مقايسه ترافيك ايران و جهان

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۸
مهدي
نظرات (0)

 

در اين سايت مقايسه جالبي بين راتنندگي در اتحاديه اروپا و ايتاليا است كه در واقع مي شود بجاي ايتاليا ايران را قرار داد اينجا را كليك كنيد



اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

جايگاه شما در اينترنت

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۸
مهدي
نظرات (0)
 

 

                    مي خواي بدوني اسمت چقدر تو دنيا معروف هست ؟اينجا را كليك كن 
 
 


اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

داستان پسر كشيشي كه سياستمدار شد

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۷
مهدي
نظرات (0)

كشيشى يك پسرنوجوان داشت و كم‌كم وقتش رسيده بود كه فكرى در مورد شغل آينده‌اش بكند . پسرهم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست كه چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت. يك روز كه پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد :يك كتاب مقدس، يك سكۀ طلا و يك بطرى مشروب. كشيش پيش خود گفت :من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد كداميك از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد : اگر كتاب مقدس را بردارد معنيش اين است كه مثل خودم كشيش خواهد شد كه اين خيلى عاليست.اگر سكه را بردارد يعنى دنبال كسب وكار خواهد رفت كه آنهم بد نيست.امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد كه جاى شرمسارى دارد . مدتى نگذشت كه پسر از مدرسه بازگشت؛ در خانه را باز كرد و در حالى كه سوت مي‌زد، كاپشن و كفشش را به گوشه‌اى پرت كرد و يك راست راهى اتاقش شد . كيفش را روى تخت انداخت و در حالى كه مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با كنجكاوى به ميز نزديك شد و آن‌ها را از نظر گذراند. كارى كه نهايتاً كرد اين بود كه: كتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد؛سكه طلا را توى جيبش انداخت و ...در بطرى مشروب را باز كرد و يك جرعه بزرگ از آن خورد! كشيش كه از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت:خداى من! چه فاجعه بزرگي !پسرم سياستمدار خواهد شد !



اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

قانون دانه

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۷
مهدي
نظرات (0)

در يك كلام

افراد موفق هر چه بيشتر شكست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي كارند.

همه امور به هم مربوطند

آيا دقت كرده ايد كه هر وقت به طور منظم ورزش مي كنيد، ميل به غذاهاي سالم تر و بهتر داريد؟

آيا دقت كرده ايد كه وقتي غذاهاي سالم تر و بهتري مي خوريد انرژي بيشتري داريد و طبعاً دوست داريد كه ورزش كنيد؟

همه چيز در زندگي به هم مربوط است. روش تفكر شما روي روحية شما مؤثر است، روحية شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روي نحوة گفتارتان اثر مي

گذارد، روش حرف زدنتان روي طرز فكرتان مؤثر است!

تلاش براي پيشرفت در يك بُعد زندگي بر ساير ابعاد زندگي اثر مي گذارد.

وقتي در خانه خوشحال هستيد، در محل كار نيز احساس شادي بيشتري خواهيد كرد و وقتي سر كار شاد باشيد در خانه نيز شاد خواهيد بود.

اينها به چه معناست؟

- اينكه براي پيشرفت در زندگي مي توانيد از هر نقطه مثبتي شروع كنيد. مي توانيد با برنامه اي براي پس انداز، نوشتن ليست اهدافتان، رژيم غذايي يا تعهد براي گذراندن وقت بيشتر با فرزندانتان شروع كنيد. اين كار مثبت منجر به نتايج مثبت ديگر هم مي شود، چون كه همه امور به هم مربوطند.

- مهم نيست كه تلاشي كه جهت «پيشرفت» مي كنيد كجا صرف مي شود. مهم اين است كه شروع كنيد.

- عكس اين قضيه هم صادق است. يعني اگر يك بعد زندگي شما خراب شد، ساير ابعاد هم به زودي خراب مي شود. بايد به اين مسأله دقت خاصي داشته باشيد.

در يك جمله

هر كاري كه انجام مي دهيد به نوبه خود اهميت دارد زيرا بر امور ديگر نيز مؤثراست.



اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

داستان اشكها و لبخندها  

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۶
مهدي
نظرات (0)
  عمو .... ميشه بگي كره و پنير هم بيارن؟
آه، يادم افتاد كه اون كوچولو پيش من نشسته.
- باشه ولي اجازه بده بعد به كارم برسم. من خيلي گرفتارم. خُب؟
غذاي من رسيد. غذاي پسرك را سفارش دادم. گارسون پرسيد كه اگر او مزاحم است ، بيرونش كند. وجدانم مرا منع مي كرد. گفتم :
-  نه مشكلي نيست.  بذار بمونه. برايش نان و يك غذاي خوش مزه بياريد.
آنوقت پسرك روبروي من نشست.
-  عمو ... چيكار مي كني؟
-  ايميل هام رو مي خونم.
-  ايميل چيه؟
-  پيام هاي الكترونيكي كه مردم از طريق اينترنت مي فرستن.
متوجه شدم كه چيزي نفهميده. براي اينكه دوباره سئوالي نپرسد گفتم:
-  اون فقط يك نامه است كه با اينترنت فرستاده شده
-  عمو ... تو اينترنت داري؟
-  بله در دنياي امروز خيلي ضروريه
-  اينترنت چيه عمو؟
-  اينترنت جائيه كه با كامپيوترميشه خيلي چيزها رو ديد و شنيد. اخبار، موسيقي، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، روياها، كار و يادگيري. همۀ اين ها وجود دارن ولي در يك دنياي مجازي.
-  مجازي يعني چي عمو؟
تصميم گرفتم جوابي ساده و خالي از ابهام بدهم تا بتوانم غذايم را با آسايش بخورم.
-  دنياي مجازي جائيه كه در اون نميشه چيزي رو لمس كرد. ولي هر چي كه دوست داريم اونجا هست. روياهامون رو اونجا ساختيم و شكل دنيا رو اونطوري كه دوست داريم عوض كرديم.
-  چه عالي. دوستش دارم.
-  كوچولو فهميدي مجازي چيه؟
-  آره عمو. من توي همين دنياي م ازي زندگي مي كنم.
-  مگه تو كامپيوتر داري؟
-  نه ولي دنياي منم مثل اونه ... مجازي:
مادرم تمام روز از خونه بيرونه.. دير برمي گرده و اغلب اونو نمي بينيم.
وقتي برادر كوچيكم از گرسنگي گريه مي كنه، با هم آب رو به جاي سوپ مي خوريم
خواهر بزرگترم هر روز ميره بيرون.
ميگن تن فروشي ميكنه اما من نمي فهمم چون وقتي برمي گرده مي بينم كه هنوزم هم بدن داره.
پدرم سالهاست كه زندانه
و من هميشه پيش خودم همۀ خانواده رو توي خونه دور هم تصور مي كنم.
يه عالمه غذا، يه عالمه اسباب بازي و من به مدرسه ميرم تا يه روز دكتر بزرگي بشم.
-  مگه مجازي همين نيست عمو؟!
قبل از آنكه اشكهايم روي صفحه كليد بچكد، نوت بوكم را بستم.
صبر كردم تا بچه غذايش را كه حريصانه مي بلعيد، تمام كند. پول غذا را پرداختم. من آن روز يكي از زيباترين و خالصانه ترين لبخندهاي زندگيم را همراه با اين جمله پاداش گرفتم:
-  ممنونم عمو، تو معلم خوبي هستي.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترين آزمون بي خردي مجازي را گذراندم.
ما هر روز را در حالي سپري مي كنيم كه از درك محاصره شدن وقايع حقيقي و بي رحم زندگي توسط مـَجازها ، عاجزيم.


اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

حكمت سخن عميق ملا صدرا

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۶
مهدي
نظرات (0)
پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.
برادر مي‌شود محتاجان برادري را.  
همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را. 
 طفل مي‌شود عقيمان را.
 اميد مي‌شود نااميدان را.  
راه مي‌شود گم‌گشتگان را.
نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.  
شمشير مي‌شود رزمندگان را. 
 عصا مي‌شود پيران را.
عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...
خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.
 به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و  بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند
و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند" مگر از زندگي چه مي‌خواهيد، كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟
كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟ كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟ قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد. زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور...   
 بي اعتنا به حقيران ِ در روح..
كينه چون لاشخور و كركس است.  كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد. بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط. براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي

اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

قمرالملوك وزيري از زبان مرتضي خان ني داوود

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۵
مهدي
نظرات (0)
چند زني كه سرشان را بيرون آورده بودند ، گفتند : بزنيد ، مي‌خواهد بخواند !
گفتم : كدام تصنيف را مي‌خواني ؟
بلافاصله گفت : تصنيف نمي‌خوانم ، آواز مي‌خوانم !
به بقيه ساز زنها نگاه كردم كه زير لب پوزخند مي‌زدند . رسم ادب در ميهماني‌ها ، آنهم ميهماني بزرگان ، رضايت ميهمان بود .
پرسيدم : اول من بزنم و يا اول شما مي‌خوانيد ؟
گفت: ساز شما براي كدام دستگاه كوك است ؟
پنجه‌اي به تار كشيدم و پاسخ دادم : همايون .
گفت : شما اول بزنيد !
با ترديد ، رنگ و درآمد كوتاهي گرفتم . دلم مي‌خواست زودتر بدانم اين مدعي چقدر تواناست . بعد از مضراب آخر درآمد ، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نكرده بودم كه از چپ غزلي از حافظ را شروع كرد . تار و ميهماني را فراموش كردم ، چپ را با تحرير مقطع اما ريز و بهم پيوسته شروع كرده بود . تا حالا چنين سبكي را نشنيده بودم . صدايش زنگ مخصوصي داشت . باور كنيد پاهايم سست شده بود . تازه بعد از آنكه بيت اول غزل را تمام كرد ، متوجه شدم از رديف عقب افتاده‌ام :

معاشران گره از زلفــ يار باز كنيد           شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز ك  نيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است                   چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد

بقيه ساز زنها هم، مثل من، گيج و مبهوت شده بودند . جا براي هيچ سئوالي و حرفي نبود . تار را روي زانوهايم جابجا كردم و آنرا محكم در بغل فشردم . هر گوشه‌اي را كه مايه مي‌گرفتم مي‌خواند .
خنده‌هاي مستانه مردان قطع شده بود . يكي يكي از زير درختان بيرون آمده بودند . از اندروني هيچ پچ و پچي به گوش نمي‌رسيد ، نفس همه بند آمده بود . هيچ پاسخي نداشتم كه شايسته‌اش باشد .
گفتم : اگر تا صبح هم بخواني مي‌زنم ! و در دلم اضافه كردم : تا پايان عمر برايت مي‌زنم !
آنشب باز هم خواند ، هم آواز هم تصنيف ، وقتي خواست به اندروني باز گردد .
گفتم : مي‌تواني بيايي خانه من تا رديف‌ها را كامل كني ؟
گفت : بايد بپرسم .
وقتي صندلي‌ها را جمع ‌و ‌جور مي‌كردند و ما آماده رفتن بوديم ، با شتاب آمد و گفت : آدرس خانه را برايم بنويسيد .
و تكه كاغذي را با يك قلم مقابلم گذاشت ، اسمش قمر بود .
بعد از آنكه از قمر جدا شدم ، تمام شب را به ياد او بودم ديگر دلم نمي آمد براي كسي تار بزنم. در خانه ام كه انتهاي خيابان فردوسي بود ، چند اتاق را به كلاس موسيقي اختصاص داده بودم و تعدادي شاگرد داشتم اما ديگر هيچ صدايي برايم دلنشين نبود و با علاقه سر كلاس نمي رفتم . دو ماه به همين روال گذشت . بعد از ظهر يكي از روزها، توي حياط قاليچه انداخته بودم و در سينه كش آفتاب با ساز ور ميرفتم كه يك مرتبه در حياط باز شد . ديدم قمر مقابلم ايستاده است ، بند دلم پاره شد . هنوز دنبال كلمات مي گشتم كه گفت : آمده ام موسيقي ياد بگيرم . از همان روز شروع كرديم ، خيلي با استعداد بود ، هنوز من نگفته تحويلم مي داد و وقتي رديف‌هاي موسيقي را ياد گرفت ، صدايش دلنشين تر شد ... و كنسرت پشت كنسرت است كه در گرند هتل لاله زار ، آوازه قمر را تا به عرش مي گسترد .
اولين كنسرت قمر با همراهي ابراهيم خان منصوري و مصطفي نوريايي (ويولن) ، شكرالله قهرماني و مرتضي ني داوود (تار) ،حسين خان اسماعيل زاده (كمانچه) و ضياء مختاري (پيانو) ، پسر عموي استاد علي تجويدي برگزار شده است .
يك شب در گراند هتل تهران كنسرت مي‌داد . تصنيفي را مي‌خواند كه آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سرزبانها بود . تصنيف را بهار سروده بود و من رويش آهنگ گذاشته بودم ، حتماً شما شنيده‌ايد : مرغ سحر را مي‌گويم !
آنشب در كنسرت گراند هتل وقتي اين تصنيف را مي‌خواند آه از نهاد مردم بلند شده بود . در اوج تحرير آوازي كه در پايان تصنيف مي خواند ، ناگهان فرياد كشيد "جانم ، مرتضي خان" و اين نهايت سپاس و محبت او نسبت به كسي بود كه آنچه را از موسيقي ايران مي‌دانست ، برايش در طبق اخلاص گذاشته بود . بله داستاني كه در بالا خوانديد بخشي از گفتگوي يك خبرنگار است كه سالها پيش با ني داوود انجام داده است و در آن از عشق پنهان وي به قمر سخن رفته است !
ني داوود تصنيفي دارد به نام آتش جاويدان كه آن را بهترين ساخته خودش - حتي بهتر از مرغ سحر - مي داند ، كه البته با دانستن مطلب بالا علت آن روشن است . اين تصنيف بسيار زيبا تاكنون بارها توسط خوانندگان گوناگون اجرا شده است ولي يك بار هم در برنامه گلهاي رنگارنگ اجرا شده است . قمرالملوك وزيري پس از شيدا و عارف در موسيقي نوين ايران رخ نمود ولي بي ترديد نقشي دشوارتر و دليرانه تر از آن دو ايفا كرده است؛ زيرا اگر مردي كه به موسيقي مي‌پرداخت گرفتار طعن و لعن مي شد ولي مجازات زن موسيقي‌پرداز " سنگسار شدن " بود. زن برده در پرده بود، پرده‌اي به ضخامت قرن ها. قمر به هنگام نخستين كنسرت خود كه در آن " بي‌حجاب " ظاهر شده بود، سر و كارش به نظميه افتاد. اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي كرد كه در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود. قمر خود دربارهً نخستين كنسرتش مي گويد : " ... آن روزها، هر كس بدون چادر بود به كلانتري جلب مي شد. رژيم مملكت تغيير كرده و پس از يك بحران بزرگ دورهً آرامش فرا رسيده بود مردم هم كم كم به موسيقي علاقه نشان مي دادند. به من پيشنهاد شد كه بي چادر در نمايش موزيكال گراندهتل حاضر شوم و اين يك تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يك زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام كند و بي‌حجاب در صحنه ظاهر شود. تصميم گرفتم با وجود مخالفت‌ها اين كار را بكنم و پـيه كشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثه‌اي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بي حجاب در نمايش ها شركت مي‌جستم و حدس مي زنم از همان موقع فكر برداشتن حجاب در شرف تكوين بود ... " .
او نخستين زني بود كه بعد از قرةالعين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شايد بتوان اولين فمينيست ايراني ناميد. او مي‌گفت:
مرمرا هيچ گنه نيست به جز آن كه زنم        زين گناه است كه تا زنده ام اندركفنم
قمر نخستين كنسرت خود را در سال 1303 برگزار كرد. روز بعد كلا نتري از او تعهد گرفت كه بي حجاب كنسرت ندهد. قمر عوايد كنسرت را به امور خيريه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد كنسرت داد و عوايد آن را صرف آرامگاه فردوسي نمود. در همدان در سال 1310 كنسرت داد و ترانه هايي از عارف خواند. وقتي نيرالدوله چند گلدان نقره به از هديه كرد آن را به عارف پيشكش نمود. با اين كه عارف مورد غضب بود. در سال 1308 به نفع شير خورشيد سرخ كنسرت داد و عوايد آن به بچه هاي يتيم اختصاص داده شد. به گفته دكتر خرمي 426 صفحه و به گفته دكتر سپنتا 200 صفحه از قمر ضبط شده است.
گشايش راديو ايران در سال ۱۳۱۹ صداي قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزويني و ايرج‌ميرزا و تيمورتاش وزير دربار، شيفته او شده بودند. با اين‌همه قمر از گردآوري زر و سيم پرهيز مي‌كرد و درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به فقرا و محتاجان مي‌داد.
قمرالملوك وزيري در تاريخ ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در شميران، در فقر و تنگدستي مطلق به سكته مغزي درگذشت. وي در گورستان ظهيرالدوله بين امام‌زاده قاسم و تجريش شميران به خاك سپرده شده است.
 
با جستجوي كوتاهي در اينترنت مي‌توانيد چند آهنگ از آهنگهاي "قمر را دريافت كنيد



اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

داستان كوتاه جالب

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۵
مهدي
نظرات (0)

بعد از مدتها يك روز عصر رفتم به يكي از اين كافي شاپ ها همين طور كه داشتم به مردم نيگاه ميكردم ديدم يك دختر آدامس فروش كوچولو آمد تو و رفت پشت يك ميز نشست.
. برايم خيلي جالب بود!پيشخدمتي كه خيلي ادعاي انسانيتش مي شد به سمت آن دختر بچه يورش برد تا او را بيرون بيندازد
دختر بچه با اعتماد به نفس كامل به پيش خدمت گفت : پولش را مي دهم هيچ چيز مجاني نمي خواهم !
كمي پايش را تكان دادو در حالي كه زير نيگاه سنگين بقيه بود به پيشخدمت گفت : يه بستي ميوه اي چند است؟
پيشخدمت با بي حوصلگي گفت : پنج دلار
دختر بچه دست كرد توي لباسش و پولهايش را بيرون آوردو شروع به شمردن پولهايش كرد. بعد دوباره گفت يك بستني ساده چند است؟
پيش خدمت بي حوصله تر از دفعه قبل گفت: سه دلار
دخترك گفت پس يك بستني ساده بدهيد
پيشخدمت يك بستني برايش آورد كه فكر نكنم زياد هم ساده بود!
(احتمالا مخلوطي از ته مانده بقيه بستني ها)
دخترك بستني را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتي كه پيش خدمت براي بردن ظرف بستني آمد ديد كه دخترك كنار ظرف بستني دو تا يك دلاري مچاله شده گذاشته براي انعام



اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

آرزوهاي كوچك و بزرگ ما و روياهايمان

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۴
مهدي
نظرات (0)
سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست   سكوتي را كه يك نفر بفهمد   بهتر از هزار فريادي است كه هيچ كس نفهمد   سكوتي كه سرشار از ناگفته هاست   ناگفته هايي كه گفتنش يك درد و نگفتنش هزاران درد دارد دنيا را ببين... 
 بچه بوديم از آسمان باران مي آمد   بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد! 
 بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن   بزرگ شديم هيچكي نميبينه    
بچه بوديم توجمع گريه مي كرديم  بزرگ شديم تو خلوت  بچه بوديم راحت دلمون نمي شكست  
بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شكنه  بچه بوديم همه رو ۱۰ تا دوست داشتيم  
بزرگ كه شديم بعضي ها رو هيچي  بعضي هارو كم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم  
بچه كه بوديم قضاوت نمي كرديم و همه يكسان بودن   بزرگ كه شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد كه اندازه دوست داشتنمون تغيير كنه كاش هنوزم همه روبه اندازه همون بچگي ۱۰ تا دوست داشتيم  بچه كه بوديم اگه با كسي دعوا ميكرديم ۱ ساعت بعد از يادمون ميرفت   
بزرگ كه شديم گاهي دعواهامون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي كنيم بچه كه بوديم گاهي با يه تيكه نخ سرگرم مي شديم بزرگ كه شديم حتي ۱۰۰ تا كلاف نخم سرگرممون نميكنه بچه كه بوديم بزرگترين آرزومون داشتن كوچكترين چيز بود بزرگ كه شديم كوچكترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه  بچه كه بوديم آرزومون بزرگ شدن بود بزرگ كه شديم حسرت برگشتن به بچگي روداريم بچه كه بوديم توبازيهامون همش اداي بزرگ ترها رودرمي آورديم بزرگ كه شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي بچه بوديم درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند  بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم... هيچ كس نمي فهمد  
بچه بوديم دوستيامون تا نداشت بزرگ كه شديم همه دوستيامون تا داره بچه كه بوديم بچه بوديم  
بزرگ كه شديم بزرگ كه نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم اي كاش هيچ وقت بزرگ... 
نمي شديم   و هميشه بچه بوديم ...
  

اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

هميشه راه نجات  هست

۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۱۴
مهدي
نظرات (0)


مردي تعريف مي كرد كه با دو دوستش به جنگل هاي آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبيله زنان وحشي شدند و آنها دو دوستش را كشتند.وقتي از او پرسيدند چرا تو زنده ماندي، گفت: زن هاي وحشي آمازون از هر يك از ما خواستند بعنوان آخرين خواسته و وصيت چيزي را از آنها بخواهيم تا براي هريك از ما انجام بدهند.هريك از دوستانم تقاضاهاي خود را گفتند و آنان خواسته هاي دو دوستم را انجام دادند وسپس آنها را كشتند.وقتي نوبت به من رسيد بسيار وحشت زده و ترسيده بودم....كه ناگهان فكري به خاطرم رسيد و به آنها گفتم:

آخرين خواسته من در زندگي اين است كه لطفا زشت ترين شما مرا بكشد!
نتيجه:هميشه راه نجات هست.....



اشتراک گذاری:
موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
بازدید:

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ]
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به اخبار | تكنولوژي | آموزش | طراحي سايت و سئو است.