336
سقف خانهٔ كوچكشان از تكههاي حلب و نايلون است. بقيهي اجزايش هم تركيبي از آجر و گوني برنج و بعضي چيزهاي ديگر كه نميشود گفت. دلش ميخواهد وقتي بزرگ شد «كارگر شاليكوبي» بشود. براي اينكه «گونيهاي اضافه را جمع كند ببرد خانه».
سقف خانهٔ كوچكشان از تكههاي حلب و نايلون است. بقيهي اجزايش هم تركيبي از آجر و گوني برنج و بعضي چيزهاي ديگر كه نميشود گفت. دلش ميخواهد وقتي بزرگ شد «كارگر شاليكوبي» بشود. براي اينكه «گونيهاي اضافه را جمع كند ببرد خانه».
شربت تازه عصارهٔ بادامزميني داشت. وقتي درش را باز كردم، اتاق مزرعهٔ بادام شده بود و دلم تنهايي زني را خواسته بود با كلاه حصيري و دستهاي آشولاش كه تنش بوي گلاب و ويكس ميداد.
وقتي نشستهاي برايش آب پرتقال ميگيري و با قاشق مرباخوري ميچكاني توي دهانش و دور لبش را تميز ميكني و دلت غنج ميزند موقعي كه انگشتت را ميبوسد، يكدرهزار فكرش را نميكني سال بعد اين موقع پيشت نباشد و كلاً هيچ جاي ديگري هم نباشد و دنيا خيلي بيشتر از اندازهاي كه قبلاً بود، به نظرت مهمل بيايد.
دربارهٔ غمي كه گوشهٔ چشمهاي آدم هست، چيزي نگويد. سعي نكند سر دربياورد، آرام كند، بخنداند. سعي كند نداند. بيشتر سعي كند.
اول ماشين قراضهاي كه تويش يك بچه بغلدست باباي خسته و شوماخرش كيف دنيا را ميكند، دوم آمبولانس، سوم آتشنشاني. «نيسان آبي هم كه قبلاً رفته است».
رفته بودم سالن كناري چايي بخرم. كمتر از دو دقيقهٔ بعد هم برگشتم ولي كولهپشتيام سر جايش نبود. چندتا كتاب تويش داشتم و ژاكت و عينك و ظرف آب. توي جيب كوچكش هم مسواك و مهر و نصف بسته چوبشور كنجدي. كاش لااقل عينكم به صورتش بيايد.
قبلترها انگار يكجور لذت بود در كنار كشيدن. در به ياد نياوردن و زبان به دهان گرفتن و نشنيدن. در خيابانها و ويترينها و آدمها را با چشمهاي تقريباً بسته پشتسر گذاشتن. در نخواستن. واقعاً نخواستن. لذتي كه حالا ديگر نيست. در هيچچيز ديگر هم نيست.