيه
· و رويارويي سياسي
با ايالات متحده ي امركا
همجواري افغانستان با ايران، يكي از دلايل مهم حضور وحمايت امريكا
در اين كشور تلقي مي شود. تأثير متقابل تحولات داخلي دوكشور همسايه بر همديگر، درك
اهميت سياسي اين همجواري را روشن مي كند. در طول سه دهه بحران در افغانستان، ايران
با حمايت پيوسته ي سياسي ـ تسليحاتي از گروههاي جهادي شيعه و سني ، بعنوان يكي از طرف هاي تأثير گذار بر شرايط
داخلي و رويداد هاي سياسي در اين كشور شناخته شده است. اكنون كه افغانستان به موقعيت
جهاني و منطقه اي و تغييرات داخلي جديدي دست يافته است، اين ،ايران است كه در معرض تأثير پذيري از سيرو چگونگي تحولات و تغييرات جديد در افغانستان، قرار مي گيرد.
چگونگي رابطه ي امريكا با ايران، ترس جامعه ي جهاني از دسترسي تهران
به سلاحهاي اتمي و تأثير گذاري ايران بر تحولات
و رويداد هاي داخلي عراق، لبنان و فلسطين، موقعيت حساس اين كشور را در
مناسبات بين المللي و منطقه اي بيش از هر زماني برجسته تر نموده است. همين نگراني
ها است كه دلچسپي واشنگتن را در ايجاد پايگاهها ي استراتژيك در طول كناره هاي مرز
شرقي جمهوري اسلامي افزايش داده است. از اين رو مسلم است كه در روند استراتژي سنتي ايالات متحده مبني بر
مقابله با نظام ايران و يا مهار آن، موقعيت ژئو پلتيك و امتيازات ژئو استراتژيك
افغانستان نقش مهمي ايفا مي كند. طرحهاي طولاني مدت واشنگتن براي نوسازي سياسي و
باز سازي ساختارهاي نظامي دولت كابل، علاقه مندي كاخ سفيد را براي تثبيت و تحكيم
پايگاه منطقه اي و جديت و حوصله مندي آن كشور را در جهت ايجاد تغييرات اساسي در
ساختار سياسي منطقه نشان مي دهد. مجموعه ي اين اقدامات ورفتارهاي استراتژيك، بصورت
غير مستقيم ولي موثر، ايالات متحده را درجهت نزديك شدن به اهداف راهبردي اش كه
مهمترين آن، مهار ايران مي باشد، ياري
خواهد كرد.
بنا براين، در پروسه ي تغيير بنياد هاي سياسي منطقه، بويژه مورد
ايران، افغانستان هم پيمان امريكا مي تواند نقش مؤثري ايفا كند. برخورداري رژيم
كابل از حمايت مستقيم و اشنگتن، ايران را بيش از هرزماني در معرض تأثير پذيري مستقيم
از چگونگي بر نامه هاي استراتژيك امريكا پيرامون
مرزها ي زميني و هوايي اش قرار داده است.
از همين رو، ايران مي كوشد با استفاده از فرمول سياست گذشته ي خود، يعني حمايت از
برخي عناصر و گروههاي سياسي در داخل افغانستان و نيز از طريق اهداي كمك و اجراي
پروژه هاي عمراني، به دولت كابل نزديك شده و نفوذ سياسي خود را در اين كشور باز
توليد كند. ايالات متحده نيز در تلاش است افغانستان را بعنوان يكي از مدل هاي تغيير
ساختار سياسي منطقه به نمايش بگذارد؛ تا ازين طريق شرايط سياسي ـ فرهنگي و ذهني داخل ايران را آماده ي پذيرش تغييرات مطلوب نمايد. توفيق مدل دمكراسي تزريقي
و الگوي ساختار سيياسي در افغانستان، مي تواند مد لي قابل تعميم وسرايت به ساير كشور ها ي منطفه، بويژه
جامعه ي خواهان تحول ايران نيز به حساب آيد.
اضافه بر اين، دولت افغانستان بعنوان دولتي حايل ميان دو دشمن ديرينه، مي تواند
نسبت به پيچيدگي روابط تهران- واشنگتن از دو جهت
نقش برجسته و تاثير گذار پيدا كند:
1. كابل مي تواند
بعنوان ميانجي مؤثر ميان امريكا و ايران تلاش نمايد
2. آمريكا مي
تواند از افغانستان به مثابه كمربند استراتژيك جهت تنگتر كردن محاصره ي سياسي-
نظامي جمهوري اسلامي استفاده كند .