497
خون و گوشفیل.
رابطهام با چایی آنقدر مخصوص و پیچیده است که گاهی میترسم دربارهاش حرف بزنم و لذتش از چنگم دربیاید.
باید گوشیاش را با خودش خاک میکردیم تا جرئت نکند چند روز بعد از مرگش خبر نوبت واکسنش را برایمان بیاورد.
دستش به گلویمان بچسبد و اندازهٔ یک سوراخ هوا بیاید و برود و مرگ، تنها مرگ، رویایمان شود.
وقتی شمع را فوت میکردم، دلم هیچ چیز بهخصوصی نمیخواست. گور همهٔ چیزهای بهخصوص را سالهای قبل کنده بودم.
به ما بدها، به ما خیلی بدها اجازه میدهید دلمان برایتان تنگ شود؟ که حتی فکر کردن به تیزی و طوق سقف خانهتان نفسمان را بند بیاورد؟
یک تشت پیاز سرخ کردم، به گلدانها رسیدم، برای دو وعده غذا پختم، رسوب کتری را گرفتم، شستم، تکاندم، برق انداختم؛ اما چیزی که به خاطرش اینهمه جان کنده بودم، فراموشم نشد.
اسمش زبانم را بند میآورد و دور تا دور دهانم را سر میکند و ریشهٔ دندانهای آسیابم را میخشکاند.
* خواندن ندارد ۱۰ ساله شد.