/*
/*]]>*/
خشونت پديده «جهاني» از اينجا
ناشي مي شود. خشونت نظامي كه هر شكلي از منفي گرايي و ويژگي را از جمله در شكل غايي
ويژگي كه خود مرگ است ، سركوب مي كند. خشونت جامعه اي است كه به شكلي مجازي، هر
نزاع و دعوايي و حتي خود مرگ را بر ما ممنوع مي كند؛ خشونتي كه به نوعي، به خود
خشونت پايان مي دهد و تلاش مي كند تا دنيايي بيافريند كه از هر نظم طبيعي آزاد
باشد، چه اين نظم طبيعي پيكر انسان باشد و چه امر جنسي، تولد و يا مرگ . بيشتر از
خشونت مي بايستي ازابتلا به خشونت سخن بگوييم. اين خشونت ويروسي است : به طريق مسري
و عكس العمل هاي زنجيره اي عمل مي كند و كم كم همه مصونيت و توانايي مقاومت ما را
از بين مي برد و در هم مي شكند.
با اين وجود، هنوز ماجرا تمام
نشده ، و جهاني سازي هنوز پيروز نشده است. مي بينيم كه در برابر اين قدرت يكسان
ساز و ذوب كننده، در همه جا، نيروهاي نامتجانس نه تنها متفاوت بلكه آشتي ناپذير و
مخالف به پا خاسته اند.در پس اين مقاومت هاي روز افزون سياسي و اجتماعي در برابر
روند جهاني سازي، مي بايد چيزي فراتر از يك حركت منفي واپس گرا ديد : نوعي به زير
سوال بردن دردناك دست آورد هاي مدرنيت و مفهوم « پيشرفت» و ضديت نه تنها با
ساختمان تكنيكي جهاني بلكه رد ساختار ذهني اي كه معادل بودن همه فرهنگ ها را مي پذيرد.احياي
اين تظاهرات مي تواند جنبه هاي خشني به خود بگيرد كه از منظر تفكر روشنگري غرب غير
عادي و غير عقلي جلوه كند(شكل هاي جمعي قومي، مذهبي و زباني) و همچنين مي تواند در
اشكال فردي، مشكلات شخصيتي و روان رنجوري ظاهر شود. اشتباه خواهد بود اگر اين عكس
العمل هاي ناگهاني را به عنوان عوامفريب، واپس گرا و حتي تروريست محكوم كنيم. چيز ي
كه امروز واقعه مي آفريند، عليه اين «جهان شمولي » انتزاعي است؛ از جمله، مخالفت
اسلام با ارزش هاي غربي ( از آنجايي كه پر شور ترين معترض به اين ارزش ها، اسلام
است، امروز دشمن شماره يك به شمار مي رود).
چه نيرويي مي تواند نظام جهاني
را شكست دهد؟ قطعا جنبش ضد جهاني شدني نخواهد بود كه هدفش تعديل بي نظمي و هرج و
مرج نظام جهاني سرمايه داري است. تاثير سياسي آن مي تواند بسيار شديد باشد اما هيچ
تاثير نماديني ندارد. اين خشونت، در واقع هنوز به نوعي، اتفاقي دروني است كه نظام،
با حفظ موقعيت سركردگي اش مي تواند آن را كنترل كند.
چيزي كه اين نظام را شكست مي
دهد، بديل هاي مثبت نيستند؛ بلكه ويژگي ها هستند. لذا اينها نه مثبت اند و نه منفي؛
بديل نيستند، از جنس ديگري هستند. نه ديگر تابع قضاوت هاي ارزشي هستند و نه از اصل
واقعيت سياسي فرمانبرداري مي كنند. مي توانند بهترين باشند و يا بدترين. از اين رو
نمي توان آنها را در يك عمل تاريخي جمعي متحد كرد. آن ها هر نوع تفكر واحد و مسلط
را به شكست مي كشانند. اما خود، يك ضد تفكر واحد نيستند، بازي خود را مي آفرينند و
قواعد خاص آن را.
خاص و متمايز بودن، لزوما
حامل خشونت نيست، و مي تواند بسيار ظريف و هوشمند باشد، مثل ويژگي زبان، هنر، بدن
و يا فرهنگ. اما مي تواند خشن هم باشد و تروريسم يكي از آنها است. اين تروريسم است
كه انتقام همه فرهنگ هاي خاص و ويژه اي را كه برمسلخ برقراري قدرت يگانه جهاني،
قرباني شده اند ، مي گيرد. بنابراين، در اينجا مسئله، «تصادم فرهنگ ها» نيست، بلكه
رودررويي و تقابل كمابيش انسان شناسانه اي است بين يك فرهنگ «جهان شمول» يكدست و
همه فرهنگ هاي ديگري كه چيزي از غير بودن سرسخت، در هر زمينه اي كه مي خواهد باشد،
را در خود حفظ كرده اند.
براي قدرت جهاني كه به اندازه
جزميت مذهبي، متعصب و بنياد گراست، هر شكل متفاوت و خاصي، الحاد به شمار مي رود. و
از اين منظر، انها محكومند كه به ميل يا به قهر، وارد نظم جهاني شوند، وگرنه محكوم
به نابودي هستند. ماموريت غرب (و يا بيشتر، غرب قديم زيرا مدتهاست كه ديگر حامل
ارزش هاي مشخص نيست) مجبور كردن فرهنگ هاي ديگر به اطاعت از قانون بيرحم معادل ها
ست، به هر وسيله اي كه باشد. فرهنگي كه ارزش هايش را از دست داده تنها مي تواند از
فرهنگ ديگران انتقام بگيرد. حتي جنگ ها،(مثل جنگ افغانستان) هدفشان در وهله اول،
وراي استراتژي هاي سياسي اقتصادي، عادي كردن وحشيگري و يكدست كردن سرزمين ها با
توسل به زوراست. هدف، محدود كردن مناطقي است كه مقاومت مي كنند، اشغال و تحت انقياد
درآوردن فضاهاي وحشي و ياغي است، حالا اين فضا چه جغرافيايي باشد و چه ذهني.
برقراري نظام جهاني، پيامد
حسادتي بي رحمانه است: حسادت يك فرهنگ بي اعتنا، ساده و بدون پيچيدگي عليه فرهنگ
هاي سرشار از جزييات ظريف . حسادت يك نظام افسون زدايي شده و بيرنگ عليه فرهنگ هاي
فشرده و پررنگ است. حسادت جوامع تقدس زدايي شده در برابر فرهنگ ها و اشكال قدسي
است.
براي يك چنين فرهنگي، هر نوع
مقاومت و عدم اطاعتي، به شكلي مجازي، تروريستي محسوب مي شود. (۱) مثلا افغانستان؛
اينكه در سرزميني همه حقوق و آزادي هاي «دمكراتيك» موسيقي، تلويزيون، و يا حتي
صورت زنان، بتواند ممنوع باشد، ، كه يك كشور بتواند كاملا در جهت عكس همه آنچيز هايي
كه ما به آن تمدن مي گوييم حر كت كند، بنا به هر اصل مذهبي اي كه مي خواهد باشد،
براي بقيه جهان «آزاد » غير قابل تحمل است. اين قابل قبول نيست كه مدرنيت در ادعايي
كه به عنوان جهان شمولي دارد، رد و انكار شود.اينكه مدرنيت به عنوان نماد بديهي نيكي
و آرمان طبيعي نوع بشر ظاهر نشود، اينكه جهان شمولي آداب و رفتار ما و ارزش هاي ما
مورد شك قرار گيرد( كه اين امر فورا توسط بعضي ها به عنوان قشري و فناتيك توصيف
شود) اين از منظر تفكر واحد و بينش اجماعي غرب، جنايتكارنه است.
اين تقابل و رويارويي، فقط در
پرتو اجباري نمادين، مفهوم مي شود.براي فهم كينه بقيه دنيا عليه غرب، بايد تمام چشم
اندازها را سرنگون كرد. اين نفرت آنهايي نيست كه همه چيزاز آن ها سلب شده و هيچ چيز
به آنها داده نشده است، بلكه كينه و نفرت كساني است كه همه چيز بهشان داده شده بي
آنكه بتوانند عوضش را پس بدهند. بنابراين نفرت آنها از سلب مالكيت و استثمار نيست
بلكه از تحقير شدن ناشي مي شود.و يازده سپتامبر به اين امر جواب مي دهد: تحقير در
مقابل تحقير.
دردناك ترين امر براي قدرت
جهاني، مورد حمله قرار گرفتن و يا نابودي نيست، بلكه، تحقير شدن است. غرب با يازده
سپتامبر تحقير شده؛ زيرا تروريست ها ضربه اي وارد كرده اند كه آنها نمي توانند
جوابش را بدهند. هر ضد حمله اي انتقامي جسمي خواهد بود در حاليكه شكست آنها نمادين
بوده است. جنگ، جوابي است به حمله و نه به چالش و نافرماني. و به اين مبارزه طلبي
به شيوه ديگري نمي توان پاسخ داد جز با تحقيركردن (البته يقينا با بمباران كردن و
زنداني كردن در زندان گوانتانامو، مثل يك سگ، عملي نمي شود).
پايه و اساس هر تسلطي، بنا بر
قاعده بنيادين، غيبت هر گونه عوض و جبراني است. بخشش يكجانبه، عملي است كه از قدرت
نشات مي گيرد. و امپراطوري نيكي، خشونت نيكي، دقيقا بخششي است بدون عوضي ممكن. جايگزيني
نقش خدا و يا برده داري است كه حق زنده ماندن برده را در ازاي كار به او مي بخشد (
اما كار، عوضي نمادين نيست، و بالاخره تنها جواب، طغيان و مرگ است) . باز، خدا،
اقلا جايي براي ايثار باقي مي گذاشت. در نظم سنتي، هميشه امكان بازگرداندن و پس
دادن در شكل ايثاربه خدا، به طبيعت و يا به هرنهاد ديگري كه باشد وجود دارد. اين
آن چيزي است كه تعادل نمادين هستي موجود زنده و اشيا را تضمين مي كند. امروز ما ديگر
كسي را نداريم تا به او بازگردانيم و يا وام نمادين خود را به او پس بدهيم و اين
همانا بدبختي فرهنگ ماست. و اين، بدين معنا نيست كه در اينجا ديگر بخشش غير ممكن
است، نه، عوض هبه را دادن غيرممكن است. زيرا همه راه هاي ايثار خنثي شده و از كار
افتاده است (و تنها تقليد شوخي آميزي از آن باقي مانده كه در اشكال امروزي قرباني
بودن مشهود است).
و بدين سان ما در شرايط نا
متغير و بيرحم دريافت كردن، درشرايط هميشه دريافت كردن، نه ديگر ازطرف خدا و طبيعت،
بلكه از طرف يك دستگاه تكنيكي مبادله عمومي شده و پاداش عام قرار داريم.
همه چيز به شكل مجازي به ما
داده شده است، و همه حقوق را داريم، به زور و يا بنا به ميل. در شرايط بردگاني بسر
مي بريم كه حق زندگي به آنها بخشيده شده است و توسط اين دين پرداخت نشدني به هم
وابسته ايم. همه اينها مي تواند ، به بركت جاي گرفتن در مبادله و نظام اقتصادي،
زماني طولاني ادامه پيدا كند اما در يك زمان خاص، قاعده بنيادين، برنده خواهد شد و
ناگزير، به اين انتقال مثبت ، يك ضد انتقال منفي جواب خواهد داد ، بروز عكس العملي
شديد و خشن در برابر اين زندگي جذاب، در برابر اين موجوديت حراست شده و اين اشباع
هستي، اين بازگشت يا شكل خشونتي علني به خود مي گيرد( كه تروريسم هم جزيي آن است)
و يا به صورت امتناعي ناتوان، كه از مشخصات مدرنيت ماست، و يا نفرت از خود و يا پشيماني
و يا در هيئت احساسات منفي اي كه شكل منحط اين ضد هبه ناممكن است ظاهر مي شود.
چيزي كه ما در خود از آن نفرت
داريم، موضوع مبهم رنجش و دلخوري ما، افراط واقعيت است، افراط قدرت و رفاه، اين
آمادگي حضور جهاني و اين تحقق قطعي كه همان سرنوشتي است كه نزد داستايوسكي، محتسب
بزرگ براي توده هاي مطيع و رام شده تدارك ديده بود. و اين درست همان چيزي است كه
تروريست ها در فرهنگ ما محكوم مي كنند. و تاثير و جذابيتي كه تروريسم ايجاد مي كند
از اينجا ناشي مي شود.تروريسم نه تنها بر ياس تحقير شدگان و توهين شدگان قرار دارد،
بلكه به همان اندازه، بر ياس ناپيداي بهره وران از جهاني شدن نيز تكيه دارد و همچنين
بر فرمانبرداري خود مان از فناوري تام و كمال، از واقعيت مجازي خرد كننده و از
سلطه شبكه ها و برنامه هايي كه ، شايد، نما و مشخصات تحول ناپذير همه نوع بشر، بشر
جهاني شده را تعيين و طرح ريزي مي كنند ( يا برتري نوع بشر بر ساير سياره ها، به
نوعي انعكاس برتري غرب بر ساير نقاط جهان نيست؟). و اين ياس نامرئي، ياس ما، قطعي
و نهايي است زيرا از تحقق يافتن همه اميال ناشي مي شود.
اگربدين گونه، تروريسم ريشه
دراين افراط در واقعيت و مبادله غير ممكن، در اين وفور و كثرت بي عوض و در اين حكم
تحميلي اش در منازعات دارد، بنابراين ريشه كن كردن آن به عنوان شر عيني، توهمي
كامل است. زيرا تروريسم، آنطوري كه هست، در پوچي و بي معنايي اش، حكم و محكوميتي
است كه اين جامعه در خود حمل مي كند.