46
دنیا را هر روز تمیزتر و اتفاقها را خوبتر میبینم. این یعنی دارم نفهمتر میشوم؟
دنیا را هر روز تمیزتر و اتفاقها را خوبتر میبینم. این یعنی دارم نفهمتر میشوم؟
دستهایش سوزن داشت. میتوانستی نخش کنی و سر همهٔ گرفتاریهایت را هم بیاوری. میتوانستی زیر سرت بگذاریاش، تیزیاش برود توی ریشهٔ موهات و خون راه بیفتد، ولی دلت خوش باشد که دستش زیر سرت است.
کمکم یاد میگیری چطور رجز بخوانی که تمام تنت را بلرزاند. شمشیر بکشی که ناکارت کند. چطور بایستی بالای سر جنازهات، قطعهقطعه کنی، گِل بگیری. دشمن که خودت باشی.
همهٔ چیزهایی که دارم یا ممکن است یک روز داشته باشم را به تو میدهم. گوشهٔ چادرت را چند دقیقه به من بده.
اگر حق انتخاب داشتم، حتماً به بوزینهها فکر میکردم. بههرحال از خودمان هستند و مغزشان بزرگ است و دم ندارند و لااقل مطمئن هستم اگر انتخاب بشوند، جو نمیگیردشان و بوزینه باقی میمانند. مظنّهٔ گوریلها هم دستم است، کار از محکمکاری عیب نمیکند.
اگر دنیا گرد است پس چرا از آن وسط تا این گوشهاش که من ایستادهام با از آن وسط تا گوشهایی که تو هستی، اندازهاش اینقدر فرق دارد؟
به درجهای از یقین رسیده بود که میتوانست ثابت کند عالیجناب پایش را توی جنگ از دست داده و دقیقاً وقتی ثابت کردنش تمام میشد، بلافاصله میتوانست ثابت کند هیچوقت جنگی در کار نبوده است. در هردوی این حالتها ولی عالیجناب، عالیجناب بود.