397
باران بشود تگرگ. تگرگ بشود برف. چانهات بلرزد و بترسی و بترسانی و حس کنی چیزی توی تنت منجمد میشود که احتمالاً خون است.
باران بشود تگرگ. تگرگ بشود برف. چانهات بلرزد و بترسی و بترسانی و حس کنی چیزی توی تنت منجمد میشود که احتمالاً خون است.
یک نفر هست که قصهٔ طولانیاش را اینجوری تمام میکند: «کی میگه به خونهش نرسید؟ خوبم رسید، خوبم رسید. سماورُ علم کرد، یه قوری چایی دم کرد» و صدای خندهٔ کلاغها را درمیآورد.
درست وقتی که میفهمی دیگر نمیتوانی مراقب کسی باشی. درست وقتی که نمیخواهی کسی مراقبت باشد.
«و یا من لایحتاج فی قصصهم الی شهادات الشاهدین». منظور؟ «هیچی، فقط خواستم یادآوری کنم».
ممنون که به رویمان نمیآورید چقدر لاغر شدهایم و ساکتیم و چشمهایمان دیگر برق نمیزنند. واقعاً خیلی ممنون.
باید میتوانستم عوض آن چندتا جعبهٔ نانبرنجی، تکهای از شهر را با کوهها و آدمهایش توی چمدانم قایم کنم و بیاورم.
باید یک نامهٔ طولانی بنویسم و چند خط در میان برایت تعریف کنم که چقدر حالم بهتر شده است. از هزارتا قصهٔ اینجوری، لابد یکیاش را باور میکنی.