517
برایش نوشتم با خودش فیلم بیاورد. نوشتم «از اون خونآشامیا نباشه، تخیلی نمیخوام». پوزخند فرستاد و گفت «خونآشام که تخیل نیست. مگه اخبارو نمیبینی؟»
برایش نوشتم با خودش فیلم بیاورد. نوشتم «از اون خونآشامیا نباشه، تخیلی نمیخوام». پوزخند فرستاد و گفت «خونآشام که تخیل نیست. مگه اخبارو نمیبینی؟»
آنهایی که در میانۀ عزای دیگران کِل میکشند، دقیقاً چیاند؟ کلمهای برای توصیفشان در لغتنامه پیدا نمیکنم
داشتم از ترس میمردم و هیچ اسمی به ذهنم نمیآمد که شمارهاش را بگیرم و خواهش کنم بیاید پیشم. همۀ اسمهایی که ممکن بود به ذهنم بیایند، از ترس مرده بودند.
با اینکه میدانستم گولم میزند، آنقدر مهربان و قشنگ بود، آنقدر برق چشمهاش را دوست داشتم که وقتی گفت «اگه خوب غذا بخوری و خوب بخوابی، از فردا میتونی بری پی کارت» حرفش را باور کردم.
زخمش را پانسمان میکنم و قول شرف میدهم شنواییاش به همین زودیها برگردد؛ اما دروغ میگویم. چشمش را میبندد و ملحفه را روی سرش میکشد و صدای خروپفش بلند میشود؛ اما دروغ میگوید.
وقتی میبینمش، دلم طوری به جلز و ولز میافتد که تصمیم میگیرم به این زودیها سراغش را نگیرم؛ اما درست وقتی خداحافظی میکنیم، دستش را سفتتر میچسبم و نقشۀ قرار دفعۀ بعد را میکشم.
«گوشت تنمان را به دندان میگیرند و خونمان را سر میکشند و هنوز گرسنه و تشنهاند». مرد زبالهگرد میگفت.
هنوز هم گاهی میبینم زیر کتری را روشن کردهای و پیچ رادیو را چرخاندهای و داری میآیی پتو را از روی صورتم کنار بزنی. تو هم خوابم را میبینی بابا؟
برای این مریضی عجیب که معمولاً قلب آنهایی که بیشتر دوستشان دارم و اصلأ جانم را برایشان میدهم، بیشتر میشکنم، پیش کدام متخصص باید بروم؟ روانپزشک؟ اطفال؟ بیهوشی