روبان آبي
مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رييسش كه به بدرفتارى با كارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت كه صميمانه او را به خاطر نبوغ كارياش تحسين ميكند.
رييس ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير جوان از او اجازه گرفت كه اگر روبان آبى را ميپذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينهاش بچسباند.
رييس گفت: البته كه ميپذيرم. مدير جوان يكى از روبانهاى آبى را روى يقه كت رييسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت:
لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى كنيد.
مدير جوان به رييسش گفت پسر جوانى كه اين روبان آبى را به من داد گفت كه در حال انجام يك پروژه درسى است و آنها ميخواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم ميگذارد.
آن شب، رييس شركت به خانه آمد و در كنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت:
امروز يك اتفاق باور نكردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم كه يكى از كارمندانم وارد شد و به من گفت كه مرا تحسين ميكند و به خاطر نبوغ كاريام، روبانى آبى به من داد.
ميتوانى تصور كني؟
او فكر ميكند كه من يك نابغه هستم!
او سپس آن روبان آبى را به سينهام چسباند كه روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من يك روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از كس ديگرى قدردانى كنم. هنگامى كه داشتم به سمت خانه ميآمدم، به اين فكر ميكردم كه اين روبان را به چه كسى بدهم و به فكر تو افتادم. من ميخواهم از تو قدردانى كنم.
مشغله كارى من بسيار زياد است و وقتى شبها به خانه ميآيم توجه زيادى به تو نميكنم. من به خاطر نمرات درسيات كه زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت كه هميشه نامرتب و كثيف است، سر تو فرياد ميكشم.
امّا امشب، ميخواهم كنارت بنشينم و به تو بگويم كه چقدر برايم عزيزى و مىخواهم بدانى كه تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بودهاى.
تو در كنار مادرت، مهمترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر كه كاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نميتوانست جلوى گريهاش را بگيرد. تمام بدنش ميلرزيد. او به پدرش نگاه كرد و با صداى لرزان گفت:
« پدر، امشب قبل از اين كه به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم كه چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.»
من ميخواستم امشب پس از آن كه شما خوابيديد، خودكشى كنم. من اصلاً فكر نميكردم كه وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا كرد.
فردا كه رييس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر كارمندان غر نميزد و طورى رفتار ميكرد كه همه كارمندان بفهمند كه چقدر بر روى او تاثيرگذار بودهاند.
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامهريزى شغلى كمك كرد... يكى از آنها پسر رييسش بود و هميشه به آنها ميگفت كه آنها در زندگى او تاثيرگذار بودهاند.
و به علاوه، بچههاى كلاس ، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرايط و وضعيتى ميتواند تاثيرگذار باشد. »
همين امروز از كساني كه بر زندگي شما تاثير مثبت گذاشتهاند قدرداني كنيد.
يادتان نرود كه روبان آبي را از طريق ايميل هم ميتوان فرستاد!
من اين روبان آبي را همراه با اين روايت به همه كساني كه روي زندگيم تاثير گذاشتند و با مهرباني درس هاي بزرگ زندگي را به من دادند تقديم مي كنم.
پيشنهاد مي كنم شما هم همين كار رو بكنيد...