266
چشمهايمان را ببنديم و بعدش دنيا بيفتد دست تانكهاي مهربان كه از خرطومشان پرنده و درخت شليك ميشود.
چشمهايمان را ببنديم و بعدش دنيا بيفتد دست تانكهاي مهربان كه از خرطومشان پرنده و درخت شليك ميشود.
از چيزهايي كه نبايد بنويسم اما مينويسمشان، ميترسم. از ابتذال اينهمه كلمه كه بين انگشتانم راه ميروند.
گوشهٔ بالايي سرم كارگاه اسباببازي است. پايينترش يك عده خانهٔ درختي ميسازند. بساط تاب و سرسره و الاكلنگ هم آن وسط به راه است. ديوانهام؟ پناه آوردهام؟ چه مرگم است؟
يك زن غارنشين توي دلم دارم كه كمي حسود و بددل است. وقتي كه از شكار برميگردي، كسي نگاه چپ به تو بيندازد يا روي ديوارهها علامتي ببينم كه احتمال بدهم خطاب به تو كشيده شده است، غار را با همهٔ چيزهايي كه تويش است روي سرت خراب ميكنم.
ميتوانست «كبوتر طوقدار» را به «كنت بيواي» طوري ربط بدهد كه تو فكر كني داري راجع به شبيهترين كلمههاي جهان قصه ميشنوي و با اينكه چيز زيادي از حرفهاش حاليات نميشد، دوست داشتي شب و جاده همينطور كش بيايد و توي همان تاريكي زل بزني به برق چشمهاش و آرزو كني دفعهٔ بعد كه ميبينياش اينهمه غمگين نباشد و از پنجرهٔ هواپيماي واقعياش برايت دست تكان بدهد و فرياد بزند: «ديدي تانستم ابرا را بچوچانم؟» و تو اصلاً گريهات نگيرد و مطمئن بشوي همهٔ آنهايي كه اينهمه پرواز را دوست دارند، بالاخره يك روز ميپرند.
بعضي وقتها آمادگي بيشتري براي گول خوردن دارم. حتي قول يك گاز كوچك از لواشك كيوي خانگي هم كافي است.
ميترسم كلمهاي، هجايي، نقطهاي از دهانم در برود، بپاشد روي زخمهاش، عميقترشان كند. براي همين ميپيچمشان لاي دستمال، مياندازمش توي سطل.
با كيسهٔ جادوجنبلش بالاي سرت ميايستد و نميگذارد ششدانگ عاشق كسي بشوي. تعريف من از شيطان اين است.