زنگ تفریح 5
هم سن وسال
تاکنون پیش آمده که به فردی هم سن وسال خود نگاه کرده باشید و پیش خود گفته
باشید: نه، من مطمئناً اینقدرپیر و شکسته نشدهام؟
اگرجوابتان مثبت است از داستان زیر خوشتان خواهد آمد:
من یکروز در
اتاق انتظار یک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولی بود که پیش او میرفتم. به مدارکش
که در اتاق انتظار قاب کرده بود وبه دیوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را
دیدم.
ناگهان به یادم آمد که ۳۰ سال پیش، در دوران دبیرستان، پسر بلندقد، مو مشکی
و مهربانی به همین اسم درکلاس ما بود.
وقتی که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم
به سرعت متوجه شدم که اشتباه کردهام. این آدم خمیده، موخاکستری و با صورت پر چین و
چروک نمیتوانست همکلاسی من باشد.
بعد از این که کارش بر
روی دندانهایم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسیدم که آیا به مدرسه
البرزمی رفته است؟
او گفت: بله. بله.. من البرزی هستم.
پرسیدم: چه
سالی فارغ التحصیل شدید؟
گفت: ۱۳۵۹. چرا این
سوال را میپرسید؟
گفتم: برای این که شما در
همان کلاسی بودید که من بودم.
او چشمانش را تنگ کرد و کمی به من
خیره شد و بعد مردک احمق و نفهم گفت: شما چی درس
میدادید؟؟