166
چندتا كلّهٔ خوني افتاده داخل حوض. يكي تندتند اسكناسها را به هم گره ميزند كه پرت كند آنجا، مثلاً درشان بياورد. كلّهها ميروند زير آب، اسكناسها بالا ميمانند.
چندتا كلّهٔ خوني افتاده داخل حوض. يكي تندتند اسكناسها را به هم گره ميزند كه پرت كند آنجا، مثلاً درشان بياورد. كلّهها ميروند زير آب، اسكناسها بالا ميمانند.
چيز قدرتمندي توي گلويش بود كه دلش ميخواست بيرون بيايد. مار گرسنهٔ توي آستينش ولي لقمههاي غمگين دوست نداشت.
بيشتر چيزهايي را كه دوست داشتيم، آن بالا قايم ميكرديم. طول ميكشد باورمان بشود بعد از اين اجازه داريم توي چشم بگذاريمشان. يك نفر كه دستش به كابينتهاي بالا ميرسد بيايد كمكمان كند.
كمكم آدمها را از لابهلاي عكسهايي كه پشتورو گذاشته بوديم بيرون بكشيم، اسمهايشان را بيندازيم توي تخممرغهاي شانسي. هر كدام كه درآمد، برود فرودگاه بقيه را برگرداند.
ميترسم سرش گرم آهنرباها بشود و برادههايش جا بماند روي خاك و يادش برود چيزهاي بوسيدني ديگري هم توي دنيا هست كه اتفاقاً آهني نيستند. واقعاً ميترسم و وسط اين خلبازيها خوابم ميبرد.
حالت خداحافظياش برگشته بود يا شايد برگردانده بودش. برنامه ريخته بودم بعداً كه اوضاع رديف شد، از حالت جديد چندتايي عكس بگيرم بچسبانم به سقف، خوابهاي جديد ببينم. اوضاع ولي ديگر رديف نشد.
چهارتا ابله دوپا بوديم كه روي هم ميشديم هشتپاي غيرسمي سادهلوحي كه خيال ميكرد هر چقدر متمدنتر رفتار كند، احتمال سرخ شدنش توي ماهيتابه كمتر ميشود. اينطور بود كه سر از جهنم آكواريوم درآورديم.
توي گوشش گفتم هر دو تا پايم را پس بگيرد و بهجايش زانوي پدرم را خوب كند. لابد اگر خداي گندهاي باشد، قبول ميكند. اگر هم نباشد، خدايم را عوض ميكنم. زانوي پدر آدم كه شوخي نيست.