116
بخواهي نشان بدهي اهميتي برايت ندارد، گوشهٔ كاغذش را پاره كني ليست خريد بنويسي. چند حرف اول اسمش بچسبد به «تفاله گير پلاستيكي نازك يك عدد»؛ يادگاري نگهش داري.
بخواهي نشان بدهي اهميتي برايت ندارد، گوشهٔ كاغذش را پاره كني ليست خريد بنويسي. چند حرف اول اسمش بچسبد به «تفاله گير پلاستيكي نازك يك عدد»؛ يادگاري نگهش داري.
اينكه آدم خوب بنويسد يا خيال كند خوب مينويسد، دو تا موضوع جدا از هم هستند كه ميتواند به دوران كودكياش ربط داشته باشد يا نداشته باشد.
قلبش مثل پنير سوييسي توي انيميشن سوراخسوراخ بود. هي ميزدش عقب، آنجايي بيايد كه موشها حمله ميكردند به انبار خوراكيها. سعي ميكرد بخندد بهشان. سعي ميكرد بقيهٔ چيزهايي را كه توي جريان بود، نبيند.
يك حس قديمي لعنتي بيشتر وقتها با من است كه ميگويد خوبها بيرون نميزنند. خوبها در پستويي، جايي قايم ميشوند و خوب بودنشان را ادامه ميدهند. ديده شدن آنها را عوض ميكند، چشم ميخورند، بد ميشوند.
تا وقتي مطمئن نشده بودم مگس روي ميز همان مگس چند دقيقهٔ پيش است كه آن برنامه را پياده كرده بود، ميتوانستم با طبيعت موضوع كنار بيايم. حالا ولي نسبت به موجوديتش موضع دارم و گزينهٔ مناسبي براي تعيين سرنوشتش نيستم. ميروم خودم را مشغول كاري كنم تا بعديها تكليفش را مشخص كنند.
خيال كن زانويش درد نميكند و شبها يكيونصفي مشت قرص نميخورد و توي خواب ناله نميكند و صبحها با لبخند بلند ميشود. خيال كن آن دور نشسته و چايي ريخته توي نعلبكي و دارد كوك لباسم را محكم ميكند. به جاي من هم خيال كن، خيلي سردم است.
تكهاي از جهان شايد باشد كه خدا هنوز بزرگ است و آخر تمام اتفاقهايي كه ميافتد يا نميافتد، يك نفر اين را به آدم يادآوري ميكند.
بايد وانمود ميكردم هنوز هم توي قابلمه برنج هست. بايد طوري كه يعني دارم ميروم ديس را پر از برنج كنم، نيمخيز ميشدم. هركس توي اين جهان رسالتي دارد، رسالت من وانمود كردن است.