هر كس خود بايد بادبانش را بدوزد
ـ اگر همين حالا كسي يك چك سفيد امضا به تو بدهد و بگويد هر چقدر ميخواهي بنويس اما آماده يك پرش زماني ۵۰ـ ۴۰ ساله به آينده باش، قبول ميكني؟ اين كه آدم جواني را نزيسته و تجربه نكرده چار دست و پا بپرد وسط پيري؟
شما را نميدانم اما راستش من اگر چك سفيد امضا ببينم پرش زماني كه سهل است حاضرم با ديناميت خودم را منفجر كنم اما آن چك سفيد امضا همچنان در مشتم باشد اما خواهشاً شما كمي خويشتنداري به خرج دهيد و راجع به اين سؤال تأمل كنيد.
ـ ميدانيد به نظر من ـ چه كسي از شما نظر خواست؟ ـ بدترين اتفاق دنيا چيست؟ بدترين اتفاق براي يك آدم اين است كه شعورش را در حد هوش هيجاني يك جلبك نيمه جان مسموم شده با جيوه پائين بياورد، يعني كودك باشد و كودكي نكند، جوان باشد و جواني نكرده باشد.
ـ نازنين! لطفاً اين قدر با آن كفشهايت روي اعصاب حساس ما پيادهروي تند نكن كه ما چطور جواني كنيم؟
نگو آب براي خوردن پيدا نميشود ـ اينجا شركت آب و فاضلاب حق دارد جوابيه بفرستد ـ چه برسد به شنا كردن! اگر شناگر باشي آب را از زير سنگ ميكشي بيرون و با همان آب هم شنا ميكني. گفتهاند «آب كم جو تشنگي آور به دست / تا بجوشد آبت از بالا و پست»
ـ روزي جوانكي ميآيد پيش آل احمد و ميپرسد جلال جان! ـ البته نه به اين صميميت ـ ما دنبال مبارزه هستيم شما بگوييد چطور مبارزه كنيم؟ آل احمد پاسخ قشنگي به او ميدهد و ميگويد زماني كه ما مبارزه ميكرديم از كسي نميپرسيديم چطور بايد مبارزه كرد.
جلال با اين جمله كه لابد به دود سيگار هم آغشته شده بود به آن جوانك ميفهماند كه مبارز نيستي، فقط ادا درميآوري!
بعضيها را ديدهايد چطور خداحافظي ميكنند؟ صدبار ميگويند خداحافظ و هزار بار هم جوابش را ميشنوند اما دل نميكنند و نميروند. من خودم يكي از آنها هستم.
ـ اشكال كار اينجاست كه وقتي جوانيات را جا ميگذاري مثل يك خودكار نيست كه در باجه بانك جا بگذاري و سال بعد بروي و ببيني دست نخورده همانجا مانده است.
ـ بعضيها جوان به دنيا ميآيند، جوان زندگي ميكنند و مثل يك جوان هشتاد ساله قبراق سر و مر و گنده ميروند زير خاك، تازه سال بعد از تجزيه استخوانهايشان كلي بنفشه و بابونه ميآورند بيرون. بعضيها براي سبد داروهايشان جوك ميسازند و ويلچرشان را مثل يك گهواره دوست دارند. خوش به حالشان كه شناسنامههايشان نفس كم ميآورد در برابرشان.
ـ «عاشق شو ارنه روزي كار جهان سرآيد / ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي» فقط عاشقها پشيمان نميشوند وگرنه داوينچي هم كه باشي وقت مرگ كاسه چه كنم چه كنم دستت ميگيري و زارزار مثل بچهاي كه اسباب بازي اش را گم كرده گريه ميكني كه عمرت به هدر رفته! فقط عاشقها پشيمان نميشوند.
ـ حالا چطور ميتوان عاشق شد؟
ـ هر كس خود بايد بادبانش را بدوزد.
ـ اگر باد شرطه نباشد چي؟
ـ از انگشتانتان پارو بتراشيد.




