507
حدس ميزنم از آنهايي كه سفت و سخت به وجودش مطمئناند و به ايمانشان خش نميافتد، خوشش نميآيد؛ عوضش ما را كه كجدار و مريز با بودن و نبودنش تا ميكنيم، دوست دارد. پس چرا طور ديگري وانمود ميكند؟ شايد براي اينكه رويمان زياد نشود.
حدس ميزنم از آنهايي كه سفت و سخت به وجودش مطمئناند و به ايمانشان خش نميافتد، خوشش نميآيد؛ عوضش ما را كه كجدار و مريز با بودن و نبودنش تا ميكنيم، دوست دارد. پس چرا طور ديگري وانمود ميكند؟ شايد براي اينكه رويمان زياد نشود.
باران آنقدر تند و عصباني ميآمد كه فكر كردم اگر اينجا بودي، لابد چهارخانههاي پيراهنت را شكافته بود.
دلم ميخواست همهٔ قلبها و بغلها و عيديهاي واقعي بيرون اتاق را يكجا با نصفِ نصف بغل قلابيات عوض كنم. براي همين عكست را به قلبم چسباندم و توي تاريكي اتاق غيب شدم.
گاهي مينشينم به خوششانسيهايم فكر ميكنم؛ به آدمهاي خوب اطرافم. گاهي هم از خودم ميپرسم «كجاي راه زندگيام، چه كاري كردهام كه اين اتفاق، اين آدم، جايزهام شده است؟» بعد دلم غنج ميزند و پر درميآورم.
«موهات شبيه پشم ميمونه، صورتمو گرم ميكنه» عجيبترين چيزي است كه دربارهٔ موهاي صاف و سياهم شنيدهام.
انگار از يك سني به بعد، فقط اتفاقهاي بد براي آدم ميافتند. البته آن وسطمسطها يك چيزهاي كوچك خوب هم از زير دست پروردگار در ميرود كه احتمالاً يعني آنقدرها هم كه به نظر ميآيد، هركي به هركي نيست. در حالي كه هست.
گاهي به نظرم ميآيد چشم گذاشتهام و تا ده شمارهٔ بعد قايم شدهاي؛ دير يا زود هم از مخفيگاهت بيرون ميآيي و محكم بغلم ميكني.
از آدمها بت ميساختم و كمي بعدش، به دليلي كه زياد واضح نبود، به نظرم ديگر شايستهٔ پرستش نميآمدند و تبر را برميداشتم و ميشكستمشان؛ بعد ميگذاشتمش رو شانهٔ بت بزرگ و فرار ميكردم.