427
«وَ فَدَيناهُ بِذِبحٍ عظيم»ش كشك بود. چاقو گلوي اسماعيل را بريد.
«وَ فَدَيناهُ بِذِبحٍ عظيم»ش كشك بود. چاقو گلوي اسماعيل را بريد.
يكجور زيبايي مرموز توي دستخط ما خرچنگقورباغهايها هست كه فقط خودمان و تعداد كمي از اهل يقين متوجهش ميشويم.
يكطور مهربان و متأسفي گفت: «قيمتامون به تومنه هاني» و وقتي خواستم ظرف را به قفسه برگردانم، نيشخند زد. «از رنجي كه ميبريم» و ميبرند.
رسيده بودم به «قطعت البلاد»ش. تكهپاره و دلتنگ رسيده بودم. دلم ميخواست برايش تعريف كنم اينهمه راه را براي چي آمدهام اما يادم نميآمد.
اينطور كه براي برداشتن لقمهٔ توي دهان هم صف كشيدهايم، «كرايه نداري برو. حلالت، نگو ندارم»ش بايد قسمتي از يك قصهٔ خيلي قديمي باشد.
تكهاي از بهشت را توي آن پيكان سفيد پيدا كردم كه رد رنگينكمان را گرفته بود و آرامآرام به سمت دشت ميرفت.
لازم دارم لااقل براي مدتي دنيا را جدي نگيرم و آنقدر چيزي برايم مهم نباشد كه انگار آدم ديگري شدهام.
چايياش تلخ و گس است، شلهزرد را با شكر خيلي كم ميپزد، يكسوم ظرف سبزي را ريحان ميچيند و خرما را شكل قلب توي بشقاب درميآورد. زولبيا را هم كه بيشتر از باميه دوست دارد. چطور ميتوانم ايمان نياورم؟