دكترين مدودف و استراتژي آمريكا
اين جنگ از اين جهت اهميت ويژه دارد كه به وسيله آن روسيه توانست براي اولين بار پس از فروپاشي شوروي اراده سياسي خود را از طريق قدرت نظامي بر ديگران تحميل كند. ان پيام استراتژيك مهم اگرچه در همه جهان شنيده شد اما از نظر مسكو مخاطبين ويژه اي داشت. اين مخاطبين ويژه كشورهاي عضو شوروي سابق و متحدين شوروي در بلوك شرق بودند كه يا از طريق انقلاب هاي رنگين و يا عضويت در ناتو، روسيه را به سمت محاصره بيش از پيش مي راندند. بدين ترتيب جنگ روسيه و گرجستان نشان داد كه وعده عضويت در ناتو و يا حتي تحقق عضويت در اين سازمان، لزوما تامين كننده امنيت اين كشورها در برابر روسيه نمي باشد. بر اين اساس اين جنگ در سطحي ديگر موجد يك معماي امنيتي جديد براي اعضاي ناتو شد كه اساسا زماني كه ناتو نتواند امنيت اعضا يا شركاي خود را تامين كند عضويت در آن چه معنايي دارد. نوع پاسخ روسيه به اقدام گرجستان در اوستياي جنوبي و ناتواني و انفعال آمريكا در پاسخ به آن بيانگر دو واقعيت مهم است: اول آنكه روسيه كه از دوران پوتين در تلاش جهت بازيابي قدرت خود بوده است اينك، بخصوص به بركت ذخيره عظيم ارزي برآمده از قيمت بالاي انرژي به مرحله اي رسيده است كه مي تواند روابط خود را با غرب بازتعريف كند، و دوم آنكه ناتواني آمريكا در ارائه پاسخ قاطع به رفتار روسيه در قفقاز جنوبي ناشي از نگاه غلط و سنتي آنها به قدرت روسيه بود. در واقع آمريكا همچنان روسيه قدرتمند قرن بيست و يك را همچون روسيه دهه 1990 مي نگريست. اما اين واقعه نشان داد كه مسكو دوباره توانمندي برهم زدن موازنه قوا را بازيافته است. همچنين اين واقعه خيال هاي واهي كه برخي از دوران روسيه پس از پوتين و مدودف ليبرال داشتند را نقش بر آب كرد.
اين نوشتار تلاش دارد با توجه به دغدغه هاي استراتژيك آمريكا و رقابت روسيه و آمريكا در استفاده بهينه از جهان اسلام در راستاي منافع خود، عمق نگاه روسيه در دوران مدودف را به نظم موجود و مطلوب بين الملل واكاوي كند.
آمريكا و جنگ در جهان اسلام
ايالات متحده امريكا از سال 2001 عملاً درگير جنگي نامحدود در جهان اسلام و سرزمينهاي اسلامي بوده است. اگرچه تمركز عملياتي اين جنگ در عراق و افغانستان بوده است اما از آنجا كه هدف اساسي اين جنگ، مبارزه با تروريسم اسلامي قلمداد ميشود و از طرف ديگر روندهاي جديد تروريسم بيانگر مركزيت زدايي و كمرنگ شدن نقش القاعده در سازماندهي و فرماندهي آن و همچنين اهميت جمعيت جوانان مسلمان در سرزمينهاي پرجمعيت اسلامي از قبيل مصر، هند و اندونزي است لذا جنگ امريكا با تروريسم فقط محدود به خاورميانه نبوده و نخواهد بود. به ويژه به خاطر اهميت عامل جمعيت در شكلگيري روندهاي نوظهور تروريسم تا سال 2025، كليه جهان اسلام را از شمال آفريقا تا شرق آسيا در برميگيرد. با اين حال وضعيت سياسي ـ نظامي امريكا تا تاريخ هفتم آگوست 2008 (يك روز قبل از جنگ روسيه و گرجستان بر سر اوسيتاي جنوبي) بدين گونه بود:
1. عراق: جنگ در عراق به خاطر دو عامل مهم در وضعيت قابل قبولي بود. امريكا از يك طرف با سه دور مذاكره با ايران درباره وضعيت امنيتي عراق ثبات نسبي را به عراق برگردانده بود و از طرف ديگر با تشكيل شوراهاي بيداري[3] و سهم دادن به سنيها در حكومت عراق بين نيروهاي سني فعال در عراق شكاف انداخته بود. همچنين انتظار ميرفت كه با نهايي شدن قرارداد امنيتي بغداد ـ واشنگتن نيروهاي نظامي امريكا حداقل تا سه سال ديگر (2011) در عراق باقي بمانند و خروج آنها نيز منظم باشد تا منجر به بيثباتي در عراق نگردد.
2. افغانستان: وضعيت امنيتي افغانستان رو به وخامت بود. با رشد بيش از حد قدرت طالبان، نيروهاي امريكا و ناتو عملاً ناكارآمد شده بودند و سرزمينهاي تحت حاكميت طالبان در افغانستان رو به گسترش بود. امريكا با فرض موفق بودن سياست افزايش نيروها[4] در عراق و ثبات نسبي امنيتي عراق، خواستار انتقال نيروهاي اضافي از عراق به افغانستان بود. همچنين وضعيت سياسي در پاكستان كه همسايه افغانستان و ريشه طالبان تلقي ميشود نيز رو به وخامت بود. لذا بدتر شدن اوضاع در پاكستان لاجرم بر امنيت افغانستان نيز تأثيرگذار بود.
3. ايران: درگيري امريكا با ايران بر سر مسئله هستهاي همچنان ادامه داشت و ايالات متحده همواره با مطرح كردن احتمال استفاده از گزينه نظامي عليه ايران، خواستار توقف غنيسازي در ايران بود. همچنين امريكا عملاً هدايت گروه 1+5 را در اختيار داشت و توانسته بود كه اين گروه را مجاب به اعمال تحريمهاي بينالمللي عليه ايران كند. از طرف ديگر امريكا به صورت هدفمند اقدام به دوز برخي اخبار درباره امكان حمله يكجانبه و پيش دستانه اسرائيل عليه تأسيسات هستهاي ايران ميكرد تا ايران را مجبور كند كه حداقل رفتار هستهاي خود را تعديل كند. در واقع امريكا خواستار اين بود كه با افزايش تحريمهاي سياسي، نظامي و مالي و تشديد انزواي بينالمللي ايران، روابط خارجي ايران را كاناليزه كرده و آنگاه با استفاده از قدرت نرم خود و بخصوص ديپلماسي عمومي، با برقراري ارتباط با نخبگان ايراني از هر صنف توان نفوذ اطلاعاتي و جاسوسي و همچنين قدرت جريان سازي مخرب در داخل ايران را افزايش دهد. بدين ترتيب امريكا هم به لحاظ سياسي و هم از جنبه نظامي عملاً درگير منطقهاي بود كه از عراق تا پاكستان را در برميگرفت. در اين ميان درگيري نظامي امريكا در عراق و افغانستان بود ولي احتمال توسعه آن به پاكستان (و حتي ايران) هم ميرفت. اين منطقه تمام قواي نظامي امريكا به خود مشغول كرده بود؛ نيروي زميني امريكا عملاً در كل منطقه پراكنده بود و تقريباً هيچ نيروي ذخيرهاي براي باز كردن جبهه در منطقهاي ديگر از جهان نداشت، نيروي دريايي و هوايي امريكا نيز مجبور بودند به خاطر جدي نشان دادن بلوفهاي امريكا درباره حمله به ايران همواره در حالت آمادهباش باشند. چرا كه اعتبار يك بلوف وابسته به در دسترس بودن و آمادگي نيروها دارد.
روسيه و درك فرصت استراتژيك
بنابراين از نظر امريكا وضعيت كلي منطقه در عمل رو به بهبود بود ولي هزينهي نتيجه بخش بودن نهايي اين سياستها آن بود كه امريكا به لحاظ نظامي نسبت به اين منطقه متعهد و آماده عمليات بيشتر باقي بماند. درست در همين اوضاع و احوال بود كه روسها با درك صحيح شرايط عملياتي امريكا در تاريخ هشتم آگوست 2008 و در پي حمله گرجستان به اوستياي جنوبي، به گرجستان حمله كرد. در واقع درگيري شديد نظامي امريكا در خاورميانه موجب مهار قدرت نظامي اين ابرقدرت ياغي و پديد آمدن يك فرصت استراتژيك تاريخي پس از جنگ سرد براي روسها شده بود تا بتوانند اثبات كنند كه موازنه قواي جهاني ديگر همانند دهه 1990 نيست و يكي از حلقههاي محاصره ناتو در پيرامون خود را بشكنند.[3] لزوم حفظ تعهد نظامي امريكا در خاورميانه موجب شده بود كه ايالات متحده نيروي ذخيره كافي براي باز كردن يك جبهه جديد عليه روسها و يادگيري بلندمدت با روسها نداشته باشد. اضافه بر اين امريكا هم در مورد تشديد تحريمها عليه ايران و هم بهبود اوضاع امنيتي در افغانستان، به همكاري روسها نياز داشت. تلفيق اين حس نياز امريكا به روسيه و عدم امكان اعمال كارآمد قدرت نظامي بر ضد روسيه باعث شد كه روسيه از فرصت اسفتاده كند و به گرجستان حمله كند.
پس از آنكه مرحله نظامي جنگ روسيه و گرجستان به پايان رسيد و اين مناقشه وارد فاز سياسي شد ديميتري مدودف رئيس جمهور روسيه در يك مصاحبه تلويزيوني پنج اصل سياست خارجي خود را بيان كرد كه ميتوان از آن به عنوان دكترين مدودف در حوزه سياست خارجي ياد كرد.[4] اين پنج اصل عبارتند از:
1. روسيه برتري اصول بنيادين حقوق بينالملل را در تعريف نوع روابط جوامع متمدن به رسميت ميشناسد. ما روابط خود را با ديگر كشورها در قالب اين اصول برقرار ميكنيم.
2. جهان بايد چند قطبي باشد. جهان تك قطبي غيرقابل قبول است. سلطه چيزي است كه ما نميتوانيم اجازه برقراري آن را بدهيم . ما نميتوانيم نظم بينالمللي را قبول كنيم كه در آن فقط يك كشور همه تصميمها را ميگيرد؛ حتي اگر كشوري به اهميت و پرنفوذي امريكا باشد. چنين جهاني بيثبات است و منازعه آن را تهديد ميكند.
3. روسيه خواستار رويارويي با هيچ كشور نيست. روسيه به دنبال انزواي خود نيست. ما تا آنجا كه امكان داشته باشد روابط دوستانه خود را با اروپا، امريكا و ديگر كشورها توسعه ميدهيم.
4. حفاظت از جان و كرامت شهروندان روسيه در هر كجا كه باشند اولويت غيرقابل ترديد كشور ما است. تصميمهاي سياست خارجي ما مبتني بر اين نياز خواهند بود ما همچنين از منافع جامعه تجاري و صنعتي خود در خارج حفاظت ميكنيم. اين مسئله بايد براي همه روشن شود كه ما به هر اقدام متجاوزانه بر ضد خود پاسخ ميدهيم.
5. نهايتاً آنكه، همانطور كه اين مسئله درباره همه كشورها صادق است، مناطقي وجود دارند كه روسيه در آنها منافع ويژهاي دارد. اين مناطق سرزمين افرادي است كه ما به آنها داراي روابط تاريخي ويژه ميباشيم و به عنوان دوست و همسايه خوب به يكديگر گره خوردهايم. ما توجه ويژهاي به فعاليتهاي خود در اين مناطق داريم و روابط دوستانهاي با اين كشورها كه همسايگان نزديك ما هستند برقرار ميكنيم.
در حقيقت هر يك از اصول فوق، فارغ از لفاظيهاي ديپلماتيك مرسوم، از معنايي صريح در «سياست قدرت» برخوردارند كه ميتوان آنها را اينگونه برشمرد: اول آنكه حوادث گرجستان را نبايد حوادثي منزوي و بدون ارتباط با روندهاي كلي جديد در سياست خارجي روسيه تصور كرد. اصل دوم بيانگر آنست كه روسيه برتري امريكا را در نظام بينالملل نميپذيرد. اصل سوم بيان ميكند كه در عين كه روسيه خواستار روابط خوب با اروپا و امريكا است اما اين مسئله بستگي به نوع رفتار آنها در قبال روسيه دارد و فقط اين روسيه نيست كه بايد مواظب رفتار خود باشد بلكه آنها نيز مسئول عواقب رفتارهاي خود ميباشند. اصل چهارم بيانگر آن است كه مسكو خود را مسئول منافع تمام روسها در سراسر جهان ميداند. اين مسئله به خصوص در مورد كشورهاي بالتيك كه داراي اقليتي تأثيرگذار از روسها هستند و اوكراين اهميت بسزايي دارد. در عين حال اين اصل بنيانگذار يك مبناي تئوريك براي مداخله روسيه در حوزههاي نفوذ سنتي خود در صورت صلاحديد ميباشد. اصل پنجم كه مهمترين اصل و ريشه بنيادين تمام منازعات كنوني روسيه و غرب ميباشد در واقع بيانگر اهميت حوزه نفوذ ويژه و سنتي روسيه در شوروي سابق و اروپاي شرقي (خارج نزديك) است. بنابراين مداخله ديگر كشورها در اين مناطق كه منجر به تضعيف رژيمهاي روس محور گردد به عنوان تهديدي بر ضد «منافع ويژه» روسيه قلمداد ميگردد.
بنابراين اگر از منظر اين اصول پنج گانه دكترين سياست خارجي روسيه به مسئله گرجستان نگريسته شود اين منازعه عملاً نشان دهنده آن است كه مسكو در حال تلاش جهت بازتعريف عمومي نظام منطقهاي و جهاني ميباشد. در عين حال نميتوان گفت كه در سطح منطقهاي روسيه به دنبال بازسازي شوروي سابق يا امپراتوري روسيه است بلكه در عمل روسيه در حال تلاش جهت ايجاد ساختاري نوين از روابط در جغرافياي شوروي سابق است كه در آن ساختار نهادي جديد، روسيه در مركز قرار دارد. اما در سطح جهاني روسيه تلاش ميكند تا از قدرت منطقهاي خود، كه متكي به درآمدهاي سرشار از منابع انرژي در سالهاي اخير و همچنين قدرت هستهاي است، استفاده كند تا بخشي از نظام جهاني گردد كه در آن نظام، امريكا ديگر برتر از ديگران و هژمون نيست.
اگرچه اين اهداف بسيار بلند و صعب الوصول به نظر ميرسند اما به هر حال روسها اعتقاد دارند كه امريكا به خاطر درگيري در جهان اسلام، توازن استراتژيك خود را از دست داده و اگر روسيه از اين فرصت پديد آمده به سرعت و قبل از آنكه امريكا توان پاسخ را دوباره كسب كند استفاده نمايد آنگاه اهداف فوق چندان دور از دسترس نميباشند.[5]
اروپا نيز به دليل اختلاف منافع اعضاي آن عملاً نه از قدرت نظامي و نه از اراده سياسي جهت تقابل فعالانه با روسيه برخوردار است. علاوه بر اين اروپاييها به شدت وابسته به ذخاير گاز طبيعي روسيه است و نميتوانند بدون گاز روسيه دوام بياورند اين در حالي است كه روسيه با توجه به ذخاير عظيم مالي برآمده از قيمت بالاي انرژي ميتواند بدون اروپا نيز دوام بياورد. بنابراين اروپاييها اساساً يك متغير يا عامل مهم در بازنويسي معادله كلان استراتژيك روابط قدرتهاي بزرگ تلقي نميشوند.
آمريكا: رقابت استراتژيك در يك يا دو جبهه؟
اين وضعيت، امريكا در موقعيت استراتژيك سختي قرارداده است. مقابله ايالات متحده امريكا با شوروي از سال 1945 هم دلايل ايدئولوژيك و هم ژئوپولتيك داشته است. اگر شوروي ميتوانست حلقه استراتژيك اطراف خود را بشكند و بر اروپا تسلط پيدا كند آنگاه تركيب توانمنديهاي اقتصادي خود شوروي و اروپا با جمعيت آن بنيان قدرت نظامي جديدي براي كرملين ميشد كه نه تنها سلطه امريكا بر اقيانوسها را به چالش ميكشيد بلكه حتي امنيت ايالات متحده را در خاك خودش به خطر ميانداخت. لذا سياست كلان امريكا در طي جنگ اول و دوم جهاني و همچنين جنگ سرد عبارت بود از استفاده از قدرت نظامي جهت ممانعت از سلطه ديگر قدرتها بر سرزمينهاي اوراسيا.
جنگ امريكا با تروريسم در سرزمينهاي اسلامي بر اين پيش فرض استراتژيك مبتني بود كه مسئله هژموني بر اوراسيا خاتمه يافته است. در واقع شكست آلمان در جنگ جهاني دوم و شكست شوروي در جنگ سرد بدين معني بود كه ديگر اوراسيا مدعي ندارد و اينك ايالات متحده از فراغت لازم براي تمركز بر اولويت جديدش يعني مبارزه با راديكاليسم اسلامي برخوردار گشته است. اما جنگ روسيه و گرجستان بر سر اوستياي جنوبي عملاً نشان داد كه مدت اين فراغت پايان يافته است و امريكا بايد اولويت خود را تغيير دهد و به دنبال مهار روسيه باشد. همچنين هرگونه تلاش امريكا براي مهار روسيه با پاسخهاي جدي روسيه روبرو خواهد شد. مثلاً اگرچه امريكا ميتواند با سلطه بر بنادر و راههاي دريايي كه روسيه را با جهان خارج متصل ميكند (مثل درياي ژاپن، بالتيك و يا سياه) روسيه را تحت فشار قرار دهد اما اين اقدام نه تنها كارايي لازم را ندارد و روسيه ميتواند به طرق ديگر با جهان در ارتباط باشد بلكه كسب اجماع متحدين اروپايي در اين زمينه نيز بعيد به نظر ميرسد؛ امري كه با نوع واكنش اتحاديه اروپا به اقدام روسيه در مقابل گرجستان آشكار شد.
همچنين روسيه قادر است همانند دوران جنگ سرد با تقويت مالي و تسليحاتي گروهها يا دولتهاي منطقهاي مخالف نظم امريكايي عملاً جنگهاي نيابتي[5] راه بياندازد كه با متلاطم ساختن موازنه قواي منطقهاي، امريكا را درگير سازد.[6] نمونه واضح اين سياست در دوران جنگ سرد، جنگ ويتنام بود كه در آن روسيه بدون درگيري مستقيم با امريكا، پانصدهزار تن از نيروهاي نظامي امريكا را براي مدتها درگير جنگي نافرجام ساخت. در وضعيت كنوني، اولويت پاسخ روسيه به امريكا درگيرسازي بيشتر اين ابرقدرت ياغي در جهان اسلام است. البته واضح است كه روسيه در بلندمدت منفعتي در تقويت جهان اسلام ندارد. روسيه بر اين باور است كه قدرت گرفتن بيش از حد يك كشور اسلامي در خاورميانه، باعث توجه و دست اندازي آن به مسائل قفقاز و آسياي مركزي كه دربر دارندهحدود 30 ميليون مسلمان است، مي گردد.[7] اما مطمئناً در حال حاضر جهان اسلام از پتانسيل خارج كردن امريكا از حالت تعادل و فرو برن ارتش امريكا در باتلاق خود برخوردار است. سابقه حمايتهاي مالي و تسليحاتي شوروي از كشورهاي خاورميانه در طي جنگ سرد كاملاً روشن است. لذا چندان تعجبي ندارد كه اولين رئيس كشوري كه پس از جنگ اوستياي جنوبي به مسكو سفر كرد بشار اسد رئيس جمهور سوريه بود. اين سفر حاوي اين پيام بود ه روسيه قادر است با ارسال تجهيزات نظامي به يكي از مهمترين كشورهاي تأثيرگذار در صلح خاورميانه، چشم انداز صلح با اسرائيل را تغيير دهد و با به خطر انداختن امنيت اسرائيل دامنه تعهدات نظامي امريكا در منطقه را افزايش دهد. لبنان، عراق، پاكستان و طالبان افغانستان از ديگر گزينههاي مسكو ميتوانند تلقي شوند.
بنابراين مهمترين مشكل استراتژيك امريكا آن است كه روسها چندين گزينه دارند ولي امريكا گزينهاي ندارد. جنگ امريكا در خاورميانه باعث شده كه هيچ ذخيره استراتژيك نظامي نداشته باشد و در عين حال نيروهاي نظامياش در معرض بازيهاي پنهان مسكو قرار دارند. البته امريكا تلاش ميكند تا هر دو مشكل را با هم حل كند؟ جنگ در خاورميانه را به سرعت و با موفقيت به پايان رساند و با استقرار نيروهاي نظامي خود را در بالتيك، اوكراين و آسياي مركزي جلوي سلطه دوباره هژموني روسيه را بر سرزمينهاي شوروي سابق بگيرد. اين مسئله نيازمند عملي ساختن يك استراتژي خروج كارآمد از جنگ در خاورميانه است. امريكا در تلاش است با سروسامان دادن وضعيت امنيتي عراق كه در گروه مذاكراه با ايران است تمركز نظامي خود را به افغانستان منتقل كند تا با آرام كردن آنجا تعهد نظامي خود در منطقه را به حالت عادي برگرداند. اما مشكل اينجاست كه اكنون نه تنها جنگ افغانستان به سرانجام نرسيده بلكه جنگ به پاكستان نيز توسعه يافته است. از طرف ديگر اين سياست امريكا مستلزم افزايش حجم ارتش امريكا است كه در كوتاه مدت غيرممكن است. همچنين در صورت انجام اين اقدامات نيز متحدين اروپايي امريكا، به خصوص آلمان، علاقهاي به درگير شدن با روسيه ندارند و بدين ترتيب امريكا بايد به تنهايي در مقابل روسيه بايستد. در عين حال بايد خاطر نشان كرد كه بازي شديد قدرتهاي بزرگ امريكا و روسيه در خاورميانه ميتواند منجر به اين شود كه وضعيت استراتژيك كنوني در خاورميانه و جهان اسلام به سرعت از كنترل خارج شود.
لذا كلاف سردرگم استراتژي امريكا اين است كه اين كشور اكنون در دام تعهدات نظامي در خاورميانه گرفتار شده است و از نيروي نظامي كافي براي رو كردن راه روسيه برخوردار نيست و حتي اگر بتواند پاسخ نظامي به اقدامات روسيه بدهد پاسخ روسيه به امريكا در جهان اسلام موجب وخيمتر شدن موقعيت استراتژيك امريكا ميشود. در عين حال امريكا نميتواند بيتفاوت باشد. هرگونه بيعملي امريكا موجب ميشود كه حداكثر طي يك دهه آينده جهان به وضعيت دوره جنگ سرد برگردد. براين اساس ميتوان چهار گزينه كلان براي نوع اقدام امريكا متصور شد:
1. واشنگتن تلاش كند كه از طريق مذاكره با ايران، امنيت را در عراق، با ثبات و نهادينه كردن تا بتواند با آزادسازي حجم عظيم نيروهاي خود از عراق، به تهديدهاي جديتر بپردازد. واضح است كه كليد مسائل عراق،ايران است. لذا امريكا مجبور به تداوم مذاكره با ايران و دادن امتياز است. همچنين نهايي سازي پيمان امنيتي واشنگتن ـ بغداد نيز در گرو همكاري ايران است. از طرف ديگر مسلماً ايران خود را براي منافع امريكا در منطقه و جهان خرج نميكند و ترجيح ميدهد كه نقش موازنهگر را در رقابت استراتژيك روسيه و امريكا بازي كند.
2. وارد مذاكره با روسها شود و در عوض به رسميت شناختن حوزه نفوذ مسكو در شوروي سابق ضمانتهايي مبني بر عدم دخالت و دستاندازي بر اروپا بگيرد. اين وضعيت باعث ميشود كه روسها براي چندين سال درگير تقويت نفوذ خود در اين مناطق جديد كنند و امريكا نيز با استفاده از اين فرصت، ناتو را تقويت كند. براين اساس امريكا ميتواند در كوتاه مدت به جنگ خود در جهان اسلام ادامه دهد ولي در عين حال تهديد بزرگتري به نام امپراتوري قدرتمند روسيه ظهور ميكند كه مهار آن به سختي مهار شوروي سابق خواهد بود.
3. امريكا خود را گرفتار معامله با روسها نكند و مشكل اروپاييها را به خود آنها بسپارد. اين سناريو موجب ميشود كه امريكا به جنگ خود در جهان اسلام ادامه دهد و در عين حال اروپايي را مجبور كند تا خودشان دست به اقدام بزنند. ولي اروپا انسجام ندارد و با توجه به وابستگي آنها به انرژي روسيه، در مقابل مسكو مقاومت نميكنند. اين استراتژي نهايتاً ظهور مجدد امپراتوري روسيه را تسريع ميكند.
4. به سرعت از عراق خارج شود و نيروهاي اندكي را نيز در افغانستان باقي گذارد. اين استراتژي در بهترين حالت موجب ميشود كه امريكا از توانمندي نظامي جهت مقابله با روسيه در اروپاي شرقي، قفقاز جنوبي و آسياي مركزي برخوردار گردد اما نبايد فراموش كرد كه خلأ قدرت كه ناشي از خروج شتابزاده است عملاً موجب بحران در خاورميانه و تهديد امنيت ملي رژيمهايي ميشود كه با امريكا كنار آمده بودند. همچنين تقويت تروريسم نيز ميتواند از پيامدهاي اين استراتژي باشد.
نتيجهگيري
از نظر سياستمداران امريكا تنها گزينه عملي براي ايالات متحده، سناريوي اول است. در واقع تحولات استراتژيك جهان پس از جنگ اويستا واهميت روز افزون نقش و نفوذ ژئوپولتيك ايران در عرصه منطقهاي و بينالمللي باعث شده كه تعامل با ايران بيش از پيش به نفع استراتژي كلان امريكا تلقي شود. به عبارت ديگر ازنظر تحليلگران امريكايي سياست فعلي واشنگتن مبني بر مهار دوگانه ايران و روسيه اشتباهي راهبردي است و در عوض امريكا بايد تلاش كند با دستيابي به تفاهمي با ايران درباره تحولات خاورميانه از جمله مسئله عراق، از ايران براي مهار روسيه استفاده كند. همچنين بديهي است كه تهديد روسيه براي منافع امريكا بيش از تهديدهاي برآمده از خاورميانه است. از طرف ديگر همانطور كه اصل سوم و پنجم دكترين مدودف اشاره ميكند نظم بينالمللي مطلوب روسيه در حال حاضر همان كنسوت قدرتهاي بزرگ است. به عبارت ديگر روسيه برتري امريكا را نميتواند بپذيرد و خواهان آن است كه حداكثر به عنوان «رقيبي هم شأن»[6] با امريكا تلقي گردد و منافع آن به خصوص در حوزه نفوذ سنتياش به رسميت شناخته شود. فهم اين واقعيت روشنگر اين حقيقت است كه روسيه حاضر است ايران را به عنوان يك كارت بازي جهت كسب منافع استراتژيك خود خرج كند. نمونه واضح اين امر پيشنهاد روسيه به امريكا جهت استفاده مشترك از ايستگاه «قبله» جهت مهار قدرت موشكي ايران، به جاي استقرار سپر دفاع موشكي در اروپاي شرقي است.
پي نوشت ها:
[1] فصلنامه برداشت اول، مركز بررسي هاي استراتژيك رياست جمهوري، شماره 8، بهمن 1387
[2] دانشجوي دكتراي روابط بين الملل، دانشگاه تهران
[3]. Awakaning Councils
[4]. Surge
[5]. Proxy wars
[6]- Peer Competitor
[1]- Josh White, “Gates Sees Terrorism Remaining Enemy No.1”, Washington Post, July 31, 2008.
[2]- Rober Kagan, " New Europe, Old Russia", The Washington Post, February 6, 2008
[3]- George Freedman, "Georgia and the Balance of Power", New York Review of Books, Volume 55, Number 14 · September 25, 2008
[4] سند راهبردي جديد سياست خارجي روسيه، خبرگزاري ريانووستي، تيرماه 87
[5] Dmitri Trenin, “Russia Redefines Itself and It’s Relations with the West”. The Washington Quarterly, Spring 2007.
[6] Oliver Bullough, “Is Russia Preparing for an Arms Race with the West?", World Politics Review, september 30, 2008.
[7] محمد جمشيدي، "ايران و سياست خاورميانه اي روسيه"، مركز پژوهش هاي مجلس، فروردين 1386