316
یکی از زخمها آنقدر عمیقتر است که جراحتهای ریزودرشت دیگر دردت نمیآورند. دست میاندازی دور شانهاش و انگشتهایت را روی کتفش جابهجا میکنی و برای تیزیهایی که آن بیرون صف کشیدهاند، لبخند میزنی.
یکی از زخمها آنقدر عمیقتر است که جراحتهای ریزودرشت دیگر دردت نمیآورند. دست میاندازی دور شانهاش و انگشتهایت را روی کتفش جابهجا میکنی و برای تیزیهایی که آن بیرون صف کشیدهاند، لبخند میزنی.
به قهرمان قصهای که فصل آخرش را مینوشت دل باخته بود و از طرف دیگر قول داده بود برساندش به دختر موطلایی صفحههای بعد. همینقدر مستأصل و مریض.
فکر میکردم هستهاش را که قورت بدهم، از دهانم درخت آلبالو بیرون میآید. بعد انباری پر میشود از شیشههای ترشی و مربای آلبالو. فکر میکردم اگر بهتر غذا بخورم میوههای درختم قشنگتر میشوند. پرندههای روی سر و دستم بیشتر.
دهساله باشم. خودم را به مریضی بزنم که نروم مدرسه. صدای زوزهٔ سماور با جلزوولز تخممرغی که توی ماهیتابه است قاتی شده باشد. بابا موهایم را جمع کند بالای سرم، پتوی پلنگی را دورم بپیچد و بنشاندم توی بغلش. همهچیز همانقدر امن و خوشبخت تمام شود.
باید زخمهایم را بپیچم توی بقچهٔ چهلتکه و قایمش کنم زیر بغلم. دستم را تکان ندهم که بقچه جابهجا نشود، تلوتلو بخورم، زمین بیفتم، ماشینها از رویم رد بشوند، اما دستم زنده بماند. فقط همان دستم زنده بماند.
صورتم را چسباندم به بابای توی عکس و حالش را پرسیدم. تهریشش را خاراند و لبخند زد. حرفش را باور کردم.
مثل کسی که بسته باشندش به تخت تا چیزی را ترک کند که بیشتر از جان دوست داردش، تمام تنم درد میکند و ترجیح میدهم این بار به جای خوب شدن، از دلتنگی بمیرم.
قرصی، دانهٔ گیاهی، چیزی باید باشد که وقتی مسیر دهانت را رد میکند همهٔ روزهای قبل را از یادت ببرد. همهاش را.