487
تنم لباس يكدست آبي بيمارستان را ميخواهد كه قرار است فردا صبح خيلي زود با كفن عوضش كنند.
تنم لباس يكدست آبي بيمارستان را ميخواهد كه قرار است فردا صبح خيلي زود با كفن عوضش كنند.
آن قصه از كتاب كه كسي چندتا نان دزديده بود و بعدش يك حالت گرسنگي هميشگي داشت به خاطر كار بدش؛ همان حال، همان نفرين؛ اما گرسنگي خالي نه. گرسنگي به اضافهٔ هزارتا درد بيدرمان ديگر.
از چيزي كه چشمهايش نشان ميدهند، بدجنستر است؛ از چيزي كه كلمههايش ميگويند، مهربانتر.
قيافهٔ اين سالهاي كسي كه دفعهٔ اول گفته بود «خودش آنقدرها بد نيست، زيردستانش فاسد و خونخوارند».
به خودم قول داده بودم زياد به چيزهايي كه نيست يا نبايد باشد فكر نكنم. براي جريمه هم قرار شد هردفعه كه مچ خودم را ميگيرم، سكه بيندازم توي قلكم. نتيجهاش؟ بايد همين روزها بروم بزرگترش را بخرم؛ خيلي بزرگترش را. قلك قديميام حتي اندازهٔ آن دهتومانيهاي طلايي كوچك هم جا ندارد.
دو تا پيكان قراضهٔ مثل هم بود، با رانندهها و سرنشينها و نواركاستها و خوردنيهاي مثل هم؛ اما هميشه به نظرمان ميآمد به آدمهاي ماشيني كه ما تويش نيستيم، بيشتر خوش ميگذرد.
مثل پرندهاي كه آوازش را فراموش كرده است، با لهجهٔ پرندهٔ ديگري صدايت ميزنم، با بال ديگري بغلت ميكنم، با منقار ديگري ميبوسمت.