146
دنبالهٔ دامنت را از وسط خوابهاي من جمع كن.
خوابهايش ميدان مين بودند. بلند نميشد، نامه نمينوشت، مرخصي نميرفت، فقط غلت ميزد كه دستور فرمانده زمين نماند.
سياه باشد يا سفيد، راه برود يا بايستد، دست تكان بدهد يا مشت، چهرهٔ شهر را خراب ميكند. اسمش زن است.
فقط به رفتن فكر كني، زمين را آنقدر بكني كه بالاخره برسي آن بيرون. هواي بيرون به تنت نسازد و دلت را براي همبنديهايت تنگ كند. انگار چيزي را جا گذاشته باشي، تونل را برگردي. خودت را بيندازي روي تخت، تا صبح خواب آزادي ببيني.