شعر وصف حال ما در هلند بدور از وطن
جام خالی ، سفره خالی ، ساغر و پیمانه خالی
کوچ کردند دسته دسته، آشنایان ،عندلیبان
باغ خالی ، باغچه خالی ، شاخه خالی ، لانه خالی
وای از دنیا ،که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد
شه سوار از جاده هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سال های انتظار بر من و تو بد گذشت
آشنا ، نا آشنا شد
تا بلی گفتم ، بلا شد
گریه کردم ، ناله کردم ، حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم
آب از آبی نجنبید
خفته در خوابی نجنبید
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارد ، عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد
بازآ ، تا کاروان رفته باز آید
بازآ ، تا دلبران ناز ناز آید
بازآ ، تا مطرب و آهنگ و ساز آید
پاگل افشانان نگار دلنواز آید
بازآ ، تا بر در حافظ سر اندازیم
گل بیفشانیم و می در ساغر اندازیم