/*
/*]]>*/
* چشماندازی از آثار فروپاشی مالی غرب طی شش ماه گذشته بر اقتصاد
دنیا
امارات قبل از بحران مالی 170
میلیارد دلار بدهی خارجی داشت و ارزش سهام در این کشور به میان 120 میلیارد دلار
سقوط کرد. در ازای آن بدهیهای ایجاد شده در امارات دارایی وجود داشت اما اکنون
وجود ندارد. امارات وارد یک سیکل معیوب شده است.
در روسیه هم بدهی خارجی قبل
از فروپاشی اقتصادی اخیر 580 میلیارد دلار بوده و البته ذخایر ارزی این کشور 600
میلیارد دلار بود. در واقع بدهی خارجی روسیه با ذخایر ارزی او تقریبا سازگاری و
برابری داشت اما طی 6 ماه گذشته سهام در روسیه 80 درصد سقوط کرد که در ازای آن
بدهیها در روسیه دارایی وجود داشت که الان 80 درصد آن نیست و روسیه هم وارد یک
سیکل معیوب شده است.
در چین ارزش سهام از سه سال
پیش تا یک سال پیش 7 برابر شد. قبل از فروپاشی 72 درصد سهام در مناطق آزاد چین
توسط مردم خریداری شده بود و در واقع 7 برابر شدن ارزش سهام باعث شد که یک موج
خرید سهام از سوی مردم چین شروع شود.
ارزش سهام در چین سال گذشته
72 درصد سقوط کرد و دارایی که مردم چین طی 10 سال گذشته ذخیره کرده بودند در یک
سال از دست دادند.
در آمریکا ارزش دارایی 99
درصد مردم در بازار بورس (بجز یک درصد پردرآمدشان) 800/14 میلیارد دلار بوده و
بدهی این 99 درصد به سیستم بانکی 13 هزار میلیارد دلار است. دارایی مردم آمریکا
عمدتا شامل دو چیز بود، سهام و مسکن. شاخص سهام در پیک افزایش 14 هزار میلیارد
دلار بوده و هم اینک به 050/7 میلیارد دلار رسیده است.
در واقع ارزش دارایی مردم
آمریکا نصف شده است.
* قیمت مسکن در آمریکا
قیمت مسکن در آمریکا را شاید
بتوان در 3 دسته طبقهبندی کرد:
قیمت مسکن در دیتروید به 10
درصد سال گذشته کاهش پیدا کرده یعنی حدود 90 درصد کاهش، در آریزونا این کاهش 70
درصد بود و در ایالتهای مساعد که کمترین کاهش را داشتند مسکن 30 درصد کاهش قیمت
داشت. بنابراین احتمالا ارزش دارایی آمریکاییها به طور میانگین حدود 50 درصد کاهش
یافته است و به عبارت دیگر ارزش دارایی مردم آمریکا حدود 50 درصد سقوط کرده است.
دارایی 99 درصد مردم آمریکا
اگر از بدهیشان کسر شود منفی میشود و در واقع بزرگترین بازنده فروپاشی اخیر،
مردم آمریکا هستند.
* ریشههای فروپاشی
برای درک این فروپاشی باید
نقش دلار را به عنوان پول واسطه بشناسیم. واردات آمریکا در سال گذشته 700 میلیارد
دلار بیشتر از صادراتش بود. کسری تراز پرداختهای منفی آمریکا از سال 1931 تا به
حال جریان دارد، یعنی از آن سال تا به حال واردات آمریکا بیشتر از صادراتش است.
در ازای آن آمریکا به دنیا
کاغذی به عنوان دلار میدهد یعنی مثل روزنامه دلار چاپ میکند و از دنیا کالا میگیرد.
تنها کشوری که در دنیا حق چاپ دلار را دارد آمریکاست که آنرا مانند روزنامه چاپ میکند
و به کشورهای دیگر میدهد.
با آمار WTO
سود صادرات سال گذشته دنیا 10 درصد بود یعنی کشوری برای اینکه 700 میلیارد دلار از
سود صادرات داشته باشد باید 7 هزار میلیارد دلار کالا صادر میکرده است. در واقع
کسری از پرداختهای آمریکا معادل 7 هزار میلیارد دلار صادرات بوده است و کل صادرات
دنیا در سال گذشته 13 هزار میلیارد دلار.
بنابراین آنچه که باید به آن
توجه کرد این است که صادرات در دنیا سال گذشته 13 هزار میلیارد دلار بوده است و
آمریکا معادل 7 هزار میلیارد دلار از این صادرات را به دست آورده آنهم بدون هیچ
کار و تلاشی و فقط با چاپ اسکناس و این موضوع باعث رفاه جامعه آمریکا شده است. هر
کشوری که معادل «7 از 13» ارزش افزوده صادرات دنیا را از چاپ اسکناس بدست آورد
رفاه عمومی در آن کشور بالا میرود.
سوالی که مطرح میشود این است
که چرا دنیا به این روند ادامه میدهد و آیا اقتصاد دنیا درک نمیکند که این بازی
تا چه حد به زیانش است؟
پاسخ این است که هر کشوری
برای تجارت با ممالک دیگر از پول ملی خود استفاده نمیکند بلکه از پول واسطه بهره
میبرد و دلار در دنیا پول واسطه است.
62 درصد تجارتی که سال گذشته
در دنیا صورت گرفت با دلار بوده است. به عبارت دیگر چون از سال 2001 به بعد صادرات
دنیا سالیانه 15 درصد افزایش پیدا کرد بنابراین دنیا سالیانه به 15 درصد دلار
بیشتر احتیاج داشت و نیاز دنیا به 15 درصد بیشتر موجب کسری تراز پرداختهای آمریکا
میشد تا بتواند این میزان دلار را به اقتصاد جهانی و آمریکا تزریق کند.
در واقع چون تجارت جهانی سالی
15 درصد از سال 2001 به بعد افزایش مییافت و در دهه 90 هم سالی 8 درصد، دنیا هر
سال به دلار بیشتری برای مبادله احتیاج داشت و این دلار بیشتر از طریق کسری تراز
پرداخت آمریکا حاصل میشد و اگر آمریکا این پول را چاپ و در نتیجه دچار کسری نمیشد
دنیا با کمبود نقدینگی روبرو میشد.
بنابراین دنیا به این دلارهای
کاغذی احتیاج دارد. پس اگر دلار پول ذخیره و واسطه است نباید ارزش آن کاهش یابد
چون جذابیتش از دست میرود بنابراین ارزش آن به صورت مصنوعی بالا نگه داشته میشود.
بین تمام اقتصاددانان با هر
دیدگاهی در این موضوع اجماع است که کشوری که وارداتش 700 میلیارد دلار بیشتر از
صادراتش است باید ارزش پول ملی خود را کاهش دهد تا واردات گرانتر انجام شود و
صادرات ارزانتر و راه حل سقوط ارزش پول ملی است.
اما آمریکا این کار را انجام
نمیدهد چرا که دلار پول واسطه است و اگر با کاهش ارزش روبرو شود در اقتصاد جهانی
حذف خواهد شد.
وقتی ارزش دلار مصنوعا بالا
باشد تولید غیراقتصادی میشود و این اولین مشکل آمریکاست. به طور مثال اگر در
ایران دلار 200 تومان باشد تولید اقتصادی نخواهد بود و واردات جایگزین تولید داخلی
میشود و این مشکلی است که در حال حاضر آمریکا با آن روبروست.
از جنگ جهانی دوم تا به حال 8
بحران در آمریکا با بحران کنونی بوجود آمده که در 6 مورد آن با افزایش نرخ بهره
شروع شده و با کاهش نرخ آن این بحرانها برطرف شده است.
چرا این اتفاق رخ میدهد؟
پاسخ آن روشن است در کشوری که به صورت مصنوعی نرخ دلار بالا است باید نرخ بهره را
پایین نگه داشت تا آثار بالا بودن نرخ دلار تاحدودی خنثی شود و وقتی هر دو نرخ
دلار و بهره مصنوعا بالا تعیین میشود، سرمایهگذاری غیراقتصادی میشود.
* ارزش تولیدات جنرال موتورز
در سه ماهه اول 2004 از مجموع تولیدات 148 کشور دنیا بیشتر بود
نکته دیگر اینکه ارزش تولیدات
جنرال موتور در سه ماهه اول سال 2004 از مجموع تولید ناخالص ملی 148 کشور دنیا
بالاتر بود اما این شرکت هم اکنون درحال ورشکستگی است و در سال قبل از فروپاشی 5
میلیارد دلار ضرر کرده است.
چه شده است که جنرال موتور که
نماد ثروت آمریکاست در آستانه ورشکستگی است. دولت 15 میلیارد دلار به سه کمپانی
خودروسازی آمریکا کمک کرد تا اعلام ورشکستگی نکنند و مجددا این سه کمپانی اعلام
کردند که اگر کمک جدید پرداخت نشود اعلام ورشکستگی خواهند کرد اما چه شد که نماد
ثروت آمریکا به این وضع افتاده است؟
خود این کمپانی یک تیم را
مامور تحقیق کرد و نتیجه تحقیق این بود که حق بیمه و بازنشستگی که جنرال موتور طی
15 سال گذشته داده است 5 برابر سود سهامی بوده که پرداخت کرده و این نکته آشکارا
نشان میدهد که هزینه درمان و همینطور حقوق بازنشستگی در آمریکا بالا است و شرکتی
همچون جنرال موتور قادر به پرداخت آن نیست.
هزینه یک پزشک عمومی در چین
300 تومان و متخصص 500 تومان است و هزینه درمان در آمریکا از توان پرداخت جنرال
موتور عبور کرده است. پس مهمترین نکات بالا بودن سطح دستمزد، حقوق بازنشستگی و
درمان در آمریکاست. دولت برای پرداخت کمک به این سه کمپانی اعلام کرد حاضر است کمک
15 میلیارد دلاری را تصویب کند مشروط به اینکه این سه کمپانی بپذیرند که سطح
دستمزدشان مساوی با ژاپن باشد اما این سه کمپانی نپذیرفتند و سرانجام بوش از
اختیارات خود استفاده کرد و این کمک را بدون شرط به آنها داد.
در آمریکا سطح دستمزد از ژاپن
هم بالاتر است. متوسط دستمزد در چین 5/1 میلیون تومان و در آمریکا 37 میلیون تومان
در سال است. نکته بعدی که بسیار مهم است بالا بودن هزینهها در آمریکاست، هزینه
دولت آمریکا 40 درصد درآمد ملی آن است.
درآمد ملی شامل حقوق و دستمزد
به علاوه سودی است که در اقتصاد طی یک سال حاصل میشود، یعنی آشکارا دولت آمریکا
40 درصد مالیات میگیرد و این امر هزینه تولید را بالا میبرد و طبیعتا کمپانیها
تمایل دارند که در مناطق آزاد چین سرمایهگذاری کنند که مالیات آن صفر است و یا در
ایرلند که مالیات آن 12 درصد است.
در کنار هم قرار دادن این
مولفهها یعنی افزایش مصنوعی ارزش دلار، تشدید فشار مالیاتی و افزایش بهره توسط
بانک مرکزی آمریکا - که از آغاز بحران تاکنون 14 بار مبادرت به افزایش آن نموده
است - علتهای فروپاشی اقتصادی آمریکا را روشن میکند.
راهحل نجات اقتصاد آمریکا
کاهش هزینههای دولت است اما نکته بسیار مهمی وجود دارد که میتوان آن را قلب
مسئله و عامل فروپاشی اقتصادی آمریکا دانست. آمریکا تا سال 65 میلادی صادر کننده
نفت خام بود اما امروز روزانه 21 میلیون بشکه نفت مصرف میکند که 15 میلیون بشکه
آن وارداتی است.
* هزینههای دولت و زندگی
پرخرج در آمریکا عامل اصلی بحران
هزینه واردات نفت در آمریکا
با بشکهای 140دلار در تیر ماه امسال 729 میلیارد دلار بوده است یعنی کشوری که
بخواهد روزانه 15 میلیون بشکه نفت با قیمت 140 دلار وارد کند 729 میلیارد دلار بار
مالی آن را بر دوش خواهد کشید. چرا مصرف فراوردههای نفتی در آمریکا بالاست؟
امریکا روزانه 10 میلیون بشکه
بنزین مصرف میکند یعنی 50 درصد مصرف بنزین دنیا و 30 سال است که نه پالایشگاه
جدیدی تاسیس کرده و نه طرح توسعه پالایشگاه داشته است.
اگر سوال شود که چرا مصرف
بنزین در آمریکا تا این اندازه بالاست بسیار روشن است. آمریکا دارای 200 میلیون
خودرو است مشکل آمریکا آن است که فاصله بین واحدهای مسکونی تا محل کار بسیار
طولانی است، مشکل آمریکا آن است که تنها 6 شهر بالای یک میلیون نفر دارد یعنی
جمعیت فوقالعاده پراکنده است.
مساله آمریکا آن است که 6
میلیون کیلومتر راه آسفالته دارد و آنها تصور میکنند که باید در کنار این 6
میلیون کلیومتر راه پراکنده شوند و تولید کنند.
نکته دیگر این است که آمریکا
20 درصد برق دنیا را مصرف میکند اما بازده نیروگاههایش 31 درصد است (در نیروگاه
سیکل ترکیبی ضریب تبدیل انرژی به برق 72 درصد است)، یعنی در واقع آمریکا یکی از
فرسودهترین نیروگاههای زمین را دارد، یعنی نیروگاههای 4 نسل قبل آمریکا یک پنجم
برق دنیا را مصرف میکنند و با روشی که بیش از 2 برابر از استاندارد امروز برای
تولید برق انرژی لازم است آن را تامین میکند. فرسوده بودن زیر ساخت تولید برق در
آمریکا پاشنه آشیل اقتصاد در آمریکاست و این موضوع واردات نفت در آمریکا را افزایش
میدهد.
در ازای این واردات نفت ارزش
افزودهای ایجاد نمیشود، فرق اقتصاد و آمریکا با چین در این است که چین یکسری
کالاهای واسطهای وارد و آنرا تبدیل به کالای نهایی کرده و صادر میکند که این
تبدیل یک ارزش افزوده برای آن دارد.
آمریکا این بنزین و نفت را
وارد میکند اما تبدیل به ارزش افزوده نمیکند بلکه مصرف میکند. مشکل آمریکا در
این است که روزی 5/1 میلیون لیتر مصرف بنزین هواپیما دارد، این پراکندگی مصرف
بنزین هواپیما را بالا برده است.
اقتصاد آمریکا روی نفت بشکهای
دو دلار تنظیم شده است این اقتصاد با نفت 140 دلار فرو میپاشد و قادر به
بازپرداخت آن نیست.
در نظر بگیرید آمریکا با نفت
بشکهای 140 دلار باید چقدر صادرات داشته باشد تا بتواند به سود 729 میلیارد دلار
واردات فراوردههای نفتی برسد تا آن را بسوزاند. اگر سود صادرات 10 درصد باشد
آمریکا باید 7 هزار و 290 میلیارد دلار صادرات داشته باشد تا با سود آن نفت و
بنزین وارد کند
ولی کل صادرات سال گذشته دنیا
13 هزار میلیارد دلار بوده است و کل صادرات آمریکا به جز خدمات 1600 میلیارد دلار
و اقتصاد آمریکا با نفت بشکهای 1400 دلار سقط میکند.
نکتهای دیگر در اقتصاد
آمریکا وجود دارد به نام خطای ترکیبی. یک آمریکایی که سالی 37 هزار دلار معادل 37
میلیون تومان حقوق میگیرد، میتواند به راحتی یک دلار به هر لیتر بنزین بدهد ولی
وقتی این کار برای 200 میلیون خودرو آمریکایی بخواهد انجام شود و به سبک سنتی هم
برق تولید شود، خطای ترکیبی اتفاق میافتد و در این زمان اقتصاد ملی توان پرداخت
این صورتحساب را نخواهد داشت.
آمریکا مثل 7 بحران گذشته با
کاهش نرخ بهره ملی در حل کردن بحران داشت اما افزایش قمیت نفت این عمل را خنثی کرد
و سیستم اقتصاد آمریکا آماده انفجار شد و فروپاشی مالی رخ داد.
اما اقتصاد جهان از هفته
گذشته وارد سیکل تازهای با قرائت جدید شد.
با شاخص اکونومیست قیمت
کالاهای صنعتی در منطقه دلار نسبت به مشابه سال قبل 53 درصد کاهش پیدا کرد و این
بدان معنی است که قیمت کالاهای صنعتی 53 درصد پایین آمده و کارخانههای آمریکایی
باید بتواند محصول خود را به طور معدل 53 درصد پایینتر بفروشند اما نمیتوانند.
در کشوری که بزرگترین مسله آن
بالا بودن هزینه تولیدات است با کاهش 53 درصدی قیمت فروش کالاهای صنعتی، صنایع
آمریکایی در چه موقعیتی قرار میگیرند، پاسخ آن بسیار شفاف و روشن است بسیاری از
صنایع آمریکا قادر به رقابت نخواهند بود.
* هشدار وزیر کار ایالات
متحده در مورد صنایع آمریکا
با هشدار وزیر کار آمریکا در
روزهای گذشته اقتصاد آمریکا و دنیا وارد فاز تازهای شده است. وزیر کار آمریکا
وضعیت صنایع را هشدار دهنده اعلام کرد یعنی مرحلهای قبل از انفجار و جالب است که
نامه وی خطاب به اوباما بود. قضیه بسیار روشن است بسیاری از کارخانههای آمریکایی
نمیتوانند 53 درصد کاهش قیمت داشته باشند. کارخانههای خودروسازی آمریکا که نماد
ثروت آمریکا هستند و سال قبل از فروپاشی زیانده بودند با کاهش 53 درصدی قیمت به
وضع ورشکستگی نزدیک شدهاند.
بسیاری از صنایع آمریکایی طی
یکسال آینده ورشکست میشوند و بنابراین اقتصاد آمریکا وارد فاز تازهای میشود،
فروپاشی صنعتی. تا بحال موضوع فروپاشی مالی بود، تا بحال مشکل بانکها بود اما
بحران در آمریکا وارد فاز تازهای شده است.
تولید فولاد در دنیا به طور
میانگین در ماه گذشته 25 درصد کاهش یافت اما تولید فولاد در آمریکا 60 درصد و در
اتحادیه اروپا 47 درصد و ژاپن 25 درصد کاهش داشت. کاهش تولید ژاپن با متوسط تولید
در دنیا مطابقت دارد یعنی ژاپن با ساختار جدید مشکل ندارد اما صنایع فولاد آمریکا
و اتحادیه اروپا با قیمت جدید نمیتوانند رقابت کنند. این موضوع کاملا روشن است که
صنعت فولاد و خودرو سازی امریکا با کاهش قیمتهای جدید نمیتواند رقابت کند.
* بحران آمریکا در مرحله ورود
به فاز صنعتی است
3 کارخانه خودرو سازی آمریکا
سالانه 16 میلیون خودرو به مردم آمریکا عرضه میکنند و اگر ورشکست شوند جایگزینی
این تعداد خودرو از بضاعت تمام دنیا بیرون است. بحران در آمریکا از فاز مالی در
مرحله ورود به فاز صنعتی است. در مورد بحران در آمریکا ما به آغاز نزدیکتریم تا
به پایان. صنعت در آمریکا مانند باران شده است یعنی عمر آن در سقوطش شده است.
* جایگاه نظام بانکی آمریکا
در این بحران
بانکهای آمریکا در سال 2004
که اوج شکوفایی اقتصاد آمریکا بود 300 میلیارد دلار سود بردند و 40 درصد سودی که
در اقتصاد آمریکا در سال 2004 حاصل شد نصیب بانکها شده است.
اما بانکها از آغاز فروپاشی
تا بحال 1800 میلیارد دلار ضرر کردند و این یعنی زیانی معادل 6 سال سود اوج
شکوفایی آنها. ارزش سهام بانکها آمریکایی در بورس نسبت به سال گذشته 60 درصد کاهش
پیدا کرده است. کاهش قیمت مسکن باعث شده که قیمت مسکن آمریکا از وام بانکی کمتر
شده و طبق قانون آمریکا خانه متعلق به بانک میشود و در حال حاضر عمده خانههای
آمریکا کمتر از مقدار وام آن قیمت دارند.
بحران در بانکهای آمریکایی
از زمانی آغاز شد که صنایع آمریکا نتوانستند با کاهش 53 درصدی قیمتها وامهای خود
را بازپرداخت کنند و این زیانی دیگر به نظام مالی و بانکی آمریکا تحمیل میکند و
بانکها بار دیگر سقوط میکنند.
* چشم انداز مشکلات آمریکا
در آمریکا طی 10 سال آینده 80
میلیون نفر بازنشسته میشوند در حالیکه جمعیت آمریکا 303 میلیون نفر است و اگر
جمعیت بازنشسته فعلی را اضافه کنید، آمریکا یک کشور در آستانه بازنشستگی است و
اولین چیزی که برای آمریکا اهمیت دارد امنیت بازپرداخت حقوق بازنشستگی است. در
آمریکا بازپرداخت حقوق بازنشستگان از طریق سهامی که به آنها تعلق گرفته صورت میگیرد
و سود سهام هزینه بازنشستگی آنان را تامین میکند. در سال 2001 با سقوط ارزش سهام
خانوادههای آمریکایی 7 هزار میلیارد دلار ضرر کردند. یعنی تقریبا هر چه خانوادههای
آمریکا در دهه 90 بابت بازنشستگی پرداخت کرده و سهام دریافت کرده بودند از بین
رفت. سقوط سهام در آمریکا جامعه آمریکا را بی آینده کرد و این موضوع در کشوری
اتفاق افتاد که در آستانه بازنشستگی است. در دهه 80 بانکهای آمریکایی بالاترین
سود را به سپرده پرداخت میکردند بنابراین هر کسی در دنیا به دنبال سود از طریق
بهره بانکی بود به سرمایه گذاری در بانکهای آمریکا روی میآورد.
* آغاز روند فروپاشی
با بحران در سال 87 که در
ابعاد کوچکتری از این بحران بود و با پایین آمدن نرخ بهره سرمایه گذاران تصمیم به
خروج سرمایههایشان از بانکها گرفتند. از سال 2000 به بعد سهام داوجونز شروع به
افزایش کرد و تقریبا ماهیانه سهام بالا میرفت و سرمایهای که قصد خروج از آمریکا
را داشت به بازار سهام این کشور منتقل شد. در سال 2001 سهام سقوط کرد پس پولهایی
که 20 سال وارد آمریکا شده بود قصد خروج داشت اما اتفاق دیگری رخ داد. از سال 2002
قیمت مسکن در آمریکا ماهیانه افزایش مییافت. از سال 2001 تا 2005 نرخ بهره 13 بار
پایین آمد و وام پرداخت میشد که در نتیجه آن نرخ مسکن افزایش یافت و این یک بازی
بسیار سودآور در آمریکا بود و همه مشتاق شدند وارد بازار مسکن شوند.
اما به یکباره از سال 2005
نرخ بهره 14 بار افزایش یافت و قیمت مسکن رو به کاهش نهاد و این خلاف قاعده بازی
بود و نتیجه آن فروپاشی مالی آمریکا بود.
اما در حال حاضر نرخ بهره در
آمریکا نزدیک صفر است و همه در پی خروج سرمایه خود از آمریکا هستند. بورس هفتگی
سقوط میکند و فاقد جذابیت است و مسکن نیز جذابیتی ندارد. اگر امریکا موفق نشود
جذابیت تازهای برای سرمایهها فراهم کند یک فروپاشی دیگر رخ میدهد و این سرمایهای
که طی 30 سال وارد آمریکا شده است شروع به خروج از آمریکا میکند. دولت اوباما شش
ماه فرصت جهت ایجاد جذابیت جدید و جذب سرمایه گذاری دارد و اگر این موضوع بیش از 6
ماه به طول بینجامد این سرمایهها از آمریکا خارج میشوند.
* نتیجه گیری
مشکلات آمریکا را میتوان در
سه دسته تقسیم بندی کرد:
اول بالا بودن هزینه تولید در
آمریکاست که راه حل آن کاهش ارزش دلار در حدود 50 درصد است، دوم بالا بودن مالیات
در آمریکا و سوم بالا بودن هزینه دستمزد و درمان است که بر دوش کارفرما سنگینی میکند.
سوالی که ممکن است مطرح شود
این است که آیا بسته پیشنهادی اوباما در این چارچوب و برای رفع این مشکلات بوده
است؟
در سال جاری میلادی اعلام شد
که کسری بودجه آمریکا 50 درصد بودجه آن است. جنرال موتور سال گذشته اعلام کرد 64
هزار نفر از پرسنل خود را اخراج کرده و کارگران موقت را با نصف دستمزد بجای آنها
به کار گرفته است و این میتواند راه حلی برای نجات اقتصاد آمریکا باشد.
* آمریکا امروز فقط یک
دنکیشوت صنعتی است نه غول یا امپراطور
در مورد کاهش هزینه بیمه باید
گفت که این کار به علت انحصارات قومی و مشکلات ساختاری امکانپذیر نیست.
بحران بعدی در آمریکا بحران
فروپاشی صنعتی است که از چند روز گذشته با هشدار وزیر کار رقم خورد. آمریکا امروز
یک غول صنعتی نیست بلکه یک دن کیشوت صنعتی است.
* شمارش معکوس فروپاشی صنعتی
آمریکا
شمارش معکوس برای فروپاشی
صنعتی آمریکا آغاز شده است چرا که با این بسته اوباما آمریکا قادر نیست هزینه خود
را 53 درصد کاهش دهد. آمریکا از دنیا سالانه 700 میلیارد دلار کالا وارد میکند و
در ازای آن کاغذ میدهد که ابتدا تصور میشد که به سود آمریکاست اما این دلارهای
کاغذی برای دیگر کشورها سرمایه بود که موجب ساخته شدن کشورهای نو ظهوری همچون کره
و سنگاپور شد و از سال 2000 به بعد چین را ساخت.
* ظهور چین دوم موجب اضمحلال
و فروپاشی غرب میشود
اگر کسری تراز آمریکا ادامه
پیدا کند چین دومی در 10 سال آینده ساخته میشود که این امر به فروپاشی و اضمحلال
غرب منجر میشود چرا که تمدن غرب نمیتواند چین دیگری را تحمل کند.
چین دوم در چنان سطحی تولید
میکند که جایگزین تولیدات آمریکا، انگلیس و اتحادیه اروپا میشود لذا پیشبینی من
این است که در صورت تداوم کسری پرداخت امریکا در سطح 2006 تمدن غرب طی 10 سال
آینده مضمحل خواهد شد. احتمالا راهبرد تمدن غرب برای مقابله با این چالش امنیتی
لغو کردن کسری تراز پرداختیهای آمریکا است. کسری تراز پرداخت آمریکا در سال 70
میلادی 23 میلیارد دلار بود، در دهه 90 بین 100 تا 150 میلیارد دلار شد و سال آخر
ریاست جمهوری بوش به 850 میلیارد دلار رسید یعنی کسری بودجه در حدی افزایش پیدا
کرد که یک موج عظیم برای تزریق سرمایه به دنیا ایجاد شد و چینهای متعدد متولد
شد. طی 10 سال به طور متوسط 65 میلیارد دلار وارد چین شد و آمریکا میخواهد
سالانه 850 میلیارد دلار به اقتصاد دنیا تزریق کند این موضوع با قاعده بازی آمریکا
هماهنگی نداشت. لذا من فکر میکنم کسری تراز پرداختهای آمریکا در جهت تضمین تمدن
غرب لغو میشود.
* اگر کسری پرداخت آمریکا
بخواهد صفر شود چه اتفاقی باید رخ دهد؟
کسری تراز 850 میلیارد دلاری
آمریکا در سال 2006 به 480 میلیارد دلار رسیده است. از این کسری 230 میلیارد متعلق
به چین، 50 میلیارد متعلق به ژاپن و بقیه مربوط به نفت است. یعنی برای جبران کسری
باید واردات از چین و ژاپن کم شود و هزینه نفت هم باید پایین آید.
واردات آمریکا با کاهش ارزش
دلار مقابل ین و یوان که باید به یک پنجم ارزش خود کاهش یابد و اصلاح ساختار مصرف
انرژی در آمریکا و نیروگاههای آن که مصرف و واردات نفت را کاهش میدهند، میتواند
اقتصاد آمریکا را از این وضع نجات دهد. اگر امریکا نتواند اصلاحات داخلی خود را
انجام دهد نفت باید به بشکهای زیر 20 دلار برسد تا کسری کاهش یابد. مشکل دیگر
آمریکا به باقی ماندن دلار به عنوان پول واسطه برمیگردد که هم اکنون دارای دو
رقیب قدرتمند یورو و پوند است. اگر امریکا بخواهد دلار را به عنوان پول واسطه نگه
دارد دلار باید در مقابل یورو و پوند افزایش ارزش داشته باشد.
بقای آمریکا در این است که
دلار در مقابل یورو و پوند افزایش ارزش و در مقابل یوان و ین کاهش ارزش داشته باشد
و این یک بازی ظریف است که تا حدودی این امر محقق شده است. در مجموع حرکت ایجاد
شده در اقتصاد بین الملل در جهت نجات دلار آمریکا بوده است.
اما افزایش ارزش دلار در
مقابل یورو و پوند به زیان تولید آمریکا تمام میشود زیرا صادرات آمریکا به
اتحادیه اروپا و انگلیس را غیر اقتصادی میکند. آنچه که آینده آمریکا را رقم میزند
انطباق اقتصاد آمریکا با شاخص اکونومیست است و اقتصاد آمریکا در سازگاری با شاخص
اکونومیست مظاهر عمیقی از عدم انطباق را نشان داده است.
میتوان نتیجه گیری کلی را در
این موضوع دانست که صنعت در آمریکا آماده انفجار و فروپاشی است.
* مقایسهای بین بحران دهه
1930 با بحران کنونی آمریکا
مشکل آمریکا در سه حوزه تقسیم
بندی میشود. در حوزه دلار به عنوان پول واسطه حرکتهایی صورت گرفته که گرهگشا
بوده است و آمریکا در جهت حل بحران حرکت میکند. در حوزه تزریق سرمایه در اقتصاد
بین المللی از طریق کسری تراز پرداختها، نصف شدن این کسری طی شش ماه حرکت در جهت
حل بحران ارزیابی میشود اما در شرایطی که دلار مازادی در اقتصاد جهانی وجود داشت،
قبل از سال 2006 افزایش 2 تا 3 برابری قیمت مواد خام و نفت، نیاز دنیا به پول
واسطه را بالا برد و قسمت اعظم دلاری که مازاد در اقتصاد جهانی بود با افزایش مواد
خام در سالهای 2006، 2007 و 2008 جذب شد. یعنی در واقع تورمی که در اقتصاد دنیا
ایجاد شد دلار را به عنوان پول واسطه نجات داد. قیمت مواد خام اکنون به نصف تا یک
سوم رسیده است و به یکباره حجم تجارت جهانی از 13 هزار میلیارد دلار را به 8 هزار میلیارد
دلار کاهش یافته است یعنی پول مازادی که در گذشته توسط آمریکا به اقتصاد دنیا
تزریق شد هم اکنون مازاد است. دنیا دیگر به دلار آمریکا احتیاجی ندارد و این در
حالیست که امریکا همچنان 480 میلیارد دلار تزریق مازاد دارد و این ادامه بازی نیست
بلکه ضد بازی است این 480 میلیارد دلار به صورت سرمایه وارد کشورها میشود و این
یعنی متولد کردن چینهای جدید. پس آمریکا باید کسری تراز از پرداختی خود را سریعا
کاهش دهد.
بنابر این هر چند آمریکا در
جهت حل بحران حرکت میکند ولی با حل بحران که حالت اورژانسی دارد فاصله بسیار دارد.
* آیا احتمال فرافکنی آمریکا
برای فرار از بحران مالی وجود دارد؟
یک انفجار جمعیت در شبه قاره
هند رخ داد که این انفجار جمعیت طی 5 سال آینده به سن اشتغال خواهند رسید. یعنی
حدود 500 میلیون هندی طی 5 سال آینده به سن 30 سالگی میرسند که از هر 26 نفر برای
یک نفر از آنها شغل موجود است. یعنی لشکر بیکاران در هند طی 5 سال آینده به حرکت
در میآید. این در حالیست که هند 250 میلیارد دلار بدهی خارجی دارد و به تصور من
بمبگذاری در بمبئی که پایتخت اقتصاد هند است حمله به رشد اقتصادی هند بود. این خیل
بیکاران اولین چالش عظیم دنیا است. رئیس جدید CIA راهبرد جدیدی را عرضه کرد
و اولین چالش امریکا را که در گذشته تروریسم بود فروپاشی مالی در آمریکا خواند. به
نظر من دومین چالش دنیا در چند سال آینده به حرکت در آمدن این خیل عظیم بیکاران
هند است و این باعث خونین شدن بسیاری از گسلهای قومی در شبه قاره خواهد شد زیرا
اختلاف بر سر توزیع منابع، اختلافات قومی در نقاط گسل را خونین خواهد کرد.
* کانون بحران در 10 سال
آینده از خاورمیانه به هند منتقل میشود
پیش بینی من این است که
اختلافات قومی، زبانی، فرقهای، مذهبی و حتی صنفی بر سر تقسیم منابع در هند طی 10
سال آینده به بزرگترین چالش تبدیل میشود و بحران از خاورمیانه به شبه قاره هند
منتقل خواهد شد و هم اینک نیز این انتقال در حال جریان است. به نظر من آمریکا هم
اولویت سیاست خارجی خود را در راهبرد جدید دو موضوع قرار داده است هند و کره
شمالی. افغانستان به عنوان سرپل مهار بحران در شبه قاره است و به نحو پیچیدهای در
گفتمان جدید آمریکا بر روی ایران و عراق تاکید نمیشود و آهنگ قالب در سیاست خارجی
آمریکا در حال دگرگون شدن است. انتقال بحران از خاورمیانه قطعا موجب رشد اقتصاد
آمریکا خواهد شرد چرا که آینده شبه قاره مه آلود است و این مبهم بودن ماشین نظامی
آمریکا را تحریک میکند.
* چالش قیمت نفت برای اقتصاد
آمریکا
اگر آمریکا موفق به کاهش مصرف
نفت با اصلاح ساختار مصرف انرژی خود نشود تنها انتخاب باقی ماندهاش کاهش قیمت نفت
خواهد بود. بنابر این در یک راهبرد کلان من فکر میکنم اگر در بسته اوباما برای
اصلاح ساختار انرژی به صورت جدی سرمایه گذاری نشود، آمریکا با تمام توان خود وارد
میدان خواهد شد تا نفت را به کمتر از 20 دلار در هر بشکه برساند. البته مطلوب
آمریکا نفت 18 دلاری است.
مدلهای کینزی برای خروج
اقتصاد آمریکا از بحران که تا به حال از همین شیوه استفاده شده دیگر کاربرد
ندارد.در واقع آمریکا همیشه سعی کرده تا از طریق تحریک تقاضا مشکل خود را حل کند.
در حالیکه در حوزه تولید باید از طریق تحریک عرضه مشکل راه حل کرد. بحران 2001
اینگونه حل شد که بوش مشوقهای مالیاتی داد اما بخاطر صفر بودن مالیات در چین و
پایین بودن در کشورهای دیگر این طرح موفق نشد. بنابراین بار این مشکلات بر دوش
بانک مرکزی افتاد و بانک مرکزی به انتشار اسکناس پرداخت چاپ اسکناس هم حباب درست
کرد و این حباب به سمت بورس و مسکن رفت.
این دفعه نیز اوباما قصد دارد
از سیاستهای پولی استفاده کند اما آنچه که در بین سخنان سیاستمداران آمریکا برای
حل بحران مفقود است اصلاح سیاستهای مالی و کاهش هزینه تولید است. الان هم آمریکا
قصد دارد که مشکل را با ایجاد رشد سرمایه بر طرف کند در حالی که ریشه این بحران
رشد سرمایه جعلی است. مشکل آمریکا عدم تقاضا برای کالاهایش نیست بلکه گران بودن
کالاهایش است.
باید گفت حساسیت آمریکا در
مورد مسائل شبه قاره حداکثری شده است چرا که هند باعث رونق صنعت و اقتصاد آمریکا
خواهد شد