306
ميتوانستم خاك باشم. يا سنگ. يا گلهاي زردي كه دور و برت درآمدهاند. هر چيزي كه بد نباشد هميشه با تو بماند و توي بغلت گريه كند. هر چيزي كه مردم نگويند «اين وقت شب، دختر تنها گوشهٔ قبرستان چه ميكند؟»
ميتوانستم خاك باشم. يا سنگ. يا گلهاي زردي كه دور و برت درآمدهاند. هر چيزي كه بد نباشد هميشه با تو بماند و توي بغلت گريه كند. هر چيزي كه مردم نگويند «اين وقت شب، دختر تنها گوشهٔ قبرستان چه ميكند؟»
دختري كه بند كتانياش باز بود و طوري زمين خورد كه از پيشانياش خون آمد و با اينهمه سعي ميكرد اداي آدمهايي را دربياورد كه بلدند با همهچيز كنار بيايند، توقع زيادي از جهان نداشت. فقط چند دقيقه بابايش را ميخواست.
باذوق ميوهاي كه خيلي دوست دارد را بخري، قدمهايت را تندتر كني تا زودتر برسي خانه كه بچينيشان توي ظرف و غافلگيرش كني، اما درست وقتي كليد مياندازي يادت بيايد ديگر توي خانه نيست. هيچ جاي ديگر هم نيست.
توي ليست آرزوهايت بهجاي جملهٔ سطر و ستون اول، آرزوي جديد اضافه كني: «كاش خواب بابا را ببينم.»
پ.ن: بابايم رفت. ميشود خواهش كنم براي آرامشش دعا كنيد؟
استيصال و عذابِ بعد از «رنگ و روت امروز خيلي بهتره» بهاضافهٔ بقيهٔ چيزهايي كه براي ماستمالي كردن همين دروغ بزرگ لازم است.
پولش فقط به پيراهن سفيد و سرمهاي ميرسيد. همانكه يكياش پشت ويترين باقي مانده بود و وقتي فروشنده خواست از تن آدمك در بياورد، آستينش پاره شد.
از يك ساعتي به بعد فارسي حرف زدن كار خيلي سختتري است. اولش تكهتكه و بعد درسته كلمههاي قديمي و غليظ با لهجهٔ مادربزرگ از دهانم بيرون ميپرد و ميفهمم كمكم موقع خوابم است.
همهچيز را به هم ربط داد كه بگويد زودتر برگردم. از هشدار هواشناسي تا گوشماهي كثيف و لكههاي پوستي و سياهزخم اسبهاي اين دوروبر. زنهايي كه نزديك دريا زندگي ميكنند و بچههاي بازيگوش دارند، اينجورياند.