256
من خوبم همهچيز سر جايش است» نقش خيلي سختي است، از آدمها توقع نداشته باشيد همهٔ بيستوچهار ساعت عالي بازياش كنند. بعضي وقتها اجازه بدهيد از دستشان در برود، كم بياورند، بد بشوند. گاهي همانطور كجوكوله و دماغو بغلشان كنيد.
من خوبم همهچيز سر جايش است» نقش خيلي سختي است، از آدمها توقع نداشته باشيد همهٔ بيستوچهار ساعت عالي بازياش كنند. بعضي وقتها اجازه بدهيد از دستشان در برود، كم بياورند، بد بشوند. گاهي همانطور كجوكوله و دماغو بغلشان كنيد.
بيرون ايستاده بودي. بيرون كلمههاي معمولي و سبك. يادم نميآيد اولينبار توي كدام متن فرستادهامات داخل گيومه كه اينقدر محكم ميخ كوبيدهاي وسطش و از جايت جم نميخوري. راستي، واقعاً از كي اينهمه زورت زياد شد؟
يك لالايي مازندراني بلدم كه نگهبانهاي جهنم را كه هيچ، خداي به آن گندگي را هم چندساعتي ميخواباند. هرجايي از آتش كه ديديد ديگر طاقتش را نداريد، صدايم كنيد. نگهبانم را ميخوابانم و براي نجاتتان ميآيم.
شايد در حد يكي دوتا دروغ به خودش اجازه داده بود كه وقتي فهميد همهٔ كلمههاي توي دهانش مصرف شدهاند، گريهاش گرفت.
ممكن است كسي بتواند آرامش دستهاي مادربزرگ را موقعي كه عروسك پارچهاي غمگين ميدوخت، به سبد اسباببازيهاي آدم برگرداند؟
آن بالا توي ماه يك نفر هست كه اگر آنجا زندگي نميكرد، احتمالاً ميتوانست اينجا باشد. فكر ميكنم اينجا، يعني پيش ما، خيلي برايش امن نيست.
واقعاً سنجاقكا 24 ساعت عمر ميكنن يا اينا همهش شايعهس؟» يكي از چالشهاي بزرگ زندگي من است. با آنهايي كه چالشهاي بزرگتر دارند، ميانهٔ خوبي ندارم.
بقيهٔ قيافهاش به طرز مهلكي شبيه خيلي خوشبختهاست. چشمهايش را اگر بتواند كمي بيشتر قايم كند.
يك جايي از متن پيچيده بودم به هم. داشتم دعوا راه ميانداختم. گلايههام را چسبانده بودم به پاراگراف بعد و آدمكهاي خشمگين فرستاده بودم پياش. نميدانم از دستم دررفت يا از روي عمد آدمك آخري را مأمور كردم ببوسدش. از همهٔ نامهٔ چهلوهشت خطيام، جواب همان يك تكه را برايم پست كرد.