527
گفتم: «شاید یک زن تیر آخر را به طرفش شلیک کند». گفت: «باید یک زن شلیک کند».
گفتم: «شاید یک زن تیر آخر را به طرفش شلیک کند». گفت: «باید یک زن شلیک کند».
از یک جایی به بعد میفهمی بیشتر فکرهای بدی که جرئت نداشتی به کارهای بد تبدیلشان کنی، معصومتر و حسابیتر از فکرها و کارهای خوبت بودند.
شهر به دلیل دیگری سیاهپوش بود و من آنقدر عزادار خودم بودم که به نظرم میآمد دفعهٔ اولی است که همهچیز جهان اینقدر با روز تولدم هماهنگ است.
نکند آنقدرها که توی کتابت گفتهای، قوی نباشی. نکند تو را هم به زنجیر کشیده باشند. نکند، نکند مرده باشی.
شبیه چهارپایی که اجازه نمیدهد چیزی حواسش را از بوی علف تازه پرت کند؛ حتی قطرههای خون رفیقش لابهلای علفزار.
از یک طرف خانهات را دشمن اشغال کرده باشد و از طرف دیگر، شایعۀ مرگ سربازی که خیلی دوستش داشتی، در شهر بپیچد.