437
«وَانْقَطَعَ الرَّجاء» برای بقیهٔ عمر.
انگار با یک چاقوی کند افتاده باشند به جانم. پارهپارهام کنند، خون تمام زمین را بپوشاند، جنازهام بو گیرد؛ اما هنوز زنده باشم.
توی آن روزهای سیاه برای رفیقم نوشته بودم: «اگه قرار نیست خوب شه، کاش لااقل راحت شه». چطور توانسته بودم؟
یک نفر که زورش خیلی بیشتر است، بردارد قصهٔ این روزهایمان را بنویسد. کلمه به کلمه، با اسمهای مستعار و سخت. دربارهٔ مردمی که سنگ به شکمهایشان بسته بودند و عوض خون، توی رگهایشان زهر جاری بود.
یک گور دستهجمعی از این سر تا آن سر نقشه هست که بهنوبت میرویم سرجایمان دراز میکشیم. بیغسل و کفن، بیاحترام و تشییع، بیسنگقبر.
بیشتر از همهٔ روزهای زندگیام لازم دارم خدا داشته باشم و هرچقدر دستهایم را بالا میبرم، نمیگیردشان.
پرسیدم: «یعنی ممکنه رماتیسم باشه؟» ابرویش را بالا برد و گفت: «حالت خوبش اینه که رماتیسم باشه». بعد، یخبندان شد.
معلممان تعریف کرده بود «ضحاک باید مغز دو تا آدم را میخورد» و من آن روز تا خانه دویده بودم که ثابت کنم قصه راست نیست، که بقیه طور دیگری برایم تعریفش کنند.