۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۹:۰۴
مهدي
سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي كردند. يك روز به خاطر يك سوء تفاهم كوچك، با هم جرو بحث كردند. پس از چند هفته سكوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند.
يك روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز كرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت:« من چند روزي است كه دنبال كار مي گردم، فكركردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امكان دارد كه كمكتان كنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من يك مقدار كار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن، آن همسايه در حقيقت برادر كوچك تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را كندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين كار را بخاطر كينه اي كه از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت:« در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم.»
نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من براي خريد به شهر مي روم، اگر وسيله اي نياز داري برايت بخرم.»
نجار در حالي كه به شدت مشغول كار بود، جواب داد:« نه، چيزي لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در كارنبود. نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.
كشاورز با عصبانيت رو به نجار كرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟»
در همين لحظه برادر كوچك تر از راه رسيد و با ديدن پل فكركرد كه برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد كه جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم.»
بازدید:
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۹:۰۴
مهدي
خانم ها در سن ۱۸ تا ۲۱ سالگى ، مانند آفريقا يا استراليا هستند : نيمه كشف D8ده، وحشى، با زيبايى هاى افسون كننده ى طبيعى.
در سن 21 تا ۳۰ سالگى، مثل امريكا يا ژاپن هستند: كاملا كشف شده، بسيار توسعه يافته، آماده براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد يا اتومبيل .
در س=D 9 30 تا ۳۵سالگى، مانند هند يا اسپانيا هستند: بسيار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زيبايى هاى خود.
بين سن 35 تا ۴۰ سالگى، مانند فرانسه يا آرژانتين هستند: بدين معنا كه اگر چه ممكن است در جريان جنگ نيمD9 ويران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسيارى براى تماشا دارند .
در سن 40 تا ۵۰ سالگى، مثل يوگسلاوى يا عراق هستند: جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار اشتباهات پيشين اند. و به باز سازى كامل نياز دارند .
بين 50 تا ۶۰ سالگى، مانند روسيه يا كانادا هستند: بسيار پهناور، آرام و مرز ها بدون مرزبان، اما سرماى زياد، خلايق را از آنان مي رماند..
در سن 60 تا ۷۰ سالگى، مانند انگلستان يا مغولستان اند: با يك گذشته ى درخشان و بدون آين ه .
بعد از ۷۰ سالگى، شبيه آلبانى يا افغانستان اند: همگان ميدانند كه در كجايند، اما هيچكس به سراغ شان نمى رود.
جغرافياى آقايان
از 18 تا 50 سال مثل ايران راهنما و حلال مشكلات دنيا ولي در كار خود مانده .
در سن50 تا 65 سالگى، مانند كشورهاي تازه استقلال يافته شوروي سابق: با يك گذشته ي درخشان.
بعد از 65 سالگى، شبيه عربستان هستند: همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام مي گذارند
بازدید:
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۹:۰۳
مهدي
در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه ميكردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا ميرود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي ميكرد اشاره كرد .مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامي وقت رفتن است .
تامي كه دلش نميآمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟
مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : تامي دير ميشود برويم . ولي تامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول ميدهم .
مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نميكنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود ؟
مرد جواب داد دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخهسواري زير گرفت و كشت . من هيچگاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه ميخورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد تامي تكرار نكنم . تامي فكر ميكند كه 5 دقيقه بيشتر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت ميدهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . 5 دقيقهاي كه ديگر هرگز نميتوانم بودن در كنار سام ِ از دست رفتهام را تجربه كنم .
بعضي وقتها آدم قدر داشتهها رو خيلي دير متوجه ميشه . 5 دقيقه ، 10 دقيقه ، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده ، ميتونه به خاطرهاي فراموش نشدني تبديل بشه . ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره ميكنيم كه واقعا ً وقت ، انرژي ، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم . روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداريم .
اين مسئله در ميان جوانترها زياد به چشم ميخوره . ضرر نميكنيد اگر براي يك روز شده دست مادر و پدرتون رو بگيريد و به تفريح ببريد . يك روز در كنار خانواده ، يك وعده غذا خوردن در طبيعت ، خوردن چاي كه روي آتيش درست شده باشه و هزار و يك كار لذت بخش ديگه .
قدر عزيزانتون رو بدونيد . هميشه ميشه دوست پيدا كرد و با اونها خوش گذروند ، اما هميشه نعمت بزرگ يعني پدر و مادر و خواهر و برادر در كنار ما نيست . ممكنه روزي سايه عزيزانمون توي زندگي ما نباشه.
بازدید:
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۹:۰۲
مهدي
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را كه در يك جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه كسى آن را از جلوى مسير بر ميدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با كالسكههاى خود به كنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند كه چرا دستور نداده جاده را باز كنند. امّا هيچيك از آنان كارى به سنگ نداشتند...
سپس يك مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديك سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى كرد كه سنگ را به كنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى كه سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد كيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. كيسه را باز كرد پر از سكههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه كه اين سكهها مال كسى است كه سنگ را از جاده كنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را ميدانست كه بسيارى از ما نميدانيم!
«هر مانعى،مساوي با فرصتى است اگر خود را باور كنيد
بازدید:
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۹:۰۲
مهدي
در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شكلات چند است؟
- خدمتكار گفت: ٥٠ سنت
پسر كوچك دستش را در جيبش كرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بيحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سكههايش را شمرد و گفت:
- براى من يك بستنى بياوريد.
خدمتكار يك بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تميز كردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در كنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش ميتوانست بستنى با شكلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نميماند، اين كار را نكرده بود و بستنى خالى خورده بود.
بازدید:
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۹:۰۲
مهدي
يك شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يك زن مسن سياه پوست آمريكايى در كنار يك بزرگراه و در زير باران شديدى كه ميباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او كه كاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى كه از روبرو ميآمد بلند كرد. راننده آن ماشين كه يك جوان سفيدپوست بود براى كمك به او توقف كرد. البته بايد توجه داشت كه اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريكا بود. مرد جوان آن زن سياهپوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض كرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يك تاكسى براى زن گرفت و او را كمك كرد تا سوار تاكسى شود.
زن كه ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشكر كرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود كه صداى زنگ در برخاست.. با كمال تعجب ديد كه يك تلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر كمكى كه آن شب به من در بزرگراه كرديد بسيار متشكرم. باران نه تنها لباسهايم كه روح و جانم را هم خيس كرده بود. تا آن كه شما مثل فرشته نجات سر رسيديد... به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از اين كه چشم از اين جهان فرو بندد در كنارش باشم.. به درگاه خداوند براى شما به خاطر كمك بيشائبه به ديگران دعا ميكنم.»
ارادتمند
خانم نات كينگ كول
بازدید:
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۹:۰۱
مهدي
من دانشجوى سال دوم بودم. يك روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فكر كردم استاد حتماً قصد شوخى كردن داشته است.. سوال اين بود: «نام كوچك زنى كه محوطه دانشكده را نظافت ميكند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام كوچكش را از كجا بايد ميدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بيجواب گذاشتم. درست قبل از آن كه از كلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال كرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب ميشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد كرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما ميباشند، حتى اگر تنها كارى كه ميكنيد لبخند زدن و سلام كردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نكردهام.
بازدید:
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۹:۰۱
مهدي
شب كريسمس بود و هوا، سرد و برفي پسرك، در حاليكه پاهاي برهنهاش را روي برف جابهجا ميكرد تا شايد سرماي برفهاي كف پيادهرو كمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه ميكرد.
در نگاهش چيزي موج ميزد، انگاري كه با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب ميكرد، انگاري با چشمهاش آرزو ميكرد.
خانمي كه قصد ورود به فروشگاه را داشت، كمي مكث كرد و نگاهي به پسرك كه محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حاليكه يك جفت كفش در دستانش بود بيرون آمد..
- آهاي، آقا پسر!
پسرك برگشت و به سمت خانم رفت.. چشمانش برق ميزد وقتي آن خانم، كفشها را به او داد.پسرك با چشمهاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يكي از بندگان خدا هستم!
- آها، ميدانستم كه با خدا نسبتي داريد!
بازدید:
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۹:۰۰
مهدي
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و....
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
بازدید:
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۱۸:۵۹
مهدي
داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد
سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-پرخوري قربان
پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد
-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان
-چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند
براي چه اين قدر كار كردند؟
-براي اينكه آب بياورند قربان!
-گفتي آب؟ آب براي چه؟
-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان
-كدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد.قربان
-گفتي شمع؟ كدام شمع؟
-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.
-كدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت
-كدام خبر را؟
-خبرهاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان
بازدید: