447
همهٔ جرئتم را توی انگشتهام جمع کردم و بهجای «بیشتر مواظب خودت باش» یک قلب گندهٔ قرمز برایش فرستادم که گرومپگرومپ میکرد.
همهٔ جرئتم را توی انگشتهام جمع کردم و بهجای «بیشتر مواظب خودت باش» یک قلب گندهٔ قرمز برایش فرستادم که گرومپگرومپ میکرد.
از زنگ تلفن خانه میترسم. از لرزش گوشی. از تماسهای بیپاسخ که با ۹۱۱ شروع میشوند. از پچپچههای اول صبح گوشهٔ آشپزخانه که بیشترشان خبر مرگاند.
کاش توی قصهای زندگی میکردیم که واقعاً غول داشت. اینجا تا چشم کار میکند، طلسم است و چراغ جادوهای قلابی.
کاش یک نفر خبر خوبی برایمان بیاورد یا کوچکترین نشانه از خبری که حتی راست نیست اما خوب است.
سوپ انگشت اشاره، پیشکش برای پادشاه.
* رفیقم آن روز گفته بود «اگه افتادی مردی و بلاگفا مثل چند سال پیش ترکید، کجا دنبال آرشیو لعنتیت بگردم؟» و همان روز شروع کردم به بردن چیزهایی که توی بلاگ نوشته بودم به جای دیگری. نه به خاطر روزی که افتادم مردم، به خاطر اینکه کمپوت سیبش خیلی خوشمزه بود و خودش درست کرده بود و وقتی آنطور بلندبلند میخندید، در اصل داشت گریه میکرد: کانال تلگرام خواندن ندارد
آقای مسن پشت دخل معتقد بود «فقط یه شجریان داریم. اونای دیگه یا نسبت خانوادگی باهاش دارن یا تشابه فامیلی. مثل خورشید و ماه که یکیان».
یک روز مچ خودت را کنار بشقاب گل سرخی موردعلاقهات میگیری که عوض هویج و کرفس و بادامزمینی و بقیهٔ چیزهایی که دوست داشتی، قوطی قرص تویش چیدهای.
هر دفعه که به آن خیابان میرسم، تکهای از تنم را ریزریز میکنم و به خاک برمیگردانم. به خاک خیابانی که یک روز خانهام بود.
گوشهٔ اتاق کوچکت پتو را سفت دورت پیچیدهای و آنطور که دلت میخواهد و شاید کمی سبکت کند، گریه نمیکنی. حق نداری گریه کنی. خانه در محاصره است.