228
مادرش از این سر تا آن سر حیاط امامزاده سفره پهن میکند. توی چشم بههمزدنی زنها میآیند دورش مینشینند، چندتا جملهٔ معمولی میگویند و پاکت پر از خوراکیشان را برمیدارند و میروند. زیاد به چشمهاش نگاه نمیکنم، زل میزنم به لبهاش و قصهٔ بچهای که توی خانهشان یک عالمه حیوان داشت را میگویم. توی نقش میمون و گوسفند و جوجه غرق میشوم. صداهای عجیب درمیآورم، صورتم را اندازهٔ تکتک شخصیتهای قصه کجومعوج میکنم و تا صدای خندهاش را نشنوم، سراغ شخصیت بعدی نمیروم. یکهو میپرانم: «دوستاشم مو نداشتن، بعداً که بزرگ شدن مو درآوردن». بعد یاد آن کتاب میافتم که گفته بود به هوش بچههایی که بیماریهای سخت دارند، احترام بگذارید. زود حرفم را پس میگیرم: «ولی خب بعضیا بدون مو خوشگلتر بودن، رفتن موهاشونو کوتاه کردن». حالم از اینهمه بلاهت به هم میخورد. احساس میکنم از میمون احمق توی قصه هم کمتر میفهمم. حرف را میکشانم سمت سنجاب بازیگوش. بهوضوح خوشش میآید و بیشتر توی نقشم فرو میبَرَدم. زنها تقریباً رفتهاند. مادرش میآید سمتمان، تشکر میکند و روی صورتم دست میکشد. هیچچیزی برای یادگاری دادن توی کیفم نیست. دست میبرم توی جیبم، کلیدهام را از دور گردن وال-یی عزیزم درمیآورم و میگیرم سمتش. مثل آدمبزرگها تشکر میکند، دست میدهد، کلاهش را جابهجا میکند و راه میافتد. توی مسیر چند بار والیی را دور انگشتش میچرخاند، پشت سرش را نگاه میکند و لبخند میزند. من؟ خیلی وقت است رفتهام.