حکایت مردی که در چاه افتاد
۳ آبان ۱۴۰۱
۱۲:۲۰:۱۳
روزی مردی داخل چاهی افتاد وبسیار دردش آمد
یک روحانی او را دید وگفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آنرا اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگیست به اوگفت :این چاله وهمچنین دردت فقط درذهن توهستند. درواقعیت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت
یک پرستار کنارچاه ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدرومادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که :خواستن توانستن است
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد
یک روحانی او را دید وگفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آنرا اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگیست به اوگفت :این چاله وهمچنین دردت فقط درذهن توهستند. درواقعیت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت
یک پرستار کنارچاه ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدرومادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که :خواستن توانستن است
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد
بازدید: