/*
/*]]>*/
طبق استدلال این گروه میتوان با ایران به شکلی باب صحبت
را باز کرد که در دوران مبارزات انتخاباتی بیش از اندازه به نفع محمود احمدینژاد
تمام نشود. حتی به نظر برخی بهتر است گشودن باب صحبت با ایران طی دوران انتخابات
آتی ریاست جمهوری صورت گیرد، زمانی که بهکرد روابط با آمریکا موضوع روز است.
اما بعضی دیگر برآنند که دولت
اوباما باید منتظر بماند تا نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ایران در ژوئن 2009 مشخص
شود. هواداران رهیافت «صبر و انتظار» دوست ندارند پاداش زودتر از موعدی نصیب رئیس
جمهور محمود احمدی نژاد شود و استدلال میکنند که نتیجه انتخابات آینده به هیچ وجه
مشخص نیست. پیشبینی میشود احمدی نژاد برای انتخاب مجدد نبرد سختی در پیش داشته
باشد. دلیل برخی دیگر هم برای این که دولت اوباما نباید در ارتباط گرفتن با ایران
شتاب کند این است که اوضاع اقتصادی ایران رو به وخامت میرود و با توجه به کاهش
شدید درآمدهای نفتی وضعیت اقتصادی بدتر و انزوای مالی ایران تشدید میشود. طبق پیشبینی
این گروه، با تشدید معضلات مالی و اقتصادی، ایران آسانتر تسلیم میشود. این
انتظار برآورده نخواهد شد چونکه: اولا اقتصاد ایران وابستگی چندان زیادی به درآمدهای
نفتی ندارد، و ثانیا، ایران ضعیف تمایل کمتری خواهد داشت با امریکا مذاکره کند.
هرچه ایران قویتر باشد به همان اندازه آمادگی بیشتری برای رویارو شدن با آمریکا را
خواهد داشت.
این کارشناسان در مورد طرف
صحبت در ایران یا نقطه آغاز هم اختلاف دارند. توصیه برخی گفتوگوی رودرروی رهبران
بلندپایه دوکشور است، درحالی که بعضی دیگر هم تبادل سردی زدا میان نمایندگان
مجلس، مقامات تراز پایین یا شهروندان عادی را جهت آغاز کار ترجیح میدهند. در مورد
این که باب صحبت با چه شخصی در ایران گشوده شود نیز اختلاف وجود دارد. آیا ایالات
متحده باید به سراغ رهبر نظام آیتالله علی خامنهای یا رئیس جمهور احمدینژاد
برود؟ اختلاف نظر دیگری که بین کارشناسان وجود دارد در مورد حضور مستقیم رئیس
جمهور اوباما در مذاکرات است. برخی با حضور مستقیم وی مخالفند و بعضی هم آن را
تشویق میکنند تا بلکه رهبر ایران نیز به حضور مستقیم در مذاکرات ترغیب شود.
تصادفا، مگر اینکه رئیس جمهور اوباما یک موضع شخصی مورد پسند بگیرد، آقای خامنهای
وارد میدان نخواهد شد.
دمکراتها نیز در برنامه حزب
رویکرد خود را پیشنهاد کردهاند. پیشنهاد این است که، جهت ممانعت از دستیابی ایران
به سلاحهای اتمی، آغاز کار با «تحریمهای سخت گیرانه تر و دیپلماسی فعال، مستقیم و
بر پایه اصول در سطوح بالا و بدون پیششرط» باشد. ایران در صورت تغییر خطمشیهای
خود «مشوقهای مهمی» دریافت خواهد کرد؛ وگرنه ایالات متحده و متحدانش « فشار را
به تدریج افزایش خواهند داد» و تحریمهای یکجانبه و چندجانبه قویتری را در پیش
خواهند گرفت. در برنامه حزب «تمام گزینههای درون چنته» حفظ شده است. البته اصل
مسئلهدار «تمام گزینهها» مولفه بارز رویکرد سیاستگذاری جورج بوش در دوران ریاست
جمهوریاش نیز بود. نگرانی تهران این است که آقای اوباما خطمشیهای شکست خورده
دولت پیشین را در پیش گیرد که بر فراخوان وی برای «تغییر» خط بطلان میکشد.
این رویکردها از چندین جنبه
مهم دچار خطا هستند: (1) معضل عدم پیشرفت در روابط ایالات متحده و ایران تا حد
زیادی ناشی از مجموعه خطمشیهای نادرست ایالات متحده در گذشته و حال است، (2)
ایران در صورتی به خطمشی محکم و به خوبی طراحی شده « تشویق و تنبیه « توجه میکند
که همراه با پیشنهاد مذاکره مستقیم و بدون شرط باشد، (3) مشکلات اقتصادی و قیمت رو
به کاهش نفت در نهایت ایران را به زانو در میآورد، (4) ایران دیگر به شدت دهه
1980 انقلابی نیست و بنابراین آمریکاستیزیاش ساختگی است و فقط برای مصرف داخلی
طراحی شده است، و (5) تعریف ایران از مسائل بین دو کشور دست کم تاحدی با تعریف
ایالات متحده یکسان است.
در این رویکردها همچنین به
چند واقعیت کلیدی بی توجهی شده است: (1) رهبر قدرت صدور مجوز را در اختیار دارد و
رئیس جمهور اقتدار مذاکره را، (2) مسائل روابط ایران و ایالات متحده ماهیت منطقهای-جهانی
دارد و باید از همان منظر به آن نگریست، (3) مذاکرات بین ایران و ایالات متحده
باید حالت تعاملی داشته باشد و لاغیر، (4) استدلال اصلی تهران در تن ندادن به
روابط عادی با ایالات متحده این اعتقاد عمیق است که رابطه داشتن با واشنگتنی که از
توجه به نگرانیهای ایران سرباز میزند به زیان حکومت و انقلاب اسلامی است، و (5)
ایران در پی حفظ انقلاب اسلامی و حکومت دینی خود است نه رسیدن به منافع اقتصادی یا
راهبردی (مانند تقویت نقش منطقهایاش).
اساس توصیههای کارشناسان هم
این است که مسئله غنیسازی اورانیوم در صدر تمام نگرانیهای ایالات متحده از
رفتارهای ایران قرار دارد. به نظر میرسد که تهران این فرض را هم نمیپذیرد و این
مخالفت اساس مقاومت ایران در برابر آن دسته از قطعنامههای شورای امنیت سازمان ملل
است که ایران را به تعلیق غنیسازی اورانیوم فرامیخواند. در عوض تهران معتقد است
که نگرانیهای اصلی ایالات متحده عبارتند از:(1) مخالفت فعالانه ایران با فرایند
صلح خاورمیانه، (2) پشتیبانی مادی و معنوی ایران از حماس و حزبالله، و (3)
کمبودهای ایران در زمینه رعایت حقوق بشر و دمکراسی. دو مورد نخست با امنیت اسرائیل
رابطه مستقیم دارد که ایالات متحده به آن پایبندی کامل دارد و مورد سوم به حکومت
دینی و انقلاب اسلامی مربوط میشود که از دید جمهوری اسلامی آمریکا نسبت به آنها
دشمنی دارد.
از دید تهران، علت مخالفت
ایالات متحده با غنیسازی اورانیوم در ایران نیز آن است که غنیسازی به این نگرانیهای
اصلی آمریکا دامن میزند. برای مثال آمریکا نگران است که اگر ایران اسلامی انقلابی
به فناوری ساخت بمب هستهای دست یابد دانش آن را به «تروریستهای» دشمن اسرائیل
انتقال دهد و همچنین از این بمبها برای محافظت از حکومت اسلامی در برابر تهدیدهای
موجود خارجی استفاده کند. به سخن دیگر، اکنون که خطمشی «تغییر رژیم» شکست خورده،
ایالات متحده غنیسازی را «دستآویزی» کرده است برای تامین امنیت اسرائیل و از
میان برداشتن شرط اصلی پایندگی درازمدت نظام اسلامی. بنابراین تعجبی ندارد که از
دید ایران رفع معضل غنیسازی تنها کمک اندکی به بهکرد روابط ایران و ایالات
متحده میکند.
در ضمن کارشناسان مسائل ایران
در ایالات متحده تشخیصها و تجویزهای خود را از منظر منافع ارایه میدهند؛ توجهشان
به نگرانیها و دیدگاههای جمهوری اسلامی و مردم ایران فقط در حد حرف است و به هیچ
وجه علاقهای به استفاده از فرایند تعاملی برای تدوین خطمشیها را ندارند،
فرایندی که ایران (یعنی حکومت و مردم ایران) هم در آن حضور داشته باشند. دیدگاه
ایران در تباین آشکار با دیدگاه آمریکاییها قرار دارد و به نظر ایران مشکل روابط
دو کشور از رفتار «استکباری و امپریالیستی» ایالات متحده، دشمنی ایالات متحده
باحکومت و انقلاب اسلامی، خطمشی یک بام و دو هوا و درک نادرست آمریکا از واقعیتهای
منطقهای سرچشمه میگیرد. به نظر تهران خطمشی «تشویق و تنبیه» ایالات متحده نیز
اهانتآمیز است و ایالات متحده به علت آن که نگرش راهبردی درازمدتی نسبت به ایران
ندارد به بازی حاصل صفر در مواجهه با منافع و نقش منطقهای مشروع ایران دست زده
است.
نکته مهم این است که در
رویکردهای تجویز شده اغلب به شکایات، دیدگاهها و نتایج مطلوب مورد نظر جمهوری
اسلامی در زمینه سازش با ایالات متحده توجه نشده است. برای مثال به فهرست بلند
بالای نارضاییهای ایران از ایالات متحده بی توجهی و به نارضاییهای ایالات متحده
از ایران تا حد زیادی محوریت داده شده است. کارشناسان از همین رویکرد نامتعادل
آغاز میکنند و خطمشیهایی یکجانبه و نامتوازن ارایه میدهند که قرار است در
فروکاستن همستیزی ایران و ایالات متحده به کار آید. بنابراین تعجبی ندارد که
ایران فراخوانهای تعلیق غنیسازی اورانیوم، عدم پشتیبانی از حزبالله لبنان، حماس
فلسطین و شیعیان عراق، عدم مخالفت با « تمهید صلح» خاورمیانه و بهبود وضعیت
رعایت حقوق بشر را نادیده میگیرد.
جمهوری اسلامی همچنین با پایههای
اصلی این «مشکلات» ایالات متحده با ایران مخالف و معتقد است که نباید تعاریف و
توضیحات یکجانبه و «جانبدارانهی» ایالات متحده را بنای حل و فصل اختلافات قرار
داد. دیدگاه مشخص جمهوری اسلامی این است که 1) حماس و حزبالله «رزمندگان آزادی
بخش» هستند و از وطن خود دفاع میکنند، 2) گسترشدهندگان واقعی جنگافزارهای
هستهای در منطقه ایران کشورهای هندوستان، اسرائیل و پاکستان هستند که هیچ کدام
پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای (ان پی تی) را امضا نکردهاند، 3) ایران در
مقایسه با کشورهای دوست ایالات متحده در خاورمیانه از دمکراسی بیشتربرخوردار است،
و 4) مانع اصلی برقراری صلح در خاورمیانه اسرائیل است که از پذیرش قطعنامه 242
سازمان ملل مبنی بر بازگشت به مرزهای پیش از سال 1967 در قبال به رسمیت شناخته شدن
توسط اعراب و برقراری صلح سربازمیزند.
سرانجام و مهمتر آن که
کارشناسان و صاحبنظران از تشخیص مهمترین تاکتیک ایران در قبال روابط ایران و
ایالات متحده عاجز ماندهاند که عبارت است از حفظ وضعیت موجود «نه جنگ نه صلح».
این کارشناسان درنیافتهاند که ایران برای حفظ وضع موجود و جلوگیری از تشدید همستیزی
یا برقراری روابط عادی با ایالات متحده از هیچ کوششی دریغ نکرده است و نخواهد کرد.
بنابراین ایران حاضر است در مورد عراق، افغانستان، قاچاق مواد مخدر و حتی غنیسازی
اورانیوم با ایالات متحده مذاکره کند ولی در حال حاضر نمیخواهد از این مذاکرات
برای عادیسازی روابط با ایالات متحده استفاده کند. به نظر جمهوری اسلامی شاید
زمان بهکرد روابط با آمریکا فرارسیده باشد ولی هنوز زمان روابط عادی فرا نرسیده
است، روابطی که به نظر ایران معادل پایان دادن به انقلاب اسلامی است.
II. حملات موضعی دقیق راهی به سوی دوزخ
به نظر گروه دومی از
کارشناسان و صاحبنظران با دیپلماسی، خواه تعاملی خواه قهری، نمیتوان «رفتارهای
ناخوشایند» حکومت اسلامی را تغییر داد زیرا رهبران اسلامی ایران به استفاده از
زور اعتقاد دارند و فقط « زبان زور را میفهمند». یکی از جناحهای این گروه پیشدرآمد
تغییر رژیم یا دیپلماسی فشار را « حملات موضعی دقیق» قلمداد میکند (یعنی ابتدا
حمله، سپس مذاکره). جناح دوم این گروه نیز خیال اعمال زور به صورت «جنگ تمام عیار»
را در سرمیپروراند تا رژیم ایران سرنگون و «قدرت فزایندهاش» نابود شود. این
جناح به گونهای فزاینده در امریکا رو به حاشیهنشینی میرود، اما هواداران روش
«ابتدا حمله، سپس مذاکره» نفوذ چشمگیری در واشنگتن، دنیای عرب و تلآویو دارند.
شائول مافاز، معاون نخست وزیر اسرائیل، در جلسهای به من گفت که طرفدار حمله نظامی
به ایران است.
حملات موضعی دقیق میتواند
خسارات سنگینی به ایران وارد کند، ولی هر چقدر هم که به درازا بکشد بعید است تمام
زیرساختهای هستهای یا نظامی ایران را که در پهنه جغرافیایی گسترده و دشوارگذر
ایران پراکندهاند نابود کند. بهعلاوه اگر هم ایران در حال ساخت بمب هستهای بوده
باشد بیشک این کار را در مکانهایی مخفی انجام داده است. همچنین، حملات موضعی
دقیق سبب میشود که ایران از پیمان منع سلاحهای هستهای کنار بکشد، تمام همکاریهای
خود را با سازمان بینالمللی انرژی اتمی متوقف کند و در اسرع وقت بمب اتمی بسازد.
شکی نیست که حملات دقیق، مخصوصا اگر بدون مجوز سازمان ملل انجام گیرد، میتواند به
یک در گیری وسیع منطقهای تبدیل شود و حتما هم باعث افزایش حمایت داخلی و بینالمللی
از جمهوری اسلامی میشود و سبب میشود تهران بمبهای خود را آسانتر بسازد.
همچنین پیشبینی میشود که
ایران به تدریج به تمام حملات نظامی با توسل به شگرد «جنگهای نامنظم» پاسخ دهد.
حکومت اسلامی بیش از یک میلیون مسلمان وفادار مسلح در اختیار دارد و به آسانی میتواند
یک میلیون نفر دیگر را بسیج کند. 75 میلیون نفر جمعیت ایران هم در کل افرادی ملی
گرا و وطن پرست هستند. تهران از حمایت متحدان شیعی خود در منطقه نیز در برابر
مهاجمان برخوردار است. به احتمال زیاد در داخل ایران و در تهران حکومت نظامی
برقرار میشود. فعالان هوادار دموکراسی و حقوق بشر و گروههای طرفدار آمریکا نیز
سرکوب خواهند شد و صدایشان را خفه خواهند کرد. میتوان نسل جوان را هم که در حال
فاصله گرفتن از اسلام افراطی بوده است دوباره با استفاده از ایدئولوژی ملی-فاشیستی
برای « جنگ نامنظم» علیه مهاجمان تحریک و سازماندهی کرد.
حملات موضعی دقیق نه رژیم را
تغییر میدهد نه باعث کودتای نظامی یا شورش مردم میشود. مورد نخست که تلاشی
بیهوده است؛ چرا که آمریکاییها و گروههای مخالف نتوانستهاند در میان نظامیان
بلندپایه دوستانی قابل اعتماد بیابند. رژیم پس از اندک تلاشهایی که در اوایل دهه
1980 به منظور کودتا صورت گرفت نظامیان را به شدت تحت کنترل دارد. بعلاوه،
بلندپایگان ارتش ایران نه وجهه چندانی میان مردم دارند و نه در قیاس با همتایان
پاکستانی و ترکشان بلندپروازی قابل ملاحظه ای. همچنین میتوان استدلال کرد که در
ایران نظامیان قدرت را در معیت وزارت اطلاعات و امنیت دردست دارند و از کودتا علیه
حکومت خودشان بینیازند!
شورش فراگیر مردم علیه حکومت
پس از حملات دقیق ایالات متحده / اسرائیل نیز بهاندازه کودتای نظامی نامحتمل است.
گروههای مخالف خارجی و تبعیدی که هوادار جنگ و تغییر دادن رژیم هستند کوچک و
سازمان نیافته هستند، در میان مردم ایران محبوبیتی ندارند و از آیندهای برخوردار
نیستند. همچنین گروههای جدایی طلب یا خودمختاری خواه قومی ( در بین کردها،
بلوچها، عربها و آذربایجانی ها) ضعیف هستند. مخالفان اصلاح طلب داخلی نیز به
حکومت وفادارند و از شورش ضد دولتی حمایت نخواهند کرد. دولت آمریکا همچنین نباید
روی قیام مردم ایران علیه رژیم در بحبوحه جنگی که علیه آنهاست حساب کند. به
استثنای اندک شماری از افراد، مردم ایران از جنگ و انقلاب بیزارند و در برابر
تهدیدات بیرونی متحد خواهندشد.
III. راهی به سوی صلح
با توجه به آن که راههای
موجود و پیشنهادی به ناکجاآباد یا دوزخ ختم میشود، یافتن راهی جدید به سوی صلح و
دیپلماسی تعاملی به دلایل زیر «ضرورتی راهبردی» است: (1) ایالات متحده در داخل با
عمیق ترین بحران اقتصادی پس از دوران رکود بزرگ مواجه است و (2) اختلافات بی ثبات
کننده منطقه ای، تروریسم، گسترش سلاحهای هسته ای، قاچاق مواد مخدر و فقر اقتصادی
همه رو به افزایش است. ایران نیز با بحرانهای عمیق اقتصادی و سیاسی مواجه است که
کاهش قیمت نفت و تحریمهای اقتصادی به آنها دامن میزند. اما فرصتهای چشمگیری نیز
برای همکاری وجود دارد، از جمله در زمینه مبارزه با قدرت گرفتن دوباره طالبان و
القاعده در افغانستان و پاکستان. قد برافراشتن مجدد روسیه، تمایل تازه تهران به
گفتوگو و انتخاب تاریخی نخستین رئیس جمهور آفریقایی ـ آمریکایی در ایالات متحده
که فراخوان «امید» و «تغییر» داده است نیز فرصتهای تازهای پدید آوردهاند.
در حال حاضر شهروندان هر دو
کشور از ارتباط سازنده بین ایران و امریکا به خوبی حمایت میکنند. بحث رابطه ایران
و ایالات متحده همانند گذشته در ایران حالت تابو ندارد و اکنون در حوزه عمومی مطرح
شده است. در واقع اکثریت قاطع مردم ایران -- و به جرات میتوان گفت که 80 درصدشان
و از جمله مقامات حکومت -- از روابط بهتر با ایالات متحده حمایت میکنند. تمایل به
یافتن راهکار دیپلماتیک برای مناقشه ایالات متحده و ایران در ایالات متحده نیز رو
به قوت گرفتن است. این نکته فقط از تجربه نگارنده ریشه نگرفته است. طبق چندین
نظرسنجی عمومی مهم نیز اکثر آمریکاییها خواهان حل صلح آمیز این مناقشه هستند. حتی
دولت بوش نیز از برخورد نظامی با ایران پرهیز داشت و به اسرائیل اعلام کرده بود که
از حمله به ایران حمایت نمیکند.
ماهیت مذاکره پذیر مسائل
رابطه ایران و ایالات متحده نیز نشانگر آن است که این مسائل میبایست مدتها پیش
حل میشده است. برای مثال مسائلی چون گسترش سلاحهای هسته ای، تروریسم، مناقشه
فلسطین-اسرائیل و کاستیهای مربوط به رعایت دموکراسی به هیچ وجه مختص روابط ایالات
متحده و ایران نیست و در روزگار ما مسائلی جهانی هستند که به همکاری جهانی نیاز
دارند. بنابراین مسائل روابط ایالات متحده و ایران را نیز باید ملاحظاتی متقابل و
عاملی برای همکاری قلمداد کرد. بااین حال مهمترین نکته در مورد همستیزی فزاینده
ایالات متحده و ایران این است که تن به حل و فصل نمیدهد و به سوی آیندهای خطرناک
تداوم یافته است. با توجه به آن که شورای امنیت سازمان ملل از ایران درخواست کرده
است غنی سازی اورانیوم را به تعلیق درآورد و ایران به این درخواست توجه نکرده است
پایداری وضعیت موجود «نه جنگ نه صلح» نامحتمل است. در واقع توسل به زور در آیندهای
پیش بینی پذیر نتیجه منطقی تحریمهای شورای امنیت علیه ایران است.
پس با وجود چنین تمایلها و
ضرورتهای راهبردی در هر دو سو چرا همستیزی فزاینده همچنان تداوم دارد؟ به نظر
نگارنده پنج دلیل میتوان برشمرد: (1)موضوعاتی که میتوان در باره شان مذاکره کرد
بیش از حد و تا سرحد وسواس سیاسی شدهاند و این موضوعات را که به طور بالقوه عامل
اتحاد هستند به موضوعاتی مذاکره ناپذیر و تفرقه انگیز تبدیل کردهاند، (2) هر دو
سو به نادیده انگاشتن منافع مشترک گرایش داشتهاند و همترسی شان سبب شده است تا از
تدوین خط مشیهای همکاری غافل بمانند، (3)ایالات متحده و ایران اختلافات واقعی و
جدی دارند اما افسانه پردازیها نیز نقش مهمی در وخامت روابط شان داشته است، (4)
روابط ایالات متحده و ایران دستخوش بی اعتمادی، سوءظن و اهریمن انگاری متقابل است
که اغلب در فرضهای نادرست راجع به قابلیتها و مقاصد همدیگر ریشه دارد، و (5)
اکثر دولتهای منطقه تمایلی به حمایت از ارتباط جدی ایران و ایالات متحده ندارند
تا مبادا منافع خودشان خدشه دار شود.
بی میلی تهران به عادی سازی
روابط با واشنگتن نیز ریشه در این برداشتها دارد که : (1) هم روابط دیپلماتیک
کامل و هم تشدید همستیزی با ایالات متحده برای حکومت اسلامی زیانبار است اما حفظ
وضعیت موجود «نه جنگ نه صلح» بیشترین مایه امید را فراهم میآورد، (2) ایالات متحده
در پی تغییر دادن حکومت اسلامی است و این هدف را از طریق عادی سازی روابط با ایران
( یعنی روابط دیپلماتیک کامل) بهتر میتواند محقق کند، (3) ایالات متحده به
دیدگاه، قدرت، مقاصد و منزلت منطقهای ایران توجهی ندارد و در واقع نسبت به آن
سوءظن دارد، و (4) تا زمانی که مشوقهای مادی غرب نیاز اقتصادی ایران را ایجاب
نکنند و حکومت اسلامی را تحت فشار عمومی مقاومت ناپذیری برای بهکرد روابط با
ایالات متحده قرارگیرد، احتیاجی به آنها نیست.
اگر این ارزیابی از ماهیت
مسئله دار امکانات ایالات متحده و ایران برای رفع همستیزی تا حدی درست باشد، بنابر
این روشن است تا وقتی که ایران بتواند وضعیت موجود را حفظ کند یا نگرش ایالات
متحده نسبت به ایران تغییری نکند هیچگونه راهبرد «تشویق و تنبیه» خواه با گفتوگوی
مستقیم و بی شرط خواه بدون آن کارساز نخواهد بود. در واقع ایالات متحده طی 30 سال
گذشته مجموعهای از آمیزهها و درجات مختلف این اقدامات را آزموده است و فقط محیطی
مناسب برای تقویت «همستیزی فزاینده» در جهت منفی پدیدآورده است. علی رغم این
واقعیت که ایالات متحده در گذر زمان توقعات خود را برای تغییر «بدرفتاریهای تهران»
کاهش داده است، روند منفی همچنان ادامه داشته است. برای مثال ایالات متحده دیگر بر
“توقف» کامل غنی سازی توسط ایران پافشاری نمیکند بلکه خواهان «انجماد» آن برای یک
دوره محدود و موقت است.
در زمینه «تنبیه» مشاهده کرده
ایم که «مذاکرات» توام با فشار و کاربرد فزاینده تحریمهای دو جانبه و چند جانبه
«هوشمندانه و غیر هدفمند»، تهدید جنگ و سرانجام تلاش برای تغییر رژیم کارساز نبودهاند.
برخی کارشناسان استدلال میکنند که این اقدامات به فلج کردن بسیاری از قابلیتهای
تهران کمک کرده است. این گفته صحت دارد اما این نکته نیز مغفول مانده است که
اقدامات « تنبیهی» عزم حکومت اسلامی را در تداوم «بدرفتاری هایش» تقویت کرده است
تا دست کم برداشت نشود دیپلماسی فشار میتواند تهران را به زانو درآورد. جمهوری
اسلامی همچنین دم از آن میزند که ایرانیان به «استقلالی» دست یافتهاند که دهها
سال بود نداشتهاند و مقاومت در برابر اقدامات «توهین آمیز» و «تنبیهی» ایالات
متحده را نمونهای از این استقلال میخوانند.
در مورد «تشویق» هم بگذارید
معضلی را طبق تجربه شخصی خودم تشریح کنم. در تابستان سال 2008 در رفت و آمد بین
واشنگتن و تهران بودم. طی این دیپلماسی از «مسیر ثانی» در یک مورد به ایران خبر
دادم که، در صورت پذیرش «انجماد» غنی سازی اورانیوم به مدت شش هفته از سوی ایران،
ایالات متحده نیز تحریم نفت و گاز ایران را به «تعلیق» درمی آورد. متعاقبا طی
«پیامی» ازایران خواسته شد فهرست مطالبات خود را در قبال انجماد غنی سازی ارائه
دهد. در هر دو مورد پیام ایران این بود که «ما را بازی ندهید». در سپتامبر همان
سال رئیس جمهور احمدی نژاد در دیداری خصوصی در شهر نیویورک با صراحت بیشتری گفت:
«ما فقط به مشوقهای مادی علاقه مند نیستیم؛ ما میخواهیم ایالات متحده دست از
سرمان بردارد یا دیدگاه و نگرش خود را تغییر دهد!»
همان گونه که استدلال خواهد
شد تنها یک راه برای تشویق ایران به همکاری با ایالات متحده وجود دارد: ایالات
متحده باید به خواستهای ایران گوش بسپارد، به نگرانیهای ایران بهای کافی بدهد و
برای برداشتها و هراسهای ایران پاسخ مناسبی داشته باشد. گام برداشتن در این
راستا از نظر ایران علامت آن است که ایالات متحده بطور واقعی برای «نگرشی» تازه در
قبال ایران آمادگی دارد. جمهوری اسلامی اغلب ایالات متحده را به «رفتارهای اهانت
آمیز» و «خط مشیهای منفعت طلبانه» متهم کرده است. برخی استدلال خواهند کرد که
چنین تغییری معادل خشنود کردن حکومتی است که خودش چندان گوش شنوایی برای حرف
دیگران ندارد. این درست است اما منتقدان باید به این واقعیت توجه داشته باشند که
با «تغییر نگرش» ایالات متحده «دستاویز» اصلی یا «شرط» تهران برای گفتوگوی جدی با
واشنگتن محقق میشود و وجهه ایران نیز لطمه نمیبیند.
اگر ایالات متحده بخواهد چنین
رویکردی را اتحاذ کند باید دست ایران را از گزینه «نه جنگ نه صلح» کوتاه کند و فقط
گزینههای بهکرد روابط یا تشدید همستیزی را فرا روی ایران قراردهد. برای این که
این تلقی پیش نیاید که ایران بر سر دوراهی تهدید نظامی یا روابط عادی قرارگرفته
است، ایالات متحده باید همزمان و با صراحت نشان دهد که صلح یا بهکرد روابط با
ایران را بی هیچ قید و شرطی ترجیح میدهد. در گام بعدی ایالات متحده باید خط مشی
تغییر رژیم را کنار بگذارد، نقش منطقهای ایران را بپذیرد، دیدگاه مثبتی در قبال
قدرت و مقاصد جمهوری اسلامی اتخاذ کند و غرور ملی ایران را تقویت کند. در خط مشی
تازه ایالات متحده باید از نظام سیاسی آزاد و توسعه اقتصادی سریع ایران حمایت شود
تا بی آنکه دخالتی در امور داخلی ایران انجام شود فشار عمومی در راستای بهکرد
روابط پدید آید. در این صورت است که این خط مشی کارساز خواهد بود.
جمهوری اسلامی به مدت 30 سال
در شرایط «نه جنگ نه صلح» با ایالات متحده همزیستی داشته است. رهبران اسلامی تندرو
با اتکاء به چنین تجربهای استدلال میکنند که جمهوری اسلامی برای بقا به ایالات
متحده نیازی ندارد هرچند میپذیرند که وضعیت موجود به گونهای فزاینده رو به خرابی
میرود. این استدلال در سالهای اخیر که طی آن امریکا به گونهای فزاینده دستخوش
بحران اقتصادی عمیق بوده است اعتبار به دست آورده است. شماری از رهبران تندرو و
مشاوران شان حتی معتقد هستند که امریکا نیز به زودی همانند اتحاد شوروی سابق از
اریکه ابرقدرتی فرو میافتد. بنابراین عادی سازی روابط با «قدرتی رو به موت و
ظالم» برای رهبری منطقهای ایران معنای چندانی ندارد، بخصوص به دلیل آن که جایگاه
قوی جمهوری اسلامی در میان مسلمانان ناراضی جهان و خاورمیانه را تضعیف میکند.
اما رهبران اصلاح طلب و
عملگرا در تباین آشکار با این فرضهای خطرناک در قبال ایالات متحده بر این باورند
که وضعیت « نه جنگ نه صلح « را تا ابد نمیتوان ادامه داد و بدیلی صلح آمیزتر مثل
بهکرد روابط ضروری شده است. این رهبران به انزوای فزاینده ایران بر اثر تحریمهای
سازمان ملل / ایالات متحده و این واقعیت اشاره میکنند که نتیجه منطقی تحریمهای
شورای امنیت علیه ایران میتواند اعمال زور باشد. مشکل این رویکرد و این رهبران آن
است که حاضر نیستند در زمینه غنی سازی کوتا بیایند. به ظن قوی، این رهبران قدرت
واقعی چندانی هم برای گفتوگوی جدی با ایالات متحده یا پیشبرد سازش لازم در داخل
ایران برای بهکرد روابط ایران و ایالات متحده ندارند.
رهبران جمهوری اسلامی وضعیت
موجود «نه جنگ نه صلح» را به عادی سازی روابط با ایالات متحده ترجیح میدهند. تنها
اندک شماری از تندروها ممکن است در آرزوی جنگ با ایالات متحده باشند در حالیکه
رهبران معتدل تر برای پذیرش یک رابطه عادی هم آماده گی دارند. پرهیز از هر گونه
مواجهه نظامی و یافتن راههایی برای روابط بهتر اما نه عادی دیدگاه اکثریت است. اما
همین رهبران اعتقاد دارند که ایالات متحده هرگز وارد جنگ با ایران نخواهد شد و
اسرائیل بدون حمایت آشکار واشنگتن جرات یا توان حمله موفقیت آمیز به ایران را
ندارد. بنابراین، از دیدگاه این رهبران جمهوری اسلامی، چون جنگ یا حتی تشدید
همستیزی دور از ذهن مینماید و ایالات متحده برای پرداخت بهای روابط بهتر با
جمهوری اسلامی آمادگی ندارد، وضعیت « نه جنگ نه صلح « برقرارخواهد ماند. اما این
وضعیت برای هر دو طرف ناپایدار و غیر سازنده است و ایالات متحده باید این گزینه را
از میان بردارد.
همانطور که ذکر شد ترجیح
گزینه «نه جنگ نه صلج» نزد حکومت اسلامی به این دلیل است که روابط عادی یا تشدید
همستیزی با ایالات متحده بقای حکومت اسلامی را میتواند به خطر اندازد. اما اگر
ایالات متحده نگرش خود را نسبت به حکومت اسلامی تغییر دهد میتوان پیش بینی کرد که
تهران بهکرد روابط با ایالات متحده را بپذیرد. به نظر حکومت اسلامی این واقعیت
مسلم است که ایالات متحده به مدت طولانی در پی سرنگون سازی حکومت اسلامی بوده است
و برای آن برنامه ریزی میکرده است. در ایران فقط اندک شماری از رهبران اسلامی بر
این باورند که ایالات متحده خواستار همزیستی با حکومت دینی آنها است. دیدگاه کلی
آنها این است که ایالات متحده عزم خود را برای سرنگون کردن حکومت ایران جزم کرده
است. به نظر این رهبران پیشنهاد اخیر ایالات متحده مبنی بر گشایش دفتر حافظ منافع
ایالات متحده یا دفتر شورای روابط ایران و امریکا در تهران با هدف نفوذ در حکومت
ایران و سرنگون کردن آن از داخل (یعنی انجام «انقلاب مخملی») ارائه شده است.
بی شک این برداشت جمهوری
اسلامی که ایالات متحده در پی سرنگون سازی حکومت اسلامی است مهمترین مانع بر سر
راه عادی سازی روابط است. مشاهدات اخیر من در ایران نیز مرا متقاعد کرده است که
«بقای حکومت» مهمترین دلمشغولی جمهوری اسلامی است که شباهت شگفت آوری با نگرانی اسرائیل
در مورد تهدید «موجودیتش» از سوی ایران دارد. زمانی بود که جمهوری اسلامی در مورد
«اسلام» یا «ایران» دل نگران بود، اما اکنون «نظام» چنین جایگاهی یافته است. وقتی
پای نظام در میان باشد جمهوری اسلامی حاضر نیست هیچ چیز را به بخت و اقبال بسپارد.
شاید این بدگمانی بیمارگونه بنماید اما این رهبران نسبت به مقاصد ایالات متحده در
قبال نظام «مقدس» شان بدبینی عمیق و محض دارند. با وجود این سوئ ظن، «عادی سازی»
روابط برای تهران قابل قبول نیست اما بهکرد روابط با ایالات متحده به گونهای
فزاینده مقبولیت پیدا میکند.
ایالات متحده و ایران
اختلافات واقعی و به ظاهر آشتی ناپذیری دارند اما سوءتفاهم ها، برداشتهای نادرست
و افسانه پردازی نیز نقش بسیار مخربی در شکل گیری این روابط متلاطم داشته است.
ترکیب این عوامل و اتکاء نهایی بر ترس و بی اطلاعی سبب شده است تا طرفین همدیگر را
شیطان و اهریمن بیانگارند و هرگونه امید برای شکل گیری اعتماد بین دو حکومت از بین
برود. پیامد چنین رابطهای همستیزی منفی و فزایندهای است که حتی با سخنان و
اقدامات بعضا تنش زدا به آن دامن زده میشود. در روابط ایالات متحده و ایران
برداشتها از واقعیت صرف فراتر میرود؛ این برداشتها نمایانگر دیدگاهها و مقاصد
صاحبان قدرت است.
برداشتهای نادرست ایالات
متحده از قدرت و مقاصد ایران که برای غرب تهدیدآمیز تلقی میشده است در روابط
ایالات متحده و ایران نقش تعیین کننده ویژهای داشتهاند. این برداشتهای نادرست
در مجموعهای از فرضهای غلط غرب در قبال ایران طی چندین دهه ریشه داشتهاند. «ایران
قوی مساوی ایران خطرناک» یا برعکس «ایران ضعیف مساوی ایران بهتر» است دردسرسازترین
این فرضها هستند. ایالات متحده از هنگام انقلاب ایران در سال 1979 به بعد به
عنوان قدرتی جهانی که مسئولیت حفظ امنیت جهان و توازن قدرت منطقهای را به عهده
دارد بر اساس این فرض جلوی توسعه ایران را گرفته است و نقش منطقهای ایران را نفی
کرده است.
بحران هستهای ایران نیز حاصل
این فرض قدیمی و دردسرساز ژئوپلتیک در مورد ایران است. هنگامی که انگلستان در
میانه قرن نوزدهم با ارزش ترین مستعمره اش یعنی هندوستان را در اختیار داشت به
ایران به چشم رقیبی احتمالی مینگریست (ایران قبل از انگلستان هندوستان را فتح کرده
بود) و به مقاصد ایران سوءظن داشت و بنابراین تصمیم به محدودسازی قدرت ایران گرفت.
انگلستان هدف محدودی داشت اما مخالفان ایران در گذر زمان این دیدگاه را پرورش
دادند که ایران قوی مساوی ایران خطرناک است و ایران ضعیف بهترین حالت برای این
منطقه و فراتر از آن است. در واقع همین فرض پایه مفهومی تحریمهایی است که در حال
حاضر توسط ایالات متحده و شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران وضع شده است. محدود
سازی اتحاد شوروی سابق در دوران جنگ سرد نیز براساس دیدگاهی مشابه صورت گرفت.
بر اساس همین فرض در مورد
قابلیتها و مقاصد ایران بود که قدرتهای غربی تمایل نداشتند این کشور در دهه 1920
راه آهن و در دهه 1960 کارخانه ذوب آهن بسازد، یا در دهه 1950 نفت خود را ملی کند
و توسعه دموکراتیک خود را با موفقیت به پیش ببرد. اساس خط مشی «مهار دوگانه»
کلینتون در مورد ایران در دهه 1990 نیز همین فرض بود. اکنون ایالات متحده و
متفقانش دوست ندارند ایران به غنی سازی اورانیوم اقدام کند. در عین حال این نکته
تاریخی کلیدی را نیز نمیتوان انکار کرد که ایران در 250 سال گذشته آغازگر هیچ
جنگی علیه همسایگان خود نبوده است. در واقع تاریخ معاصر ایران را میتوان درست
برعکس این شعار رایج تفسیر کرد. یعنی میتوان گفت هر زمان که ایران ضعیف شده منطقه
اطرافش بیثباتتر بوده است و قوی بودن ایران در کل افزایش ثبات منطقهای را در پی
داشته است.
این واقعیت که ایران قوی و
نیرومند میتواند در افزایش قابلیت صلح و امنیت منطقهای نقش سازنده تری ایفا کند
در دکترین نیکسون در دهه 1970 آزمون موفقی را پشت سر گذاشته است. انقلاب اسلامی
1979 به آن تجربه کوتاه پایان داد. ضعیف تر شدن ایران در دوران پس از انقلاب، دولت
اقتدارگرای عراق را تشویق کرد تا بر سر مناطق مورد اختلاف با ایران جنگی را آغاز کند.
سپس صدام حسین کویت را اشغال کرد و دو جنگ ایالات متحده علیه عراق در سالهای 1991
و 2003 رخ داد. در واقع وضعیت امروزی عراق حاصل ضعیف شدن ایران است که از 30 سال
پیش آغاز شد و سلسلهای از مناقشات را در این منطقه ایجاد کرد. ایران انقلابی ضعیف
خواستگاه افزایش افراط گرایی اسلامی در این منطقه نیز بوده است.
برداشت نادرست از قدرت و
مقاصد ایران تا حدی در این واقعیت ریشه دارد که قرنهاست روابط این کشور با قدرتهای
بزرگ مسئله دار بوده است. در واقع از سال 331 قبل از میلاد که ایران بطور نامنتظر
در جنگ با یونان (اسکندر مقدونی) شکست خورد در همزیستی با قدرتهای بزرگ غربی یا
شرقی مشکل داشته است. بنابراین ایران با یونان، روم، امپراطوریهای اسلامی عرب و
عثمانی، و امپراطوریهای انگلستان، روسیه و آمریکا چالش داشته یا توسط آنها مورد
حمله قرارگرفته است. ایران به خاطر موقعیت جغرافیایی اش نیز(قرار داشتن در
پیوندگاه سه قاره و جاده تاریخی ابریشم)، برای مغول ها، ترکها و سایر قبایل وسوسه
کننده بوده است و تحت اشغالهای ویران کنندهای قرار گرفته است.
نگرانی ایرانیان از قدرتهای
بزرگ و انزوای این کشور بخاطر ترکیب ایرانی، شیعی و آریایی ( در میان انبوه
اعراب/ترکان، سنیها و سامیان) چارچوبی روانشناختی ایجاد کرده است که سبب میشود
رهبرانش به گونهای گزافه آمیز قدرت خود را بزرگ نمایی کنند. چنین واکنشی نیز به
فرض نادرست مربوط به «ایران قوی» دامن میزند. رهبران ایران اغلب به زبانی سخن میگویند
که برای رقبا تهدید آمیز است و ادعاهایی میکنند که هم غیر واقعی و هم اغراق آمیز
است. حکومتهای ضعیف ایران هم استاد چنین تبلیغات خطرناک و کاذبی بودهاند. سخنان
شعارگونه رئیس جمهور احمدی نژاد در باره «محو کردن اسرائیل از نقشه جهان» و
«افسانه بودن هولوکاست» فقط دو نمونه بسیار زیانبار از این دست است.
برداشت نادرست و دردسرساز
مشابه دیگر این است که قدرت ایران در حال حاضر رو به افزایش است. فرض «افزایش
قدرت» ایران در کنار فرض نادرست «ایران قوی مساوی ایران خطرناک» میل به منزوی سازی
و مهار «تهدید ایران» را افزایش داده است. فرض افزایش قدرت ایران بر این اساس استوار
است که قدرت عراق بعنوان سپری منطقهای در برابر ایران از بین رفته است، قدرت
شیعیان نسسبت به سنّیها افزایش یافته است، ایران در راه غنی سازی اورانیوم به پیش
میرود، حکومت طالبان در افغانستان سرنگون شده است و جایگاه حزب الله لبنان و حماس
فلسطین رو به تقویت است. دست بر قضا از اکثر این تحولات که روی هم رفته پیامد
خواسته یا ناخواسته خط مشیها و اقدامات ایالات متحده و اسرائیل هستند امتیاز
چندانی نصیب ایران نمیشود؛ در واقع برخی بر این گمانند که این تحولات به گونهای
هوشمندانه طراحی شدهاند تا ایران را « قدرتی فزاینده» جلوه دهند.
بعضی واقعیتهای کلیدی که
توسط مخالفان ایران به سهولت نادیده گرفته شده عبارتند از: اقتصاد ایران به گونهای
چشمگیر ضعیف است، ایران از لحاظ فن آوری توسعه نیافته است و « توان نظامی « ایران
بر اقتصادی ضعیف و تکنولوژی تا حدی منسوخ پایه گذاری شده است. در واقع رقبای
راهبردی ایران هستند که در حال بدست آوردن جاپایی در منطقه هستند و کشور ایران در
همسایگی بمب سازان بسر میبرد. دو گروه هستند که بحث «قدرت فزاینده» ایران را مطرح
میکنند: گروه نخست تمایل دارند ایالات متحده به ایران حمله نظامی کند و با طرح
این استدلال که ایران قوی مساوی ایران خطرناک است چنین حملهای را توجیه میکنند.
گروه دوم که برخی از دوستان ایران هم جزو آن هستند دوست دارند ایالات متحده با
ایران قوی پای میز مذاکره بنشیند تا تهدید ایران برای منطقه را خنثی کند.
«افزایش» و «خطرناکی» قدرت
ایران قویا توسط نومحافظهکاران و رهبران اسرائیل ترویج میشوند. آنان برای این
کار انگیزه ایدئولوژیک و سیاسی دارند و برای منافع آمریکا زیانبار بودهاند. اگر
دیدگاهی واقع گرایانه تر در مورد قدرت و مقاصد واقعی و بالقوه ی ایران وجود میداشت
ایران میتوانست در مهار مناقشات خاور میانه با ایالات متحده همکاری کند و وضعیتی
به طور کامل متفاوت شکل میگرفت. مورد افغانستان یکی از نمونههای عالی این همکاری
است. ایران به علت وسعت زیاد، جمعیت 75 میلیونی، در صد بالای تحصیل کردگان، ذخایر
بزرگ نفت و گاز و برخورداری از نفوذ در عراق، افغانستان، لبنان، فلسطین و سوریه و
سایر کشورهای اسلامی دارای «عمق راهبردی» بسیار زیادی است.
گروه ستیزهگرا که ایران قوی
را مساوی ایران خطرناک قلمداد میکنند اغلب ماهیت غیر منطقی، غیرعادی و نامتعارف
حکومت اسلامی را برجسته میکنند و میگویند این «غیر منطقی بودن» از «جوهره دینی»،
کنشهای ایمانی و نفرت از فرهنگ و روش زندگی غرب سرچشمه میگیرد. میگویند ساختار
آشوبناک دولت و جناح بندیهای سیاسی آن که خط و خطوط مقامات را مغشوش میکند یکی
دیگر از ویژگیهای نگران کننده حکومت اسلامی است. این نگرش خطرناک مبنی بر
غیرمنطقی و ضد غربی قلمداد کردن جمهوری اسلامی و نیز مقاومت و رجزخوانی شگفت آور
جمهوری اسلامی، در اغلب موارد زمینه ساز خط مشیهای غیر سازنده ایالات متحده و
دخالتش در امور داخلی ایران بوده است.
طبق یکی دیگر از استدلال ها،
بهترین رویکرد در قبال ایران دور زدن کامل حکومت اسلامی و صحبت کردن مستقیم با
مردم ایران است. دولت بوش این دیدگاه را به طور کامل اجرا کرد و مدتی خط مشی آشکار
تغییر رژیم را در پیش گرفت و برای حمایت از جنبشهای مخالف و گروههای قومی ناراضی
ایران منابع مالی و رسانههای تبلیغی در نظر گرفت. برنامههای فارسی صدای آمریکا (VOA)،
رادیو فردا و ایستگاههای رادیو تلویزیونی لس آنجلس برای تبلیغ دیدگاه تغییر رژیم
به کار گرفته شدند. «در نبرد برای کسب آزادی و رهایی در کنار شما هستیم» به شعار
سخنرانیهای رئیس جمهور بوش در باره ایران تبدیل شد. ایالات متحده قصد داشت تا از
شکاف فزاینده بین مردم و حکومت ایران برای درانداختن «انقلاب مخملی» در ایران
استفاده کند.
اما مردم ایران به زودی به
این فریب پی بردند و متوجه شدند که ایالات متحده میخواهد از این خط مشی برای تحقق
اهداف خودش استفاده کند و علاقهای به دیدگاه مردم ایران ندارد. جنبشهای هوادار
دموکراسی و حقوق بشر نیز با آن که کوشیدند تا دامن خود را از تصادم بین واشنگتن و
تهران دور نگه دارند لطمه خوردند. در چنین پس زمینهای است که برای ایالات متحده،
اگر نگوئیم ناممکن، بسیار دشوار شده است تا یک خط مشی منطبق بر منافع مردم ایران
در پیش گیرد. مگر آن که در سایستگذاری جدید ایالات متحده اقداماتی گنجانده شود که
برای مردم ایران نفع مستقیم داشته باشد، آنها از خط مشی جدید حمایت نخواهند کرد و
فشار لازم را به دولت خود برای پذیرش گفتوگو و سازشی آبرومندانه وارد نخواهند
کرد. خیلی از روشنفکران ایران به مقاصد بازیگران اصلی شورای امنیت سازمان ملل
مشکوک هستند چونکه بازی آنها را شبیه «بازی بزرگ» میبینند که قدرتهای جهانی طی
200 سال گذشته روی «مسئله ایران» با هم پیش بردهاند.
«پیشروی بزرگ» به جلو
I. به سوی سازش متقابل
خط مشی ایالات متحده در قبال
ایران باید با نگاهی به آینده ایران آغاز شود. ایالات متحده باید دیدگاهی روشن در
مورد این که خواستار چه نوع ایرانی در میان مدت و دراز مدت است داشته باشد. به نظر
نگارنده ایرانی برای ایالات متحده ارجحیت دارد که رفتار دوستانه داشته باشد و در
آن دموکراسی برقرار باشد، ایرانی که برای منافع جهانی یا منطقهای آمریکا و امنیت
مردم آن، و برای متحدان آمریکا به ویژه اسرائیل خطری نداشته باشد، و از همه بهتر
شریک راهبردی آمریکا هم باشد. این تمایل ایالات متحده در صورتبندی مسائلش درقبال
ایران بازتاب دارد: گسترش جنگ افزارهای هسته ای، حمایت ایران از تروریسم، مخالفت
ایران با صلح خاورمیانه و کوتاهی در اجرای دموکراسی. در حال حاضر روشن است که
نگرانی اصلی آمریکا موضوع گسترش سلاحهای هستهای است، اولویتی که ایران آن را
«دستاویزی» تلقی میکند و با آن مخالف است.
سوء ظنهای ایران را که کنار
بگذاریم و به فرض صادقانه بودن نگرانیها و اولویتهای ایالات متحده، در خط مشی
جدید اوباما، ایران باید در چند موضوع کلیدی به سازش ملزم شود. نخست