195
خدا کند آنجور که قیافهاش نشان میداد، دلش واقعاً بخواهد مادربزرگ من باشد و دستهاش همانقدر که انگار دوست دارند آدم را از پشت ویترین بغل کنند، مهربان بمانند و توی این چند ساعت کسی عاشق پیراهن طوسی و فیروزهایاش نشود. قول میدهم امشب کیف پولم را حتماً بگذارم توی کولهپشتیام و فردا صبح زود بروم دنبالش.
194
هر چقدر مژههایش را روی هم فشار میدهد، خوابش نمیبرد. یک نفر هنوز دارد با صدای خونی توی گوشش الله اکبر میگوید.
192
شکلات مغزدار نعنایی را که اینهمه بدم میآید، اگر تو بخواهی حتی میتوانم بگذارم توی برنامهٔ هفتگیام. اندازهٔ بیحوصلگی همین مثالهای دم دستی، دوستت دارم.
190
مراقب باش به آدمهای جدید طوری خیره نمانم که تو از چشمهام بیرون بیفتی. مراقب باش اسمت از دهانم نپرد، عطرت از پرّههای بینیام، ترتیب انگشتهات از روی دستهام. خیلی مراقبم باش حالا که نیستی.
189
شاید کلمههای خودش تمام شده بودند که از توی جیب دیگران کلمه برمیداشت؛ مثلاً میگفت «خوشحالم که آمدی» در حالی که اصلاً خوشحال نبود. یکجور مریضی عجیب که از اطراف زبانش شروع شد و کمکم همهٔ سلولهایش را گرفت.
188
آت و آشغالهایی که وقتی کارشان گیر است، چتر وا میکنند وسط زندگیات و دقیقاً وقتی کارت گیر است، وسایلشان را جمع میکنند و از زندگیات میروند، چیزهای خیلی مهمی یادت میدهند. یکیاش همین است که برای بیرون انداختنشان اندازهٔ قبل به خودت سخت نگیری. سطلهای آن بیرون اتفاقاً بزرگتر و محکمتر از تواند. گالوانیزه و مخصوص.