387
گفته بودم «مزههاي گس و تلخو بيشتر دوس دارم». خنديده بود و گفته بود «پس كاش يهخرده كمتر مسلمون بودي» و بقيهٔ چايياش را سر كشيده بود.
گفته بودم «مزههاي گس و تلخو بيشتر دوس دارم». خنديده بود و گفته بود «پس كاش يهخرده كمتر مسلمون بودي» و بقيهٔ چايياش را سر كشيده بود.
دلتنگيات را تكهتكه ميكني و به دندان ميكشي اما دوباره توي تنت جان ميگيرد. وسطهاي گلو يا قلبت.
كاش همان كلاساولي شيفت صبح بودم با روپوش و مقنعهٔ رنگي كه كولهپشتياش را بغل ميكند و به خانم معلمش ميگويد خاله.
شايد يكجور گياه جنگلي باشي با ريشههاي سمج و سختگير كه هرچي بيشتر دنبالت ميگردم، بيشتر راهم را گم ميكنم.
ديگر كسي را نداشته باشي كه با او از ترسهايت بگويي. به نظرت بيايد بقيه يا ترسناكاند يا خودشان ترسيدهاند.
ممكن است كلمههاي خشمگين از چشمهايت بزند بيرون ولي در اصل چيزي نگفته باشي. در اصل زبانت بند آمده باشد.
اگر همان موقع كه گفت «تِيستش چطور بود گلم؟» خودم را از پنجره بيرون انداخته بودم، كار به «آفِر اين ويكندمون پانچ بلوبريه» نميرسيد.