286
شغلم را كه برايش توضيح دادم، گفت بهتر است ولش كنم و «كارهٔ بهتري» بشوم. مثلاً «معلمِ زبانِ ماهيها». شغل موردعلاقهٔ خودش؟ «دكتر پرندهها».
شغلم را كه برايش توضيح دادم، گفت بهتر است ولش كنم و «كارهٔ بهتري» بشوم. مثلاً «معلمِ زبانِ ماهيها». شغل موردعلاقهٔ خودش؟ «دكتر پرندهها».
زنبيلي كه اسم آدمهاي خوب زندگيام را ميگذارم تويش و بندش را دور دستم مياندازم و به اينوآن پزشان را ميدهم، ديگر جا ندارد. بايد خانهٔ بزرگتري برايشان ببافم و بيشتر بهشان رسيدگي كنم. آدمها هم بهتر است مراقب باشند از اين خوبتر نشوند. ما بدها از كار و زندگي ميافتيم.
زني كه آنطرف كفشداري شمارهٔ دو از صندلي چرخدارش افتاده بود و زمين را چنگ ميزد و گريه ميكرد، چقدر شبيه اين روزهاي من بود.
انگشتانش از سرما كبود شده بودند ولي ميخواست شب ديرتر به خانه برگردد و عوضش براي كسي كه آنطرف گوشياش بود، «زانوبند جنس خوب» بخرد.
هردفعه به هواي تخمه و چايي نشستهام پايش و هنوز غير از اينكه يازده تا بازيكن دارد و زنها حق ندارند بروند استاديوم، چيز بهخصوصي دربارهاش نميدانم.
جمعكردن تكهپارههاي تني كه مال خودت است، زمين را كندن با دستهاي خودت، تكههاي ديگر را توي گودال انداختن و خاك پاشيدن، بيرون ماندن دستها.
بعد از مدتها به خوابت بيايد، آنهم با يك بشقاب پر از ازگيل جنگلي. بعد بنشيند همهاش را تنهايي بخورد.
كجا ميشود يك پرستار خيلي مهربان پيدا كرد كه لبخندهاي واقعي درست اندازهٔ صورتش داشته باشد و بلد باشد طوري دل آدم را خوش كند كه نفهمي داري گولش را ميخوري؟ خانه، بيمارستان است.
آنهايي كه زيتونپرورده دوست ندارند، حتي از چاقها هم مهربانترند. اينطوري وانمود ميكنند كه سهمشان به بقيه برسد.
توي يك دفترچهٔ كوچك كنار جعبهٔ قرصش، به زبان خيلي خارجي عوارض استفاده از آن نوشته شده است. از انگليسي هم خارجيتر. روزي چند بار به خاطر اينكه بلد نيست بخواندش، خدا را شكر ميكنم.