276
این روزها بیشتر کلمههایی که توی گوشم میچرخند، به «زخم زبان» شبیهترند؛ اما اسمشان را «دلداری» میگذارم. کلمههای توی گوش خودماند، اختیارشان را دارم.
این روزها بیشتر کلمههایی که توی گوشم میچرخند، به «زخم زبان» شبیهترند؛ اما اسمشان را «دلداری» میگذارم. کلمههای توی گوش خودماند، اختیارشان را دارم.
دربارهٔ «لیوانی که از آنطرفش چایی معلوم نیست» به فروشنده توضیح داد. خانمی که پشت میز بود گفت «ماگ منظورتونه؟» و بقیه خندیدند.
عکست را ببوسم و قایمش کنم توی روکش صندلی همان اتوبوس آبی و سفید که رانندهاش میگفت دارد راه میافتد برود آن دورها شفا بگیرد و برگردد. شفا بگیری و برگردی.
هرچند وقت یکبار یاد چیزهایی میافتید که قرار بود بزرگتر که شدید کلاً فراموششان کنید؟ من مال این هفتهام را شمردم، خیلی شد.
پس چرا ادبیات نخوندی؟» بعد از «باز موهاتو کوتاه کردی؟» بیشترین فراوانی را بین سوالهایی دارد که باید جوابشان را بدهم. از شانزده سالگیام تابهحال.
نوبتشان هم که شده باشد، بعضی وقتها به دلایلی که خیلی مشخص نیست، از «بدترین روزهای زندگی آدم» بودن دست برمیدارند. زیاد به اینطور چیزها وارد نیستم، معمولاً به آمدن انار و خرمالو ربطش میدهم.
وظیفهٔ من پیچاندن نخ دور ماسوره بود. تو همانطور که آستین پفدارم را چرخ میکردی، وظیفه داشتی برایم قصه بگویی و لابهلایش حالیام کنی اوضاع همیشه مثل پارچهٔ پیراهنم گلگلی و خوشبخت نمیماند. وظیفهٔ کی بود مراقب باشد قصهات یادم نرود؟
تا چند ماه قبل موردعلاقهام بود. حالا آنقدر از کتاب موردعلاقهام بدم میآید که حتی حاضر نیستم بدهمش دست یک نفر دیگر یا کتابخانهای، جایی. ساعت ده همین امشب میگذارمش پشت در. مادرم تأکید میکند بسماللهاش را جدا کنم.
از کتاب قصهها بیرون میآیند. مزهٔ همهچیز را برمیگردانند به موقعی که حالمان خوب بود. بدعادت که شدیم، دل که باختیم، راهشان را کج میکنند سمت کتاب قصهها. با دهان باز میرویم سراغ قصهی دیگری.