457
به مارهاي روي شانهات بگو تندتر غذا بخورند. زجركشمان نكن.
به مارهاي روي شانهات بگو تندتر غذا بخورند. زجركشمان نكن.
درست مثل قسمتهايي از فيلم كه ميترسيدي تماشايش كني، آدمها يكييكي روي زمين ميافتند و تو حتي زورت نميرسد صحنه را چند دقيقه جلو ببري.
گفتم: «كاش اون يهذره اميديام كه بعضيوقتا ته دلمون هست، نبود. نه اينكه اونطوري فلج بشه و دستوپا بزنه و مثلاً سرجاش باشه؛ ولي در اصل نباشه.» قيافهاش توي هم رفت و گفت: «از طرف خودت آرزو كن. من يه ذرهمو لازم دارم.»
از هرچه كلمهٔ سفتوسخت كه توي سرم دارم، يك مخفيگاه امن ساختهام و قايمت كردهام. شبيه يك راز خيلي بزرگ كه دربارهاش حتي با خودم حرف نميزنم.
ضخيمترين پارچهاي را كه توي خانه داشتيم، دور ترسهايم پيچيدم و توي يك چالهٔ عميق خاكش كردم. دستهايم را شستم، ضدعفوني كردم، چندتا نفس عميق كشيدم و بااحتياط پلهها را بالا آمدم. ترسهايم كمي قبلتر از من به اتاق برگشته بودند.