هر کس خود باید بادبانش را بدوزد
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۲:۲۸
هر وقت احساس کردی یک خانه سالمندان با کلی پیرمرد و پیرزن خنزرپنزری زیر پوست تو زندگی میکنند بلند شو و این ضربالمثل من درآوردی کمی طولانی را زیر لب زمزمه کن که: لطفاً این قدر تا مغز استخوان عینک جوشکاری نباش و به آفتاب اجازه بده مثل یک کودک خجالتی به تو سلام بدهد.
ـ اگر همین حالا کسی یک چک سفید امضا به تو بدهد و بگوید هر چقدر میخواهی بنویس اما آماده یک پرش زمانی ۵۰ـ ۴۰ ساله به آینده باش، قبول میکنی؟ این که آدم جوانی را نزیسته و تجربه نکرده چار دست و پا بپرد وسط پیری؟
شما را نمیدانم اما راستش من اگر چک سفید امضا ببینم پرش زمانی که سهل است حاضرم با دینامیت خودم را منفجر کنم اما آن چک سفید امضا همچنان در مشتم باشد اما خواهشاً شما کمی خویشتنداری به خرج دهید و راجع به این سؤال تأمل کنید.
ـ میدانید به نظر من ـ چه کسی از شما نظر خواست؟ ـ بدترین اتفاق دنیا چیست؟ بدترین اتفاق برای یک آدم این است که شعورش را در حد هوش هیجانی یک جلبک نیمه جان مسموم شده با جیوه پائین بیاورد، یعنی کودک باشد و کودکی نکند، جوان باشد و جوانی نکرده باشد.
ـ نازنین! لطفاً این قدر با آن کفشهایت روی اعصاب حساس ما پیادهروی تند نکن که ما چطور جوانی کنیم؟
نگو آب برای خوردن پیدا نمیشود ـ اینجا شرکت آب و فاضلاب حق دارد جوابیه بفرستد ـ چه برسد به شنا کردن! اگر شناگر باشی آب را از زیر سنگ میکشی بیرون و با همان آب هم شنا میکنی. گفتهاند «آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آبت از بالا و پست»
ـ روزی جوانکی میآید پیش آل احمد و میپرسد جلال جان! ـ البته نه به این صمیمیت ـ ما دنبال مبارزه هستیم شما بگویید چطور مبارزه کنیم؟ آل احمد پاسخ قشنگی به او میدهد و میگوید زمانی که ما مبارزه میکردیم از کسی نمیپرسیدیم چطور باید مبارزه کرد.
جلال با این جمله که لابد به دود سیگار هم آغشته شده بود به آن جوانک میفهماند که مبارز نیستی، فقط ادا درمیآوری!
بعضیها را دیدهاید چطور خداحافظی میکنند؟ صدبار میگویند خداحافظ و هزار بار هم جوابش را میشنوند اما دل نمیکنند و نمیروند. من خودم یکی از آنها هستم.
ـ اشکال کار اینجاست که وقتی جوانیات را جا میگذاری مثل یک خودکار نیست که در باجه بانک جا بگذاری و سال بعد بروی و ببینی دست نخورده همانجا مانده است.
ـ بعضیها جوان به دنیا میآیند، جوان زندگی میکنند و مثل یک جوان هشتاد ساله قبراق سر و مر و گنده میروند زیر خاک، تازه سال بعد از تجزیه استخوانهایشان کلی بنفشه و بابونه میآورند بیرون. بعضیها برای سبد داروهایشان جوک میسازند و ویلچرشان را مثل یک گهواره دوست دارند. خوش به حالشان که شناسنامههایشان نفس کم میآورد در برابرشان.
ـ «عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی» فقط عاشقها پشیمان نمیشوند وگرنه داوینچی هم که باشی وقت مرگ کاسه چه کنم چه کنم دستت میگیری و زارزار مثل بچهای که اسباب بازی اش را گم کرده گریه میکنی که عمرت به هدر رفته! فقط عاشقها پشیمان نمیشوند.
ـ حالا چطور میتوان عاشق شد؟
ـ هر کس خود باید بادبانش را بدوزد.
ـ اگر باد شرطه نباشد چی؟
ـ از انگشتانتان پارو بتراشید.
ـ اگر همین حالا کسی یک چک سفید امضا به تو بدهد و بگوید هر چقدر میخواهی بنویس اما آماده یک پرش زمانی ۵۰ـ ۴۰ ساله به آینده باش، قبول میکنی؟ این که آدم جوانی را نزیسته و تجربه نکرده چار دست و پا بپرد وسط پیری؟
شما را نمیدانم اما راستش من اگر چک سفید امضا ببینم پرش زمانی که سهل است حاضرم با دینامیت خودم را منفجر کنم اما آن چک سفید امضا همچنان در مشتم باشد اما خواهشاً شما کمی خویشتنداری به خرج دهید و راجع به این سؤال تأمل کنید.
ـ میدانید به نظر من ـ چه کسی از شما نظر خواست؟ ـ بدترین اتفاق دنیا چیست؟ بدترین اتفاق برای یک آدم این است که شعورش را در حد هوش هیجانی یک جلبک نیمه جان مسموم شده با جیوه پائین بیاورد، یعنی کودک باشد و کودکی نکند، جوان باشد و جوانی نکرده باشد.
ـ نازنین! لطفاً این قدر با آن کفشهایت روی اعصاب حساس ما پیادهروی تند نکن که ما چطور جوانی کنیم؟
نگو آب برای خوردن پیدا نمیشود ـ اینجا شرکت آب و فاضلاب حق دارد جوابیه بفرستد ـ چه برسد به شنا کردن! اگر شناگر باشی آب را از زیر سنگ میکشی بیرون و با همان آب هم شنا میکنی. گفتهاند «آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آبت از بالا و پست»
ـ روزی جوانکی میآید پیش آل احمد و میپرسد جلال جان! ـ البته نه به این صمیمیت ـ ما دنبال مبارزه هستیم شما بگویید چطور مبارزه کنیم؟ آل احمد پاسخ قشنگی به او میدهد و میگوید زمانی که ما مبارزه میکردیم از کسی نمیپرسیدیم چطور باید مبارزه کرد.
جلال با این جمله که لابد به دود سیگار هم آغشته شده بود به آن جوانک میفهماند که مبارز نیستی، فقط ادا درمیآوری!
بعضیها را دیدهاید چطور خداحافظی میکنند؟ صدبار میگویند خداحافظ و هزار بار هم جوابش را میشنوند اما دل نمیکنند و نمیروند. من خودم یکی از آنها هستم.
ـ اشکال کار اینجاست که وقتی جوانیات را جا میگذاری مثل یک خودکار نیست که در باجه بانک جا بگذاری و سال بعد بروی و ببینی دست نخورده همانجا مانده است.
ـ بعضیها جوان به دنیا میآیند، جوان زندگی میکنند و مثل یک جوان هشتاد ساله قبراق سر و مر و گنده میروند زیر خاک، تازه سال بعد از تجزیه استخوانهایشان کلی بنفشه و بابونه میآورند بیرون. بعضیها برای سبد داروهایشان جوک میسازند و ویلچرشان را مثل یک گهواره دوست دارند. خوش به حالشان که شناسنامههایشان نفس کم میآورد در برابرشان.
ـ «عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی» فقط عاشقها پشیمان نمیشوند وگرنه داوینچی هم که باشی وقت مرگ کاسه چه کنم چه کنم دستت میگیری و زارزار مثل بچهای که اسباب بازی اش را گم کرده گریه میکنی که عمرت به هدر رفته! فقط عاشقها پشیمان نمیشوند.
ـ حالا چطور میتوان عاشق شد؟
ـ هر کس خود باید بادبانش را بدوزد.
ـ اگر باد شرطه نباشد چی؟
ـ از انگشتانتان پارو بتراشید.
بازدید: