346
یکجور مریضی مزمن هم هست که دلت میخواهد همهچیز را تنهایی حل کنی. تنهاییِ تنهایی. اما زورت نمیرسد و حل میشوی توی همهچیز. تنهایی حل میشوی.
یکجور مریضی مزمن هم هست که دلت میخواهد همهچیز را تنهایی حل کنی. تنهاییِ تنهایی. اما زورت نمیرسد و حل میشوی توی همهچیز. تنهایی حل میشوی.
کلمههای خوب گاهی توی دهانهای بد نمیچرخند. برای همین ما بدها معمولاً اسمتان را صدا نمیزنیم. ما فقط برایتان تعریف میکنیم قوطی زعفران و بستهٔ زرشکمان ته کشیده است. ما از این حرف منظور مشخصی داریم که مطمئنیم معنیاش را میدانید.
گاهی فکر میکنم کاش توی مشتم جا میشدی یا من توی مشت تو یا پشت پلکهای هم. یا هرجایی که وقتی یکی از خانه دور میشود، آنیکی آنقدر نزدیک خودش داشته باشدش که خیالش را از همهچیز راحت کند. راستی، برنمیگردی بابا؟
چه شانسی آوردیم که سهممان از داشتن آدمهای خوب مشروط به خوب بودن خودمان نیست. آنجوری بود، به منیکی از هیچکدامشان هیچ سهمی نمیرسید.
روی صورتش که دست میکشد، چیزی شبیه خون از بلندی ریش و چانهاش پایین میچکد. من فکر میکنم دارم فیلم میبینم، تو انگشت اشارهات را قایم میکنی.
مثل زمان دایناسورهای پرنده که حرف دلشان را با جا گذاشتن تکهٔ گوشتی، تخم جانوری، چیزی در مسیر رفتوآمد دایناسوری که خیلی دوست داشتند نشانش میدادند. مثل برق چشمهای وحشیشان موقعی که از دور میدیدند طرف خسته و گرسنه رسیده بالای سر شکار.
گاهی آنقدر وحشت میکنی از جهانی که او را ندارد، آنقدر کم میآوری، آنقدر بد میشوی که فقط به فکرت میرسد بهزور خودت را بخوابانی تا مثلاً فراموش کنی. بعد، خوابش را میبینی.
یا مهماند یا قرار است بعداً مهم بشوند یا احتمالاً آرزویش را دارند. پیدا کردن آدمی که جزء این سهتا دسته نباشد و برنامه هم نداشته باشد دستهاش را عوض کند، کار سختی شده است.