56
خواب دیدم وسطی بازی میکردیم و تو هی وانمود میکردی میخواهی بزنی توی صورتم و هی پشت سر هم بل میدادی. مزهاش هنوز توی بغلم هست.
خواب دیدم وسطی بازی میکردیم و تو هی وانمود میکردی میخواهی بزنی توی صورتم و هی پشت سر هم بل میدادی. مزهاش هنوز توی بغلم هست.
عاشق جهانگرد توی کارتون ممول بودم. به خواهرم میگفتم نامه بنویسد به تلویزیون، بگوید نقشش را زیادتر کنند. نامه نمینوشت.
رکورد زدن بخش فرعی کار حساب میشد. اینکه سر ساعت دستهبازی را تحویلمان بدهند، دغدغهٔ بزرگتری بود.
زیاد مهم نیست که اسمم عربی سخت باشد و هرکس یکجور تلفظش کند و بیشتر به درد نوشتن روی شلهزرد بخورد. تو که صدایم کنی، این چیزها یادم میرود.
از یک جایی به بعد توی گوشت فقط صداهایی فرو میروند که لالایی نیستند و گرمت نمیکنند و حتی باعث فراموشیات هم نمیشوند.