477
از بهترین شکل هر چیزی که توی این جهان هست، بهترش را داشت.
از بهترین شکل هر چیزی که توی این جهان هست، بهترش را داشت.
هزارتا شمشیر آمادهٔ جنگ توی سرم بود. وقتی برایم نوشت «بیام نزدیک شرکت خیمه بزنم، وقتی اومدی بیرون تصادفی همو ببینیم، آشتی کنیم؟» غلافشان کردم.
هردفعه که تصمیم بد بزرگی میگیرم، به خودم قول میدهم دیوانهبازی آخرم باشد و باز دفعهٔ بعد گول یکی بزرگترش را میخورم.
همانجا که دستهبازی را زمین میگذاری تا کس دیگری برش دارد، آن بهت و افسوس بعدش که کمی عقبتر نشستهای و بازی بقیه را تماشا میکنی، همان؛ دقیقا همان حال.
گاهی که خودم را به خواب میزنم، سرش را آرام به طرف پنجره میچرخاند و صورتش گل میاندازد و برق چشمهاش آنقدر اتاق را روشن میکند که به شک میافتم نکند هنوز هم گاهی به تو فکر میکند.
حدس میزنم فکرهایی که هنوز دربارهات به سرم نزدهاند، از فکرهایی که به سرم زدهاند، آبرومندانهتر باشند.