236
مثلاً دستبهسينه چشم بچرخاني سمت گنبد و اجازهٔ ورود بخواهي. مثلاً كفشدار حرم باشم.
مثلاً دستبهسينه چشم بچرخاني سمت گنبد و اجازهٔ ورود بخواهي. مثلاً كفشدار حرم باشم.
كاش يادمان بيايد آن موقعها كه نميترسيديم دنيا چه شكلي بود. چندساله بوديم، چه لباسي تنمان ميكرديم، كدام كتابها را دوست داشتيم، شبها به چي فكر ميكرديم كه صبحهاي زود ذوق داشتيم براي بيدار شدن.
آمدم به مهمان كدبانويمان «دوپيازهٔ آلو» سفارش بدهم به طمع آنهمه آلو كه فكر ميكردم توي غذايش هست. قبل از اينكه بيرون بروم هرچي آلو توي سوراخسنبههاي آشپزخانه داشتيم، دم دستش گذاشتم. تازه وقتي برگشتم فهميدم به سيبزميني ميگويند آلو.
گاهي حتي شعر مثل يك گوني كثيف و پاره پر از كلمه و حرف و علامت است كه روي دوش آدم سنگيني ميكند و از لابهلاي درزهايش چيزهاي خيلي بدي بيرون ميريزد. دربارهٔ تو كه نباشد.
مادرش از اين سر تا آن سر حياط امامزاده سفره پهن ميكند. توي چشم بههمزدني زنها ميآيند دورش مينشينند، چندتا جملهٔ معمولي ميگويند و پاكت پر از خوراكيشان را برميدارند و ميروند. زياد به چشمهاش نگاه نميكنم، زل ميزنم به لبهاش و قصهٔ بچهاي كه توي خانهشان يك عالمه حيوان داشت را ميگويم. توي نقش ميمون و گوسفند و جوجه غرق ميشوم. صداهاي عجيب درميآورم، صورتم را اندازهٔ تكتك شخصيتهاي قصه كجومعوج ميكنم و تا صداي خندهاش را نشنوم، سراغ شخصيت بعدي نميروم. يكهو ميپرانم: «دوستاشم مو نداشتن، بعداً كه بزرگ شدن مو درآوردن». بعد ياد آن كتاب ميافتم كه گفته بود به هوش بچههايي كه بيماريهاي سخت دارند، احترام بگذاريد. زود حرفم را پس ميگيرم: «ولي خب بعضيا بدون مو خوشگلتر بودن، رفتن موهاشونو كوتاه كردن». حالم از اينهمه بلاهت به هم ميخورد. احساس ميكنم از ميمون احمق توي قصه هم كمتر ميفهمم. حرف را ميكشانم سمت سنجاب بازيگوش. بهوضوح خوشش ميآيد و بيشتر توي نقشم فرو ميبَرَدم. زنها تقريباً رفتهاند. مادرش ميآيد سمتمان، تشكر ميكند و روي صورتم دست ميكشد. هيچچيزي براي يادگاري دادن توي كيفم نيست. دست ميبرم توي جيبم، كليدهام را از دور گردن وال-يي عزيزم درميآورم و ميگيرم سمتش. مثل آدمبزرگها تشكر ميكند، دست ميدهد، كلاهش را جابهجا ميكند و راه ميافتد. توي مسير چند بار واليي را دور انگشتش ميچرخاند، پشت سرش را نگاه ميكند و لبخند ميزند. من؟ خيلي وقت است رفتهام.
سرم را تكيه دادم به شانهاش و چشمم را بستم. صداي موج و مرغهاي دريايي آمد. فكر كردم همينطور ادامه بدهيم شب توي اقيانوس گير ميافتيم، غذا و آب و قرص هم اندازهي كافي همراهمان نيست. زود سرم را برداشتم.