نقد مقاله محسن رضایی تحت عنوان "گورباچف ، اوباما و دست غیبی "
سناریو های مطرح شده بدون استناد شبیه ذهن بافی های فیلم های تخیلی و پلیسی است. واقعا بیان این گونه ادعا ها که هیچ مستندی جزتحلیل های ذهنی وهم آلود ندارد ،چه کمکی به درک واقعیتهای پیچیده تغییرات نظام بین الملل درد دودهه اخیر جهان می کند ؟ آمریکا و بوش اگر چنین سناریوهای ساده انگارانه ای در ذهن داشتند که نیازی نبود میلیارد ها دلار خرج تحقیقات در امور نظامی و امنیتی کنند؟
آقای رضایی بر مبنای تحلیل غلطی که ترسیم کرده اند نتیجه غلطی هم در ادامه مقاله می گیرد او می نویسد:
« ولی آقای بوش درمیانه راه بازماند، سیاست خارجی منطقی ایران و مقاومت حزبالله در لبنان و عدم همراهیِ افکار عمومی مردم جهان و ملت آمریکا و دولتهای روسیه و چین با آمریکا از عوامل اصلی شکست طرحِ آمریکا بودند، رهبری ایران با اصرار بر ایستادگی منطقی و جلوگیری از ماجراجویی و شعارهای تندی که بهانه حمله آمریکا به ایران را فراهم میکرد و رایزنیهای دیپلماتیک ایران با سولانا و اروپاییها نقش مهمی در متوقف کردن ماشین جنگی آمریکا داشت. هم ایستادگی و هم برخورد منطقی، هر دو در خنثی کردن امواج بعدی حملات آمریکاییها به ایران مؤثر بود. آمریکا طی سالهای 2006 تا 2008 چند بار تمامی امکانات نظامی و امنیتی را برای حمله به ایران آماده کرد ولی در آستانه حمله منصرف شد. البته نقش آمادگی در نیروهای مسلح ایران برای دفاع از ایران نیز بسیار مهم بوده است. در جای مناسبی بیشتر این فرضیه را تحلیل خواهم کرد.»
آقای رضایی به عواملی اشاره دارد که در مرحله دوم یا حتی سوم اهمیت برای توجیه شکستهای آمریکا در عراق و افغانستان قراردارند. آقای رضایی به هر دلیل مایل نیست به دو عامل مهم در شکست برنامه های آمریکا اشاره کند . اول مقاومت جانانه مردم عراق که مخالف دیکتاتوری صدام و اشغالگری آمریکا بودند و دوم اشتباهات فاحشی که بوش و رامسفیلد وزیر دفاع سابق آمریکا در عراق مرنکب شدند . این اشتباهات تاریخی ارتش آمریکا را در عراق و افغانستان زمین گیر کرد که در منابع آمریکایی و گزارش های رسمی بارها و بارها به آن اشاره شده است و ازکشفیات نگارنده نیست اما مطالب بعدی آقای رضایی نشان می دهد اودرعین حالی که توانایی ارائه یک نظر متقن و تعیین کننده در باره برنامه اوباما ندارد، دیدگاهی را که معتقد است از هم اکنون با پیش داوری باید به جنگ اوباما رفت ، بدرستی نقد و رد می کند. در این باره او می نویسد :
« بههرحال پدیده آقای اوباما از دو حال خارج نیست. یا اینکه ایشان در اثر یک برنامه کاملاً حساب شدهای از درون نظام سیاسی، استعماری آمریکا برای بازسازی چهره آمریکا بیرون آمده است و یا آنکه اوباما هم یک پدیدهای از نوع گورباچف و اصلاحات اساسی در نظام اقتصادی و سیاسی آمریکاست و یا آنکه در اثر دست غیبی است. نباید هیچ کدام از فرضیهها را رد و یا صد درصد قبول کرد، باید منتظر علائم بیشتری بمانیم تا ببینیم چه اتفاقی میافتد. البته من نظراتی در این رابطه دارم ولی فعلاً زود است که آنها را طرح کنم. آینده هر چه که باشد و هر کدام از این سناریوها که درست باشد و یا نباشد؛
به راستی اگرکسی تحلیل گرواندیشمند سیاسی باشد درچنین مواردی خود را نشان می دهد . دراین شرایط حساس است که باید تکلیف مخاطب را روشن کرد. قضاوت درباره اینکه آیا اوباما مانند گورباچف برای شوروی است باید بصورت روشن بیان شود نه آنکه خواننده مقاله به آینده نامعلوم حوالت داده شود این آسان ترین کاری است که می توان انجام داد
آقای رضایی در ادامه مقاله چنین نتیجه می گیرد
« الف ـ اینکه یک سیاهپوستی از میان یک خانواده مسلمان، رهبری آمریکا را برعهده گرفته است، برای جهان اسلام یک پیروزی است. »
مزید اطلاع اقای رضایی باید عرض کنم بر اساس مستند ات منتشر شده در آمریکا ، پدر اوباما با مادر اوباما هم دانشگاهی بودند و قبل از ازدواج رسمی صاحب فرزند شدند . بعد از مدت کوتاهی ازهم جدا شدند و اوباما در منزل پدربزرگ و مادربزرگ مادری خود که مسلمان نبودند رشد کرده است و در مناطق هاوایی اصولا با فامیل پدری خود ارتباط نداشته است . به راستی چگونه می شود ورود چنین فردی را به کاخ سفید پیروزی برای مسلمانان دانست ؟ آیا این قبل از آنکه پیروزی برای مسلمانان باشد پیروزی برای سیاه پوستان آمریکا و جهان نیست؟ آیا این برای نظام امریکا که به هر دلیل اجازه می دهد یک مسلمان زاده سیاه پوست رئیس جمهور این کشور شود یک پیروزی نیست ؟ آن هم برای ما که در کشورمان حتی زنان نمی توانند کاندیدای ریاست جمهوری شوند و غیر مسلمانان که هیچ حتی مسلمانان سنی هم نمی توانند امیدی به ریاست جمهورشدن یا وزیر شدن داشته باشند . آقا باید قبول کنیم که آنها هر شیطانی که هستند اما ظاهرکارشان را به گونه ای سازمان می دهند که مردم کشورشان راضی باشند و هم سایر کشورها انها را تحسین کنند
در ادامه مقاله آقای رضایی ضمن استناد به چند خبر نتیجه درستی را مطرح کرده است
« ب ـ منفیگویی علیه این اتفاق و اوباما ممکن است یک کار شتابزدهای باشد که همراه با خسارت برای کشورمان باشد. اخبار زیر حاکی است که اوباما متفاوت با گذشته است:
1ـ خانم لیونی اعلان کرده است که: دولت اوباما برای ما تهدید نیست.
2ـ چنی معاون اول بوش گفته است که: من نگران سیاستهای رئیسجمهوری باراک اوباما هستم.
3ـ آقای اوباما در سخنرانیهای خود تا کنون مسائل زیر را اعلان کرده است:ـ معذرتخواهی از مسلمانان.ـ راهحل فلسطین جنگ و خونریزی نیست.
4ـ آمادگی گفتوگوی بدون پیششرط با ایران و مسکوت گذاشتن ایران در لیست دشمنان آمریکا.نتیجه:
اتفاق مهمی در آمریکا روی داده است، مشارکت فعال و هدفمند ایران در این حادثه نیازمند استراتژی و برنامهای کاملاً حساب شده است و از هر نوع برخورد احساسی باید جلوگیری کرد.
حال این پرسشها مطرح است که آیا بر فرض آنکه آقای اوباما واقعاً قصد اصلاحات داشته باشد:
1ـ دارای تئوری و برنامه برای اصلاحات هست؟
2ـ آیا توانایی تحقق تئوری و برنامه خود را دارد؟»
در باره اینکه منفی گویی علیه اوباما کاردرستی نیست با شما کاملا هم عقیده هستم اما واقعا چطور می توان باور کرد کسی در آمریکا رئیس جمهور بشود اما برنامه ای برای اصلاحات خود نداشته باشد؟ تصور می کنم شما اقای اوباما را با اقای خاتمی خودمان اشتباه گرفتید . این نکته بویژه ازسئوال دومی مشخص می شود که در باره توانایی اوباما در مورد تحقق تئوری و برنامه اش مطرح کرده اید .
جناب آقای رضایی حتما یادتان نرفته است که عده ای در کشور ما اقای خاتمی را گورباچف ایران می نامیدند و می گفتند امریکا می خواهد با کمک اصلاح طلبان داخلی طرح براندازی نرم را در ایران به مورد اجرا گذارند.همان زمان معلوم بود کسانی که این تئوری های را مطرح می کنند می خواهند مردم ایران را آلت دست دشمنان ایران نشان دهند و از طریق ترویج تئوری توطئه بین آنها اختلاف بیاندازند .
کسانی که دلایل فروپاشی نظام الحادی شوروی را دور شدن از باورهای دینی و مقابله با اعتقادات مذهبی مردم می دانستند امروز می گویند اوباما گورباچف آمریکا است ! چگونه می شود باور کرد که در امریکا ی امروز که به یک مسلمان زاده اجازه می دهد به کاخ سفید برود ، او همان کارکرد گورباچف را در شوروی داشته باشد؟
کسان دیگری هم که با اصرار و با اتکاء به تئوری توطئه می کوشیدند دلیل اصلی سقوط شوروی را مداخله آمریکا و تحرکات آنها معرفی کنند،می گفتند همین یلتسین با کمک و حمایتهای آمریکا و متحدانش، گورباچف را مجبور کردند سند فروپاشی شوروی را امضا کنند . حالا برای اوباما چه کشوری این نقش را ایفا می کند؟ با درنظرگرفتن تئوری توطئه بازهم آمریکایی ها می خواهند علیه منافع خودشان توطئه کنند؟
باید گفت نه شوروی ان روز شباهتی به آمریکایی امروز داشت و نه گورباچف با صد بزک دموکراسی خواهی ازنوع گلاس نوست به اوبامای امروز شبیه است . اگر بخواهیم واقع بینانه قضاوت کنیم می توان گفت آقایان در ذهن خود فروپاشی نظام آمریکا را از درون تصور می کنند که ممکن است تصور باطلی هم نباشد اما مقایسه آن با شوروی سابق و گورباچف برای کسانی که شوروی را می شناسند و گورباچف رابه خوبی درک کرده اند و دلایل فروپاشی شوروی را می دانند ، قیاسی ناصواب است .
شوروی به دلیل دور شدن از آرمان های عدالت خواهی ؛ فساد درونی از لحاظ اقتصادی ،سرکوب آزادی های فردی و اجتماعی ، درگیر شدن در مسابقه تسلیحاتی با غرب و در نهایت مساله دار شدن عوامل درونی حزب کمونیست و همکاری انها با غرب فرو پاشید و آمریکا و متحدانش نقش متوسطی در این فروپاشی داشتند اگر نبود عوامل ناکارامدی داخلی و سرکوب مردم امریکا هیچ کاری نمی توانست انجام دهد .