417
چقدر دنبالت بگردم؟ چقدر گیج و گم بشوم و باز خودم را سر جای قبلیام پیدا کنم؟ چرا دست برنمیداری از خوابهام؟ دست برنمیدارم از خوابهات؟
چقدر دنبالت بگردم؟ چقدر گیج و گم بشوم و باز خودم را سر جای قبلیام پیدا کنم؟ چرا دست برنمیداری از خوابهام؟ دست برنمیدارم از خوابهات؟
نه مثل زهر یا چیزی شبیه آن که به جانت بیفتد و آرامآرام از کار بیندازدت. ناگهان میآید و خشمگین؛ خانه خرابکن.
هشتتا یادداشت توی صندوق انتقاد و پیشنهاد پیدا کردهام که پیچیدهترینشان «با دکمهٔ اینتر مهربانتر باش» است.
با اینکه شکسته بود و خشک شده بود و فکر میکرد دیگر درخت نیست، پرندهاش هر سال میآمد پیشش.
هزارتا کلک را امتحان کرد و خوابش نبرد. برای همین گوسفندها را از آخر به اول ردیف کرد؛ با جزییات دقیق، شبیه تکتک آدمهایی که از نزدیک میشناخت.
از ترس یک چاه خیلی عمیق که دیو دو سر دارد، راهت را به طرف دیگری کج کنی و همهٔ عمرت را فقط بدوی که توی آن چاه نیفتی.
گفته بودم: «اگه ماهی و میگو جزء گیاها بودن، لابد گیاهخوار میشدم.» با تعجب پرسیده بود: «مگه گیاه نیستن؟»
انگار از ده بلند شده باشم با بقچهٔ نان و پنیر و قرص ماشین، بعد گم شده باشم توی شلوغی میدان آزادی.